اشعار احمد محمود امپراطور

اشعار احمد محمود امپراطور

اشعار احمد محمود امپراطور


شعر نخست :

خدایا احتیاج هر کس و ناکس مکن ما را

به غیر خویش دیگر هرزه‌ی اقدس مکن ما را

بدهی از خوان نعمات خودت رزق فراوانم

چشم در انتظار موسوم جو رس مکن ما را

گرفتارم ز هر روزی دگر امروز میدانی

مخیر ساز و از این بیشتر پامس مکن ما را

تو میدانی و من هم نیز میدانم خدای من

گنهکارم ولی از درگه ی خود پس مکن ما را

بده نضج کمالات و هنر را سر فرازم کن

ز جمع بندگانی نیمه و نارس مکن ما را

خدایا معرفت را کن چراغ سرنوشت من

به معراجت رسانم هیچگاه بی اس مکن ما را

تو هستی رحمت العالمین من خاطی ام یارب

عقوبت را نیکو میساز دلواپس مکن ما را

به اذن خویش کن محمود را جاوید در عالم

چو دیگر بندگانت زایل و دارس مکن ما را

 


شعر دوم :

 

هر نفسم یاد تو را میکنم

خویشتن از غصه جدا میکنم

لذت عشق تو به لب می‌رسد

نام تو را تا که صدا میکنم

سرخی رخسار تو آید به یاد

خون دلم را به هوا میکنم

جان به لبم، لب به لب من گذار

من ز لبت خویش دوا می کنم

خاک قدم های تو را من همیش

در تن خود فکر ردا میکنم

گر ملک الموت شوی جان دهم

گر تو شوی خضر بقا میکنم

هستی به من پادشاهی گلرخان

من به درت خویش گدا میکنم

خون سرشک همرهی خون جگر

در کف پای تو حنا میکنم

بیشتر از این تو مکن امتحان

ورنه عریضه به خدا میکنم

داری چو محمود بسا شیفته

لیک خود از ار که جدا میکنم

 


شعر سوم :

 

بــــودن من به کنـــــار تو جـــگر میخواهد

یک عمــــــر زندگی در بین شرر میخواهد

عشق همـــــراهی هوس ساز نگردد هرگز

شــــاخِ خشــکیده ی اشجـــــار تبر میخواهد

من گهنــکارم و تو پاک تــرین جنس خدای

سود دیــــــــدار بسی رفـــع ضرر میخواهد

تا رســـــم من به حریــمِ گل و گلزار رخت

به مــــــژه روز شبان عــــزمِ سفر میخواهد

طوطی شوقِ تـــرا آیینــــــه تنها بس نیست

جلوه ی بــــاغ و گلستـــان و شکر میخواهد

دلبری مختص خال و خط و رعنایی نیست

دلربـــــــــایی دو جهان کسبِ هنر میخواهد

خاک گردم من اگر پای تو در خاک نهی

قـــــدمِ نــــــازِ تو فــــرشِ ز گهــر میخواهد

به نــــوازش گــریی گوشِ تو خود میـــدانم

غـــــزلِ چنــــــدی ز محمود اثــر میخواهد


شعر چهارم : 

بودم نیامدی و نبودم نیامدی
ده ها غزل به عشق سرودم نیامدی
بردم تو را به اوج سخن های گوهرین
با کهکشان واژه ستودم نیامدی
کردم دعا به نیمه شبان تا به صبحگاه
بار گناه ز خویش زدودم نیامدی
گشتم به کوچه کوچه ی این شهر لاجرم
در خاک خویش رفته غنودم نیامدی
گفتم به هرکه هستی به من جان و زندگی
خواندم تو را تمام وجودم نیامدی
درد من است عشق و دوای من است عشق
 از دست تو سیاه و کبودم نیامدی
چون دشت لاله زارم و چون ابر نوبهار
دامن به خون و سر به سجودم نیامدی
گاهی مریض و گاهی به دیوانگی زدم
خود را شبیه ای مرده نمودم نیامدی
در زیر سنگی طعنه ای نامردمان شدم
ای کور باد چشمی حسودم نیامدی
محمود را ندیدی و نشمردی ای دریغ
صفری به هیچ خویش فزودم نیامدی

اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی

اشعار احمد محمود امپراطور


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر غزل غزلیات غزل های غزلی افغان افغانستان افغانستانی احمد محمود امپراتور.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بهرام
میهمان
بهرام
شهریور 16, 1402 4:17 ب.ظ

بسیار زیبا. با زبانی گیرا و استوار

پریسا
میهمان
پریسا
فروردین 21, 1403 8:41 ب.ظ

خوب بودن. ممنونم از شاعر گرامی