اشعار سید محمدرضا شمس

اشعار سید محمدرضا شمس

 

اشعار سید محمدرضا شمس

 

 شعر نخست : (کلاس دلبری)

 

عطر گندمزارها از نفخه ی خوشبوی توست

پیچ نیلوفر ، نماد طره ی گیسوی توست

آسمان با آن بزرگی رنگ بازد پیش تو

آبی هفت آسمان از آبی مینوی توست

عارفی گفتا که در مسجد به هنگام نماز

قبله ی محراب، مایل بر خم ابروی توست

چون زلیخا می‌کند افسون؛ نگاه مست تو

یوسف کنعان، اسیر نرگس جادوی توست

جعد گیسویت ز غنچه برده دل در بوستان

چشم نرگس، مات آن زلفین تو در توی توست

لعل لب ‌هایت گرفته باج ، از رنگ شراب

سرخی آلاله ها از سرخی گلروی توست

سرو اگر سر می کشد هر دم به سوی آسمان

طالب روی تو و آن قامت دلجوی توست

ترک چین با آن همه رعنایی و افسونگری

محو زیبایی روی و دیده ی هندوی توست

لیلی و شیرین و عذرا و زلیخا هر یکی

در کلاس دلبری و عشق ، دانشجوی توست

گردش چشمان تو چون گردش جام شراب

“ساقی” میخانه، دستان تو و بازوی توست

 


شعر دوم:

(چشم جادو)

از آن روزی که وا کردی ز رویت ابر گیسو را

شکستی نرخ بازار سیه چشمان هندو را

به افسون نگاهت داد از کف دین و دل زاهد

بزن عینک که نامحرم نبیند چشم جادو را

تو ای کبک خرامان! پر مزن در آسمان غافل

که کرکس کی بپوشد چشم از آزار، تیهو را

شود پنهان به نزدت ماه عالمتاب از خجلت

که روشن می کند بدر نگاهت تا فراسو را

نگاهی کن به زیر پای خود لختی تماشا کن

که بینی کشتگان خویش با شمشیر ابرو را

ز شاهین نگاهت نبض دلها در تپش افتد

مکن بالا و پایین این قدر، خط ترازو را

شده درمانده ی جام نگاهت “ساقی” دلخون

بگردان لحظه ای بر سوی او آن جام مینو را

 


شعر سوم:

(هجمه ی تقدیر)

 

از خود بزن برون که دلت پیر می‌شود

دل پیر اگر شود ز جهان سیر می‌شود

گوشه نشین شود ز غم روزگار سخت

در خود فرو ، ز هجمه ی تقدیر می‌شود

مقراض_طینتی‌ شود از غصه ، ناگزیر

با جفت خود مخاصم و درگیر می‌شود

مژگان چشم یار که باشد کمان عشق

بر این دل نشسته به غم تیر می‌شود

آن نغمه ای که زمزمه ی مهربانی است

از بد دلی به تیزی شمشیر می‌شود

گوشی که درک عشق و وفا را نمی‌کند

فریاد و ناله ، فاقد تاثیر می‌شود

چون سرو بی بری که فقط قد کشیده است

در تند باد حادثه ، تقصیر می‌شود

در بیشه زار شیر و پلنگان اقتدار

چون روبهان خسته به نخجیر می‌شود

خود را رها کند اگر از دخمه ی ملال

برنا دوباره گشته و تکثیر می‌شود

امید و آرزو بشود چون قرین عشق

مس را طلا نموده و اکسیر می‌شود

آن دل که خالی است ز شادابی و نشاط

از بیخودی ز غصه زمینگیر می‌شود

با بال دل ، به سینه ی آفاق پر زند

وقتی که دل پرنده ی تدبیر می‌شود

خوش گفت شاعری که ندارم از او نشان

“بی عشق سر مکن که دلت پیر می‌شود”

آواز دل اگر ‌بدهی سر به بانگ عشق

نزدت خجل ، نوای مزامیر می‌شود

هر کس نوای عشق تو با گوش جان شنید

بی عُجب گشته ، قائل تکبیر می‌شود

سر می دهند خرد و کلان قصه ی تو را

سرفصل عشق ، از تو به تقریر می‌شود

“ساقی” به راه عشق اگر کوشی عاقبت

عالم به دست عشق تو تسخیر می‌شود

 


شعر چهارم :

(مکافات عمل)

‌‌

‌‌واژه ‌ها امروزه دور از معنی قاموس هاست

عفت و عصمت، شعار مضحک سالوس هاست

نیست چون هر کس به جای خویش در این روزگار

داغ‌ بر دل ها و بر لب ، حسرت و افسوس‌ هاست

ضلع های کفر و ایمان اند چون دور از وتر

عقل، حیران در میان نسبت سینوس هاست

نای تزویر و ریای شیخ ، می آید به گوش

بانگ تکبیر این زمان خرمهره ی ناقوس هاست

شد همای بخت ما در چنگ کرکس طینتان

نیست اقبالی دگر تا دولت منحوس هاست

چون غذای ما غم و ، زهر ستم بر کام ماست

مات بیماری ما بقراط و جالینوس هاست

کاش می شد تا به کهف آرزو نایل شویم

کشور اسلام در تسخیر دقیانوس هاست

شاه رفت افسوس! ؛ آمد شیخ خائن روی کار

کام ما شد تلخ و شیرین، کام این جاسوس هاست

خودکفایی نیست چون ممکن روابط لازم است

ماهی کوچک خوراک شام اختاپوس هاست

جمله تولیدات ما تعطیل شد از لطف چین

حاصل هم سفرگی با چینیان ویروس هاست

از شعار مرگ گفتن ها ، همه در غفلت اند

انقلاب اصل و اساسش انگلیس و روس هاست

جهل با غفلت یکی گشت و به ذلت شد قرین

در پی عزت به کف ها مشعل و فانوس هاست

از مکافات عمل، در شیبِ حیران مانده ایم

همسفر برخیز ! اینک لحظه ی معکوس هاست

“ساقیا”! هرگز مشو نومید ، زیرا گفته اند:

