
صائب تبریزی- غزل شماره 1177
بحث با جاهل نه کار مردم فرزانه است
هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است
از شجاعت نیست با نامرد گردیدن طرف
روی گردانیدن اینجا حملۀ مردانه است
از نگاه خیره چشمان پردگی گشته است حسن
شمع در فانوس از گستاخی پروانه است
بیغمان از می اگر شادی توقّع می کنند
دردمندان را نظر بر گریۀ مستانه است
دانه ای کز دام گیراتر بود در صید خلق
پیش چشم خرده بینان سبحۀ صد دانه است
حسن عالمسوز بیتاب است در ایجاد عشق
شعلۀ جوّاله هم شمع است و هم پروانه است
ز آسمانها رو به دل کن گر طلبکار حقی
کاین صدفها خالی از آن گوهر یکدانه است
حسن و عشق از یک گریبان سر برون آورده اند
شعلۀ جوّاله هم شمع است و هم پروانه است
نیست بی فکر رهایی مرغ زیرک در قفس
بلبل بیدرد ما در فکر آب و دانه است
ماتم و سور جهان صائب به هم آمیخته است
صاف و دُرد این چمن چون لاله یک پیمانه است



