
اقبال لاهوری
پیام مشرق
شماره 252
خواجه ای نیست که چون بنده پرستارش نیست
بنده ای نیست که چون خواجه خریدارش نیست
گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ
تاب آن جلوه به آیینه ی گفتارش نیست
پیر ما مصلحتا رو به مجاز آورد است
ورنه با زهره وشان هیچ سر و کارش نیست
دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریز
نشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست
نغمه ی عافیت از بربط من می طلبی
از کجا برکشم آن نغمه که در تارش نیست
دل ما قشقه زد و برهمنی کرد ولی
آنچنان کرد که شایسته ی زنارش نیست
عشق در صحبت میخانه به گفتار آید
زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست



