
شعر نخست :
فکر کرده بودم خودم رو بکشم !
آخه من فقط یه آجرچینم !
و تو زنی هستی عاشق صاحب داروخونه .
اما حالا دیگه مثل قبل مهم نیست
حالا آجرا رو صاف تر از قبل میچینم
و بعد از ظهرا وقتی ماله میکشم
آروم تر آواز میخونم.
فقط وقتی نور خورشید میافته تو چشمم و نردبون لق می زنه
وقتی ملاط خوب درنمیاد به تو فکر میکنم .
“برگردان:آزاده کامیار”
شعر دوم :
و همه اش همین؟
و دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟
و باد و غبار به دور لولاهای زنگ زده در خواهند چرخید
و ترانه های اکتبر به ناله خواهند افتاد
وای چرا ؟ وای چرا؟
و تو به کوه نگاه خواهی کرد
و کوه به تو نگاه خواهد کرد
و تو آرزو خواهی کرد که کوه بودی
و کوه اصلا هیچ آرزویی نخواهد کرد ؟
همه اش همین ؟
دروازه ها دوباره هرگز هرگز باز نخواهند شد؟
فقط باد و غبار
و لولاهای زنگ زده ی در و اکتبر نالان
و وای چرا ؟ وای چرا ؟ در برگ های خشک نالان .
همه اش همین ؟
هیچ چیز در هوا نیست جز ترانه ها
و هیچ ترانه خوانی ، هیچ دهانی که بلد باشد ترانه ها را ؟
تو به ما می گویی زنی با درد دل این را به تو گفته است ؟
همه اش همین ؟
“برگردان:کامیار محسنین”
شعر سوم:
برای تو و ماه نغمه سر دادم
اما تنها ماه آن را به خاطر دارد
خواندم ترانه هایی شاد سرانه
با قلبی آزاد،حنجره ای رها
حتی ماه آن ها را به خاطر دارد
و با من مهربان می شود .
“برگردان:احمد پوری”
واژگان کلیدی:اشعار کارل سندبرگ،نمونه شعر کارل سندبرگ،شاعر کارل سندبرگ،شعرهای کارل سندبرگ،شعری از کارل سندبرگ،یک شعر از کارل سندبرگ،شعرهای ترجمه شده به فارسی کارل سندبرگ،سروده های برگردان به پارسی کارل سندبرگ،شاعر آمریکایی،شاعر کشور آمریکا،شعر شاعر ایالات متحده،كارل سندبرگ.
Carl Sandburg،poema،quotes





