
بیدل دهلوی- غزل شماره 2562
ما را ز بارِ هستی تا کی غمِ خمیدن
آیینه هم سیه کرد دوش از نفس کشیدن
چندین گهر درین بحر افسرد و خاک گردید
یُمن آنقدر ندارد بر عافیت تنیدن
رنگ شکسته دارد اقبال سرخ رویی
این لعل بیبها را نتوان به زر خریدن
ارباب رنگ یکسر زندانیِ لباسند
بیدام نیست طاووس در عالم پریدن
یک نخل ازین گلستان از اصل باخبر نیست
سر بر هواست خلقی از پیش پا ندیدن
در قید جسم تا کی افسرده بایدت زیست؟
ای دانه! سبز بختیست از خاک سرکشیدن
افسانهٔ حلاوت با ساز انگبین رفت
ای شمع! چند خواهی انگشت خود مکیدن؟
تا وصل جلوه گر شد، دل قطع آرزو کرد
آنسوی رنگ و بو برد این میوه را رسیدن
در کاروان شوقم دل بر دل جرس سوخت
این اشک بیفغان نیست از درد ناچکیدن
ای کاش قطع گردد سررشتهٔ تعلّق
مقراض وار عمرم شد صرف لب گزیدن
جز خاک گشتنم نیست عرص نیاز دیگر
باید به پیش چشمت از سرمه خط کشیدن
رنگی به پردهٔ شوق آرایش هوس داشت
چون گل زدیم آخر گل بر سر دمیدن
بیدل ز دست مگذار دامان بیقراری
چون آب تیغ نتوان خون خورد از آرمیدن