اشعار اندیشه فولادوند

 

شعر نخست:

شلیک کن رفیق

پایان ماجراست شلیک کن رفیق

تا کاوه نا کجاست شلیک کن رفیق

دستور میدهم اتش عزیز من

عالیجناب خواست شلیک کن رفیق

اجرای حکم مرگ اسمش که قتل نیست

این جمله آشناست شلیک کن رفیق

به به  به به  که لحن او فرمان آتش است

در معرفت خداست شلیک کن رفیق

متن وصیتم شرح مصیبت است

بی روزه کربلاست شلیک کن رفیق

مرگ موقتی در مد نشست کرد

اندیشه در کماست شلیک کن رفیق

در هفت شهر دور در من یزید عشق

اعلام کودتاست شلیک کن رفیق

یک راز سر به مهر با او نگفته ماند

قلبی که جا به جاست شلیک کن رفیق

قلبم نحیف و داغ بر حسب اتفاق

 ماسیده سمت راست شلیک کن رفیق

مهلت نمانده است من خسته ام بجنب

سیگار من کجاست شلیک کن رفیق

بعد از یکی دو پک من حاضرم تو هم

لطفا به سمت راست شلیک کن رفیق


شعر دوم

سیگار پشت سیگار

خميازه‌هاي کش‌دار، سيگار پشت سيگار

شب گوشه‌اي به ناچار، سيگار پشت سيگار

اين روح خسته هر شب، جان کندنش غريزيست

لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سيگار

پاي چپ جهان را، با اره‌اي بريدن

چپ پاچه‌هاي شلوار، سيگار پشت سيگار

در انجماد يک تخت، اين لاشه منفجر شد

پاشيده شد به ديوار، سيگار پشت سيگار

بر سنگفرش کوچه، خوابيده بي‌سرانجام

اين مرده کفن خوار، سيگار پشت سيگار

صد صندلي در اين ختم، بي‌سرنشين کبودند

مردي تکيده بيزار، سيگار پشت سيگار

تصعيد لاله گوش، با جيغ‌هاي رنگي

شک و شروع انکار، سيگار پشت سيگار

مردم از اين رهايي، در کوچه‌هاي بن‌بست

انگارها نه انگار، سيگار پشت سيگار

اين پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سيگار

ماسيده شد تماشا، بر ميله ميله پولاد

در يک تنور نمدار، سيگار پشت سيگار

صد لنز بي‌ترحم، در چشم شهر جوشيد

وين شاعران بيکار، سيگار پشت سيگار

در لابلاي هر متن، اين صحنه تا ابد هست

مردي به حال اقرار، سيگار پشت سيگار

اسطوره‌هاي خائن، در لابلاي تاريخ

خوابند عين کفتار، سيگار پشت سيگار

عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار

کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سيگار

مبهوت رد دودم،  اين شکوه‌ها قديميست

تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سيگار

کانسرو شعر سيگار، تاريخ انقضاء خورد

سه، يک، مميز چهار، سيگار پشت سيگار

ته مانده‌هاي سيگار، در استکاني از چاي

هاجند و واج انگار، سيگار پشت سيگار

خودکار من قديمي‌ست، گاهي نمي‌نويسد

يک مارک بي‌خريدار، سيگار پشت سيگار


شعر سوم:

شک می کنم به خواب، برف می بارد

باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز

شک می کنم به خواب، برف می بارد

باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز

حیف، حیف، فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب

این خواب می پوشاند، دست های تو را و قلب مرا

حیف، حیف حیف حیف

شک می کنم به باد

به برف

به خواب

شک می کنم به زخم، به تیغ، به درد

در پایان همین موسیقی در آغاز خواب

شک می کنم به خواب

برف می بارد، باد می ایستد

باد می ایستد در چشم های باز


واژگان کلیدی: اشعار اندیشه فولادوند،نمونه شعر اندیشه فولادوند،شاعر اندیشه فولادوند،شعرهای اندیشه فولادوند،شعری از اندیشه فولادوند،یک شعر از اندیشه فولادوند،شعر نو اندیشه فولادوند،شعر سنتی اندیشه فولادوند.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها