
آذر بیگدلی – قطعه شماره 20
نامه به صباحی
صبح است صبا، کوش که این نظم کنی گوش
و آنگاه زنی دامن همت به کمر بر
خود را برسانی به سر کوی صباحی
زان خاک کشی کحل بصیرت به بصر بر
او را دهی اول ز من این قطعه ی شیرین
کانباشته از وی نی کلکم به شکر بر
پس گوییش از من، که: نگویی به چه تقصیر
در کنج غمم ماندی و رفتی به سفر بر؟
تو در سفر و سوخته من؛ وین عجب آمد
با آنکه نبی خوانده سفر را به سقر بر
باری چو روان گشتی و هجر تو روان کرد
خونابه ی حسرت ز دلم تا به جگر بر
نگذاشت مرا سستی پا، کآیمت از پی
ناچار زدم غوطه به دریای فکر بر
بس لولوی خوشاب که در رشته کشیدم
و آن رشته فرستادمت اینک به نظر بر
بفرست جوابم، که جوابت بفرستم
این قطعه که خواندم به حریفان دگر بر
هرگز نرسیده است به من پاسخی از کس
پیکی است مرا گر چه به هر راهگذار بر
گویا همه ی عمر رساندند رسولان
مکتوب به کور، از من و پیغام به کر بر
پندی است به گوش من از استاد که بادا
در انجمن خلد، قرارش به مقر بر
کاسرار سخن گفت به بیگانه نشاید
آگاه مکن بی خبران را به خبر بر
سلطان رسل، آنچه به جبرییل رسیدش
گوید به علی، لیک نگوید به عمر بر
دید الغرض استاد در اول گهرم پاک
پس راهبرم گشت به این گنج گهر بر
من نیز زرت تا نزدم بر محک صدق
ننمودت این راه به گنجینه ی زر بر
اکنون تو هم از من شنو این پند به منّت
منّت بود از پند پدر را به پسر بر
زنهار، به ناپاک، فن نظم میاموز
نه خامه به خامان ده و نه تیغ به غر بر
شاید چو شود مست ز جامیش که دادی
سویت نگرد خیره به تنگی نظر بر
شاید زند آن تیغ که از دست تو بگرفت
هم بر دل تنگ تو به اظهار هنر بر
کز خیل غزالان حرم نیز شنیدم
گاهی ز شبق شاخ زند ماده به نر بر