
شعر نخست:
من کیم کاندیشه ی تو هم نفس باشد مرا
یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا
گر بود شایسته ی غم خوردن تو جان من
این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
هر نفس کانرا به یاد روزگار تو زنم
جمله ی عالم طفیل آن نفس باشد مرا
گر نه عشق سایه ی من شدچراهرگه که من
روی برتابم زوی پویان زپس باشد مرا
هر زمان دل را به امید وصالت خوش کنم
بار گویم نی چه جای این هوس باشد مرا
چون خیال خاک پای تو نبیند چشم من
بر وصال تو چگونه دست رس باشد مرا
شعر دوم:
عاشقی راه نیک نامی نیست
دوستی کوی شادکامی نیست
کمترین درد عشق سوختن است
که در این راه رسم خامی نیست
چو شدی عاشق از چه آزادی
شرط کار تو جز غلامی نیست
هر که جانان به چشم اوست عزیز
جان به نزدیک او گرامی نیست
عشق و جان با محبت جانان
جز ره مردمان عامی نیست
شعر سوم:
آن صنم دلفروز یار نو آیین ماست
شمع همه عالم است لعبت شیرین ماست
دلبری و سرکشی پیشه و کردار اوست
عاشقی و مفلسی مذهب و آیین ماست
لاله و نسرین اگر تازه و خندان بود
عارض و رخسار او لاله و نسرین ماست
زهره وپروین اگر روشن و تابان بود
چهره و دندان او زهره و پروین ماست
در دل و در جان ما دوستی و مهر اوست
در سر و در طبع او دشمنی و کین ماست
بر دل کس در جهان صد یک این غم مباد
کز هوس عشق او بر دل مسکین ماست
وحشت و جور و جفا کار و فن و خوی اوست
طاعت و مهر و وفا رسم و ره و دین ماست
شعر چهارم:
دوش مرا یار در آغوش بود
آن چه طرب بود مرا دوش بود
تا نشد از کوه پدید آفتاب
ماه مرا خفته در آغوش بود
بر دلم از شادی دیدار اوی
رنج جهان جمله فراموش بود
اسب طرب بود مرا دوش رام
بخت مرا غاشیه بر دوش بود
بود چو زهره دل من با نشاط
زآنک بتم زهره بناگوش بود
شد دلم آسوده و خرم بدو
گرچه سراسیمه و مدهوش بود
شعر پنجم
قصیده ی شکایت:
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته است باشگونه همه رسم های خلق
زین عالم نه بهره و گردون بی وفا
هر عاقلی به زاویه ای مانده ممتحن
هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همی
کاندر میان خلق ممیر چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار
بیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه
آگاه نی کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش
هر که آیت نخست بخواند «ز هل أتی»
با این همه که کبر نکوهیده عادتی است
آزاده را همه ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی به تواضع نبینمی
از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا
با جاهلان اگر چه به صورت برابرم
فرقی بود هرآینه آخر میان ما
مهر شهان ز قوت ستوران بود پدید
گر چه زمرد است به دیدار چون گیا
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز
از دشمنان خصومت و از دوستان ریا
بر دشمنان همی نتوان بود مؤتمن
بر دوستان همی نتوان کرد متکا
قومی ره منازعت من گرفته اند
بی عقل و بی کفایت و بی فضل و بی دها
من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر
شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا
با من بود خصومت ایشان عجیبتر
زآهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها
زایشان همه مرا نبود باک ذره ای
کز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا
گردد همی شکافته دلشان به کین من
همچون مه از اشارت انگشت مصطفی
چون گیرم از برای معانی قلم به دست
گردد همه دعاوی آن طایفه هبا
ناچار بشکند همه ناموس جادوان
در موضعی که در کف موسی بود عصا
ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی
تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا
زیرا که بی مطر نبود میغ را محل
چونانک بی گهر نبود تیغ را بها
با فضل من همیشه پدید است نقصشان
چون عجز کافران بر اعجاز انبیا
با عقل من نباشد مریخ را توان
با فضل من نباشد خورشید را ذکا
آنم که برده ام علم علم در جهان
بر گوشه ی ثریا از مرکز ثری
شاهان همی کنند به فضل من افتخار
واقران همی کنند به نظم من اقتدا
با خاطرم منیرم و با رای صافیم
کالبرق فی الدجیة و الشمس فی الضحی
عالی است همتم به همه وقت چون فلک
صافی است نسبتم به همه نوع چون هوا
بر همت من است سخنهای من دلیل
بر نسبت من است سخنهای من گوا
هرگز ندیده و نشنیده است کس ز من
کردار ناستوده و گفتار ناسزا
در پای جاهلان نپراگنده ام گهر
وز دست سفله گان نپذیرفته ام عطا
وین فخر بس مرا که ندیده است هیچکس
در نثر من مذمت و در نظم من هجا
وآن را که او به صحبت من سر درآورد
جویم بدل محبت و گویم به جان ثنا
ور زلتی پدید شود زو معاینه
انگارمش صواب و نپندارمش خطا
اهل هری کنون نشناسند قدر من
تا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا
مقدار آفتاب ندانند مردمان
تا نور او نگردد از آسمان جدا
آن گاه قدر او بشناسند بر یقین
کآید شب و پدید شود بر فلک سها
اندر حضر نباشد آزاده را خطر
کاندر حجر نباشد یاقوت را بها
با این همه مرا گله ای نیست زین قبل
زین بیشتر قبول که یابد به ابتدا
تا لفظ من به گاه فصاحت بود روان
بازار من به نزد بزرگان بود روا
لیکن چو صد هزار جفا بینم از کسی
ناچار اندکی بنمایم ز ماجرا
زآن است غبن من که گروهی همی کنند
با من به دوستی ز همه عالم انتما
وآن گه به کام من نفسی برنیاورند
در دوستی کجا بود این قاعده روا
آزار من کشند به عمدا به خویشتن
زآن سان که که کشد به بر خویش کهربا
در فضل من کنند به هر موضعی حسد
در نقص من دهند ز هر جانبی رضا
با ناصحان من نسگالند جز نفاق
با حاسدان من ننمایند جز صفا
ور اوفتد مرا به همه عمر حاجتی
بی حجتی کنند همه صحبتم رها
مرد آن بود که روی نتابد ز دوستی
لو بست الجبال او انشقت السما
واژگان کلیدی: اشعار عبدالواسع جبلی،نمونه شعر عبدالواسع جبلی غرجستانی،شاعر عبدالواسع جبلی،شعرهای عبدالواسع جبلی،شعری از عبدالواسع جبلی،یک شعر از عبدالواسع جبلی،غزل عبدالواسع جبلی،غزلیات عبدالواسع جبلی،غزل های عبداالواسع جبلی،غزلی از عبدالواسع جبلی،قصیده عبدالواسع جبلی،قاصئد عبدالواسع جبلب،قصیده های عبدالواسع جبلی،گلچین اشعار عبدالواسع جبلی،گزیده اشعار عبدالواسع جبلی،اثری از آثار عبدالواسع جبلی،شعری از دیوان عبدالواسع جبلی،بهترین و زیباترین اشعار عاشقانه عبدالواسع جبلی.