
آذر بیگدلی – قطعه شماره 45
شنیدم یکی گفته گادت حریفی
نیارستی این حرف از وی شنفتن
کشیدن به خون خواستی پیکرش را
که این گل نبایست هرگز شکفتن
فتادم به تشویش من هم ندانم
ز گادن بد آید تو را یا ز گفتن؟
گر از گفتنش واجب القتل دانی
سزایش که بایستش این سر نهفتن
ور از گادن آمد کنون ننگت، آوخ
که باید مرا نیز در خاک خفتن
ز من بشنو این درد را چاره کردن
بود خاره از سوزن خار سفتن
جهانی تو را گاده فکر دگر کن
که نتوان جهان را ز آدمیزاد رُفتن