هر که را دستی ز همّت بود جز بر دل نداشت

بیدل دهلوی- غزل شماره 858

هر که را دستی ز همّت بود جز بر دل نداشت

دستگاهِ پرتوِ یک شمع این محفل نداشت

دل به هر نقشی ‌که بستم صورتِ آیینه بود

نسخهٔ تحقیقِ امکان جز خطِ باطل نداشت

عاجزی ها را غنیمت دان که در بابِ طلب

دست ‌و پایی‌ گر نمی‌کردیم ‌گم ساحل نداشت

انفعالی نیست دل را ورنه در کیشِ حیا

سنگ ‌هم‌ گر آب‌ می‌شد عقده ای مشکل نداشت

زندگی در پیچ و تاب سعیِ بیجا مردن است

از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت

خیرگی هایِ نظر محوِ نقاب‌آرایی‌ ست

ورنه هرگز، لیلیِ آزاد ما، محمل نداشت

غنچه‌ها بالِ نفس در پردهٔ دل سوختند

عیشِ این باغ امتدادِ رقصِ یک بسمل نداشت

شوخیِ موجِ ‌کرم شد انفعالِ جرمِ ما

این محیط آبی برون از جبههٔ سایل نداشت

همچو شبنم‌ گریه بر ما راهِ جولان بسته است

چشم ما تا بود بی ‌نم این بیابان‌ گل نداشت

سروِ گلزارِ تمنّا طوقِ قمریِ در بر است

گل نکرد از سینه‌ام آهی ‌که داغِ دل نداشت

اشکم و گم‌ کرده‌ام از ضعف راهِ اضطراب

ورنه این ره لغزشِ پا داشت‌ گر منزل نداشت

نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبست

حسن را آیینه می‌بایست و این بیدل نداشت

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها