
آذر بیگدلی – قطعه شماره 39
ایا رسیده به آن منزلت که میرسدت
به هر که هست بگویی که: نیست مانندم
خبر ز حال منت نیست، ای دریغ که چون
جدایی تو، جدا کرد بند از بندم
به امتحان شکیب من و عنایت تو
زمانه از تو جدا کرد روزکی چندم
چو دید مهر، بود ژاله و تو خورشیدی
چو دید صبر رود آتش و من اسپندم
بدست عهد، کنون میکند تماشایت
به تلخ گریه، کنون میزند شکر خندم
چرا نخندد خوش خوش؟ که مهره ی امید
چنانکه بود مرادش، به ششدر افگندم
دگر چه شکوه کنم از شماتت احباب
دل تو را، چو دل خود، خراب نپسندم
یکی صباحی و آن یک ولی محمد بگ
که این برادرم و آن یکی است فرزندم
رسید و میرسیدم هر زمان غمی زیشان
که گشته دل به غم روزگار خرسندم
چو دل نشسته به پهلو مرا و دشمن جان
که رفته رفته ز تو بگسلند پیوندم
یکان یکان، حرکات تغافل آمیزت
که رفته است ز خاطر، به خاطر آرندم
نفس گسسته، ز یاد تو، آن کند منعم
زبان بریده به ترک تو، این دهد پندم
ولی به جان حریفان مجلس تو، که نیست
ازین عظیم تر اکنون به یاد سوگندم
که بی تو، تشنگی لب، به لب زند قفلم
که بی تو، خستگی تن به پا نهد بندم
بود اگر چه محل، لاله زار نعمانم
بود اگر چه مکان چشمه سار الوندم
به گوشم از همه مرغش رسد نوای رحیل
چه شد به جنت رحل اقامت افگندم
تفاوتی نکند، تا ز حضرتت دورم
به چشم و کام، خس از لاله؛ حنظل از قندم
دگر گهر نشناسم ز خاک بی تو ز بس
به فرق خاک و به دامن گهر پراگندم
غرض شدم ز تو دور آن قدر، که می آید
به گوش ناله ی ضحاک از دماوندم
ار این دو روز، چو شد عمر نوح هر روزش
بنای عمر، ز طوفان اشک برکندم
نیامد از تو پیامی و آمد از ایوب
فزون شکیب و ز یعقوب بیش اروندم
دویدم، از پی باد سحر گهی ناچار
به راه پیک تو ماند دو دیده تا چندم؟
پی نگاشتن، این نغز نامه ی شیرین
یکی نی از شکرستان اصفهان کندم
دوات ساختم، از چشم آهوان حرم
در آن ذوائب مشکین لیلی آگندم
جواب نامه، کنی گر روانه خشنودم
وگرنه نام تو هر جا برند، خرسندم
بسم ز کوی تو بوی تو، گو کسی نارد
ترنج و سیب، ز بغداد و از سمرقندم
((خدای داند و من دانم و تو هم دانی)) (1)
که تا کجا به لقای تو آرزومندم
بیا مکش ز سرم پای، تا نپیندارند
خدا نکرده که من بنده بی خداوندم
وگر بود ز سرای شکستگانت عار
سرم شکسته، بفرما به خدمت آرندم
که صبر نیست دهی وعده اول مرداد
کنی به وعده وفا منتهای اسفندم
واژگان دشوار:1- این مصراع سروده ی عبید زاکانی است.