
سنایی غزنوی – غزل شماره 383
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای
با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای
ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم
تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای
شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو
پس تو را پروای جان از چیست گر پروانه ای
جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک
همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای
عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود
گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه ای
زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو
روز و شب سودای خود رانی دمی ما را نه ای
یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان
در لگدکوب همه خلقی که در استانه ای
هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب
تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه ای
تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک
دام ما را دانه ای هست و تو مرد دانه ای
بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک
روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه ای