اشعار زهرا شعبانی

 

شعر نخست:

چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟
اگر امید رسیدن میان جاده نبود
من و تو وارث بال پرنده ای هستیم
که جز در اوج جهان هرگز ایستاده نبود
تمام عمر به دستش دخیل می بستیم
اگرچه طبق سندها امامزاده نبود
پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت
ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود
بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟
چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود
چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا
میان سینه ی او جز صفا نهاده نبود
به ما اگر گره سخت زندگی وا شد
مگر به برکت این سفره های ساده نبود
زمان همیشه زمین زد سواره هایی را
که در معیتشان لشکری پیاده نبود
من و تو عالِمِ عشقیم و بی گمان ما را
معلمی به جز آغوش خانواده نبود

شعر دوم:

او از عشق تو خبر داد و بغضم ترکید
گوشی از دست من افتاد و بغضم ترکید
گفتم این حس به خدا دست خودم نیست ولی
از همین ثانیه آزاد و بغضم ترکید
قول دادم که من از سهم خودم میگذرم
بروید و دلتان شاد و بغضم ترکید
رفت و من ماندم و یک عالمه دلتنگی محض
توی آن وضعیت حاد و بغضم ترکید
هر چه کردم پس از آن حادثه دیدم دل من
هیچ غیر از تو نمی خواد و بغضم ترکید
آمدم زنگ زدم از تو بپرسم که چرا
تو مرا ساده قلمداد و بغضم ترکید
بعد از آن سال فقط آه کشیدم شب و روز
تیر و شهریور و مرداد و بغضم ترکید
تا دو شب پیش که پیچید توی شهر شما
که فلانی شده داماد و بغضم ترکید

شعر سوم:

بی تو سر و کارم به کوه و دشت می افتد

از چشم من گلخنده و گلگشت می افتد

آدم در آغوش عزیزش هم دلش تنگ است

وقتی به فکر لحظه ی برگشت می افتد

می شویمت از رخت هایم تا نبینی که

هی قطره قطره اشک من در طشت می افتد

با خنده دارم عکس سه در چار می گیرم

اما غمم هربار شش در هشت می افتد

اینجا زنی دلتنگ دیدار تو خواهد شد

هرگاه یاد کوچه های رشت می افتد


شعر چهارم:

وقتی که حالت از غم دنيا گرفته است

حال من و تمام غزلها گرفته است

دلشوره های خود بخود چند روز پيش

حالا چقدر يکشبه معنا گرفته است

بعد از تو جای آن همه تاب و تب مرا

مشتی چرا و بايد و اما گرفته است

اين سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هزار مرتبه از ما گرفته است

حتی خدا نخواست ببيند در اين جهان

کار دو عاشق اين همه بالا گرفته است

يک لحظه چشم بستم و ديدم کسی برام

تصميم گريه آور کبری گرفته است

حالا منم و ميز و دو فنجان قهوه و

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است

حرفی نمی زنم نکند برملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است

دارد به عمق فاجعه پی می برد دلم

نفرين نکن که آه تو من را گرفته است


شعر پنجم:

باید که دسته دسته گلایل بیاورید

بر بسترش بساط تغزل بیاورید

استاد از این دیار مهیای رفتن است

شاگردها به رسم ادب گل بیاورید

این کوه را به شانه ی خود می برید اگر

وقتی که آمدید تحمل بیاورید

او زنده است، زنده به نام و نشان خود

لازم نبود رو به توسل بیاورید

ای رودهای غمزده یا آسمان شوید

یا ماه را به این طرف پل بیاورید


واژگان کلیدی: اشعار زهرا شعبانی،نمونه شعر زهرا شعبانی،شاعر زهرا شعبانی،شعرهای زهرا شعبانی،شعری از زهرا شعبانی،یک شعر از زهرا شعبانی،غزلی از زهرا شعبانی،غزل های زهرا شعبانی،غزلیات زهرا شعبانی،غزل های زهرا شعبانی،شعر سنتی زهرا شعبانی،شعر عاشقانه زهرا شعبانی.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها