گُلی‌ که‌ کس نشد آیینه‌اش مقابل او من

بیدل دهلوی- غزل شماره 2561

گُلی‌ که‌ کس نشد آیینه‌اش مقابل او من

دری که بست و گشادش گم است، سایل او من

چو یأس دادرس سعی نارسای جهانم

دلی ‌که زورق طاقت شکست، ساحل او من

در این تپشکده بی‌اختیار سعی وفایم

غمش به هر که‌ کشد تیغ‌، بال‌ بسمل‌ او من

کجا برم غم نیرنگ داغهای محبّت؟

که شمع بود دل و سوختم به محفل او من

به سایه دوری خورشید بست داغ ندامت

چرا غبار خودم‌، گر نرفتم از دل او من؟

به عالمی‌ که وفا تخم آرزوی تو کارد

دل است مزرع و آتش دمیده حاصل او من

کسی‌ که برد به‌ خاک آرزوی جوهر تیغت

به خون تپیدم و رَستم چو سبزه از گل او من

غبار تربت مجنون به ‌این نواست پرافشان

که رفت لیلی و دارم سراغ محمل او من

رها کنید سخن سازی جهان فضولی

خجالت است که‌ گوید زبان قایل او من

ز خود چه پرده‌ گشایم؟ جز او دگر چه نمایم؟

حق است آینهٔ او، خیال باطل او من

به جود و مهر وعطای سپهر کار ندارم

کریم مطلق من او،‌ گدای بیدل او من

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها