اشعار احسان افشاری

اشعار احسان افشاری
شعر نخست :
کنار پنجره یک جفت چشم بارانی
نشسته اند به یک انتظار طولانی
نشسته اند و برای تو شعر می گویند
تو هیچ چیز از احساس من نمی دانی
بگیر از من عاشق هوای عشقت را
کلید را نگذارند دست زندانی
سرم سپرده تر از روزهای پیوندست
دلم گرفته تر از ابرهای بارانی
بیا و لحظه ایی از کار خود پشیمان باش
قشنگ می شود این عشق با پشیمانی
شعر دوم :
سر گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد
خبر از خانه ی ویران شده در مه میداد
من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا
بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد
داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری
آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد
هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد
غار در کوه چه باشد ؟ دهنی بی فریاد
داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم
که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد
بغض من گریه شد و راه تماشا را بست
از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد
شعر سوم :
مباد چیزی از این انتظار کم بشود
و در مسیر تماشا غبار کم بشود
کنار آینه قیچی زدی به موهایت
که از طبیعت من آبشار کم بشود
برای عشق نگارنده هست و می ترسم
خدا نکرده زمانی نگار کم بشود
چه حسرتی بکشد واگن پر از شوقی
که در میانه ی ریل از قطار کم بشود
به اسب های اصیل تو برنخواهد خورد
از این قبیله اگر یک سوار کم بشود
سری که در قدم عشق سر به زیر نشد
خوشا برابر تو روی دار کم بشود
شعر چهارم :
نوستالژی ، قیافهی بیمار با تواَم
آیینهی نشسته به دیوار با تواَم
نوستالژی ستارهی چسبیده بر زمین
میل شدید مرگ،پس از چای دارچین
اِی آسمان گمشده بر سقف پایتخت
نوستالژی پرندهی افتاده از درخت
آن روزها بهانهی باران که داشتم
یک تکه ابر زیر سرم میگذاشتم
دور از تو آن جهان موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد
بعد از سهشنبهای که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبی بیبند و بار رفت
تاریخها طلوع و غروبی نداشتند
تقویمها سهشنبهی خوبی نداشتند
دیوانهبازیِ من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد
لبهای قرمزت به دریغی بدل شدند
آن بوسهها به خواب عمیقی بدل شدند
آیینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندی دیوار کم نشد
دیگر به انتهای خیابان نمیرسم
با موی چتریِ تو به باران نمیرسم
یک عمر رو به سینهی دریا گریستم
دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم
ماهی خطر نکن به تماشا نمیرسی
از لولههای نفت به دریا نمیرسی
دنیا به سمت عشق دری وا نمیکند
این چرخِ گوشت رحم به زنها نمیکند
مریم تو بر صلیب نباشی نمیشود
زن باشی و غریب نباشی نمیشود
اِی زنترین دقایقِ باران و روسری
پس کِی دوباره با تو ملاقات دیگری؟
جز داستانِ مرگ در این گنبد کبود
بین من و تو فاصلهی دیگری نبود
نوستالژیِ غروبِ مهآلودِ ما رسید
پیش از درود لحظهی بدرودِ ما رسید
هرچند رفتهایم و زمین خالی از صداست
تهران پُر از پیادهروی های ما دوتاست
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.










در مسیر تماشا غبار کم بشود
چرا؟
درودمیفرستم بشماوتمام آنهایی که درراه شعروادب زحمت میکشن .وشاعران عزیزی که خون دل میخورن وباتنگ دستی به سرودن میپردازن من خودم بیش از۵۰سال هست که زندگی خودرافدای این کارکردم