کفر، می‌باشد حرام و خصلت مایوس هاست

 


شعر پنجم :
(دشمن میهن)

قلب شکسته، در قفس تن چه می‌کند؟

در آینه، ببین که شکستن چه می‌کند؟

سنگ جفا چو ابر بهاران به بارش است

سر زیر ضرب سنگ فلاخن چه می‌کند؟

عمر گران به پای خسان می‌شود تلف

باران به کشتزار سترون چه می‌کند؟

با چشم دل نگر که درین دشت پر ملال

در جلد میش، گرگِ هریمن چه می‌کند؟

نابخردان به مسند شاهی نشسته اند

اهل خرد به کوچه و برزن چه می‌کند؟

طوفانِ غم وزیده ز هر سوی این دیار

با گرد غم نشسته به دامن چه می‌کند؟

وقتی‌که نان به خون جگر شد طعام ما

طفل یتیم با غم و شیون چه می‌کند ؟

باغ وطن ز باد جفا در خزان نشست

گلچین روزگار به گلشن چه می‌کند؟

آن بنده ی خدا که به ابلیس سجده کرد

در پیشگاه خالق ذوالمن چه می‌کند؟

آن مدعی که زهد و دیانت شعار اوست

با این همه گناهِ به گردن چه می‌کند ؟

آن عاشقی که داده جوانی به راه عشق

با یار نیمه راهِ مُتنتن چه می‌کند ؟

راسخ درین زمانه دویدیم و مانده ایم

با آنکه نیست رهرو متقن چه می‌کند؟

آن رهروی که سوخت بهار جوانی اش

دنبال گل، در آتش گلخن چه می‌کند؟

هستی جوان اگر چه ولی بنگر عاقبت

دنیای پیر، با تو و با من چه می‌کند ؟

از هر طرف صدای چپاول رسد به گوش

در این میانه، خادم میهن چه می‌کند؟

وقتی که دزد، کوه طلا برد ؛ پاسبان

در تل کاه، در پی سوزن چه می‌کند ؟

آن خائنی که دم زند از پاکی و خلوص

جرمش چو گشته است مبرهن چه می‌کند؟

آن خانِ خورده مال رعیت به حکم زور

با اضطرابِ لحظه ی خفتن چه می‌کند؟

اِستاده گر به کوهِ ستم، ظالم از غرور

افتد اگر به محبس دشمن چه می‌کند

خفاشِ شب پرستِ به ظلمت گرفته خو

فردا که صبح گردد و روشن چه می‌کند؟

این تخت و بخت عاریه هرگز وفا نکرد

بنگر که این جهان ملوّن چه می‌کند ؟

آنکو که دل سپرده به دنیا تمام عمر

“ساقی” بگو که لحظه ی مردن چه می‌کند؟

گیرم بسیط عیش همیشه به کام اوست

در عاقبت ز تنگی مدفن چه می‌کند ؟

‌‌


شعر ششم :
(دادگاه ستم)

گدا زیاد چو شد پادشاه می‌میرد

مرام اگر که نباشد رفاه؛ می‌میرد

چو فقر موجب حرمان اهل جامعه است

نجابت مللِ بی‌ پناه می‌میرد

اگرچه ماه شب بدر، روشنی دارد

بدون پرتو خورشید، ماه می‌میرد

ز بغض جهل و حقارت چنان بوَد که خبیث

چو شب‌پره ز حسد در پگاه می‌میرد

به زیردست مکن ظلم و سرفرازی کن

امیرِ مُلکِ ستم، بی‌سپاه می‌میرد

بهوش باش که در راه، چاه بسیار است

که بی خبر، ز یکی اشتباه می‌میرد

شب گناه به پایان رسد ز گام سحر

سپیده آید و شامِ سیاه می‌میرد

بخیل، ره نبَرَد در سرای آرامِش

که از حسادت در هر نگاه می‌میرد

ز بُعدِ راه نگردد ملول، پیر طریق

جوانِ نابلد از بُعدِ راه می‌میرد

به کارگاهِ جهان نیست رونق مطلق

چو آفِتاب که در شامگاه می‌میرد

بشر به جبرِ مکافاتِ دهر، محکوم است

به محض زندگی رو به راه می‌میرد

طمع مدار ! به مال جهان بی‌بنیاد

حریص را بنِگر جان‌تباه می‌میرد

کسی که تاب نیارد علوّ یاران را

ز حِقد و پستی خود گاهگاه می‌میرد

به شوق نام و نشان دم مزن ز نام خدا

بدون صدقِ عمل، نام و جاه می‌میرد

مده به زهدِ ریا آبروی خود بر باد

بدون ریشه اگر شد گیاه، می‌میرد

چو آب رفته به جویی که بر نمی‌گردد

سرِ بریده بخواهی نخواه می‌میرد

زیان مزن به کسی تا تو را زیان نرسد

عقاب جور، به یک تیر آه می‌میرد

به کشوری که عدالت ادا نمی‌گردد

به دادگاه ستم، دادخواه می‌میرد

بگیر عبرت ازین روزگار و تجربه‌ها

دل از تغافل هر انتباه می‌میرد

ز جام دلکش “ساقی” بنوش و مستی کن

خمار عشق، شبی بی‌گناه می‌میرد


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی

اشعار سید محمدرضا شمس


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،سيد محمدرضا شمس ساقي سید محمدرضا شمس.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها