
اشعار طنز
شعر نخست:
پنهان شدم شبانه پسِ در یواشکی
تا بوسه گیرم از لبِ دلبر یواشکی
میخواستم همینکه عیان شد کنارِ در
بازوش گیرم از عقبِ سر یواشکی
بوسم لبش به شوق و بگویم: «عزیز من
قلبم شده برای تو پنچر یواشکی»
با هم رویم جانب یک محضر و شویم
آنجا به میمنت زن و شوهر یواشکی!
چشمم ز عشق بسته شد و با امید وصل
رفتم ز جای خویش جلوتر یواشکی
برجستم و گرفتمش اندر سکوتِ شب
با صد هزار وسوسه در سر یواشکی
دست مرا گرفت و چو دروازهبانِ تیم
محکم لگد بِزَد سرِ لمبر یواشکی
تا ضربهای به من زد آن مردِ نرّهغول
رفتم به آسمان چو کبوتر یواشکی
وقتی که آمدم به زمین، زود پا شدم
گفتم به آن جوانِ قوی: «خر»… یواشکی
شعر دوم:
به زمین و زمان بدهکاریم
هم به این، هم به آن بدهکاریم
به رضا قهوهچى که ریزد چاى
دو عدد استکان بدهکاریم
به علىساربان که معروف است
شترِ کاروان بدهکاریم
شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یلِ سیستان بدهکاریم
مثل فرّخلقا که دارد خال
به امیر ارسلان بدهکاریم
نیست ما را ستارهاى، اى دوست
که به هفت آسمان بدهکاریم
مبلغى هم به بانکِ کارگران
شعبۀ طالقان بدهکاریم
این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهکاریم
دو عدد برگ خشک و خالى هم
ما به فصل خزان بدهکاریم
هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و هم اصفهان بدهکاریم
به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهکاریم
قلّک بچهها به یغما رفت
ما به این کودکان بدهکاریم
مبلغى هم کرایهخانه به این
موجرِ بد زبان بدهکاریم
پیروى کردهایم از دولت
به تمام جهان بدهکاریم
شعر سوم:
بنده اصلا نیستم پابند قانون اساسی
توی قانون اساسی نیست چون نون اساسی
میبرم زین جا و آنجا، میخورم زان جا و اینجا
مثل زالو میمکم از مردمان خون اساسی
ای که میگویی منه از خط قانون پای بیرون
هوشیارم من ولی هستی تو مجنون اساسی
میکند از من حمایت آن که نامش را نگویم
پیش آن والامقامم بنده مدیون اساسی
ای که هی دم میزنی از حق و انصاف و صداقت
کردهای انگار استعمال، افیون اساسی
گرگذاری پا به روی دمب ما، آن هیکلت را
میکنم بیریخت از پشت تریبون اساسی
میشوی همدست استکبار و جاسوس اجانب
جیره خوار و نوکر و مزدور و مظنون اساسی
گر بسابی کشک خود را و ببندی آن دهان را
بنده خواهم شد از لطف تو ممنون اساسی
اشعار نو
شعر نخست:
کاري نکرده ايم
جز اين که آزاد کنيم
نيمه گمشده ي خويش را
از برج تنهايي
کاري نکرده ايم
جز اينکه قرار دهيم
کاشي گمشده اي را برابر قرينه اش
زير اين گنبد کبود
نسيمي بوده ايم که خاکستر و پرده را پس زده ايم
تا
روشن تر و گرم تر بتابد
ماه و آتش
شعر دوم:
خاتون
کلام تو
سنگ را آب ميکند
خواب را خواب و ايوان را پر از مهتاب
در کلام خود شناوري
چون شکوفه ي سقيد ماه در چشمه
بيابان خويشتني
چون فواره اي در حوض نقره
تورا در کلامت ميچينم
تورا در کلامت مي بويم
خاتون تو ميداني ميان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخواني
تو ميتواني
آتشي را به آتشي ديگر خآموش کني
تو مي تواني از ما بلا بگرداني
مرگ چنان گوش به قصه ات ميسپارد
که از کار خويش باز ميماند
خاتون شبي خوش است
ميخواهم
گيسوانت را بشنوم
لب ميگشايي
نسيم شبانگاه
سراپا گوش ميشود
کلام تو سرانجام
آغوش ميشود
شعر سوم:
دنيا کوچکتر از آن است
که گم شده اي را در آن يافته باشي
هيچ کس اينجا گم نمي شود
آدم ها به همان خونسردي که آمده اند
چمدانشان را مي بندند
و ناپديد مي شوند
يکي در مه
يکي در غبار
يکي در باران
يکي در باد
و بي رحم ترينشان در برف
آنچه به جا مي ماند
رد پائي است
و خاطره اي که هر از گاه پس ميزند
مثل نسيم سحر
پرده هاي اتاقت را
واژگان کلیدی: اشعار عمران صلاحی،نمونه شعر عمران صلاحی،غزلیات عمران صلاحی،غزل های عمران صلاحی،غزل عمران صلاحی،شاعر عمران صلاحی،شعر نو عمران صلاحی،شعر سپید عمران صلاحی،یک شعر از عمران صلاحی،شعری از عمران صلاحی،غزلی از عمران صلاحی،شعر طنز عمران صلاحی،شعر سیاسی عمران صلاحی، اشعار سیاسی عمران صلاحی.





