
بیدل دهلوی- غزل شماره 217
شفق در خون حسرت میتپد از دیدن مینا
عقیق آب روان میگردد از خندیدن مینا
جگرها بر زمین میریزد از کف رفتن ساغر
دلی در زیر پا دارد به سر غلتیدن مینا
بنال از درد غفلت آنقدر کز خود برون آیی
به قدر قلقل است از خویش دامن چیدن مینا
سراغ عیش ازین محفل مجو کز جوش دلتنگی
صدای گریه پیچیده ست بر خندیدن مینا
تنک سرمایه است آن دل که شد آسودگی سازش
به بی مغزی دلیلی نیست جز خوابیدن مینا
به سعی بیخودی قلقل نوای ساز نیرنگم
شکست رنگ دارد اینقدر نالیدن مینا
رعونت در مزاج می پرستان ره نمییابد
چه امکان است از تسلیم سر پیچیدن مینا
نزاکت هم درین محفل به کف آسان نمیآید
گداز سنگ میخواهد به خود بالیدن مینا
بساط ناز چیدم هر قدر کز خود برون رفتم
پری بالید در خورد تهی گردیدن مینا
خموشی چند، طبع اهل معنی تازه کن بیدل
به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا