گر درین قحط سرایت، نکند نان مددی

بیدل دهلوی- غزل شماره 2809

 

گر درین قحط سرایت، نکند نان مددی

نه جسد رنگ نمو گیرد و نی جان مددی

سرسری نگذری ای بیخبر! از عقدهٔ دل

گر ز ناخن نشود کار، به دندان مددی

ای غنی! تا اثر انجم و افلاک بجاست

کس نمی‌خواهد از اقبال تو چندان مددی

در قناعت همه اسباب به زیر قدم است

مور این دشت نخواهد ز سلیمان مددی

اینقدر باز نگردد درِ تشویش سؤال

از کریمان نرسد گر به گدایان مددی

صحبت بیخردان آفت روحانی بود

آه اگر نوح نمی‌دید ز توفان مددی

حیف از آن بیخبری چند که با قدرت جاه

خاک گشتند و نکردند به یاران مددی

فصل بیحاصلیِ اشک تری ها دارد

سنگ شد ابر اگر کرد به نیسان مددی

اشک بی‌رونقیِ بخت سیه نپسندید

داشت این شام هم از فیض چراغان مددی

گل این باغ، جنونْ حوصله‌ای می‌خواهد

بیدل از چاک ضرور است به دامان مددی

 

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها