
بیدل دهلوی- غزل شماره 372
فیض حلاوت از دل بی کبر و کین طلب
زنبور را ز خانه برآر انگبین طلب
بی پرده است حسن غنا در لباس فقر
دست رسا ز کوتهی آستین طلب
دل جمع کن ز بام و در عافیت فسون
آسودگی ز خانه به دوشان زین طلب
پشمینه پوش رو به فسردن سرای شیخ!
فصل شتا محافظت از پوستین طلب
دست طلب به هر چه رسد مفت عجز گیر
دور است آسمان، تو مراد از زمین طلب
گل های این چمن همه در زیر پای توست
ای غافل از ادب نگه شرمگین طلب
زین جلوه ها که در نظرت صف کشیده است
آیینه داری نفس واپسین طلب
عمر از تلاش باد به کف چون نفس گذشت
چیزی نیافت کس که بیرزد به این طلب
دل در خور شکست به اقلیم انس تاخت
چینی همان به جادهٔ مو رفت چین طلب
شبنم وصال گل طلبید آب شد ز شرم
از هر که هر چه می طلبی اینچنین طلب
این آستان هوسکدهٔ عرض ناز نیست
شاید به سجدهای بخرندت، جبین طلب
بیدل خراش چهرهٔ اقبال شهرت است
عبرت ز کارخانهٔ نقش نگین طلب