تومان۱۲۵,۰۰۰

تومان۱۱۰,۰۰۰

تومان۱۷۵,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۴۵۰,۰۰۰

به الماس میزد چکش زرگری

پروین اعتصامی

مثنوی شماره 42

دریای نور

به الماس میزد چکش زرگری

به هر لحظه میجست از آن اخگری

بنالید الماس کای تیره رای

ز بیداد تو، چند نالم چو نای؟

به جز خوبی و پاکی و راستی

چه کردم که آزار من خواستی

بگفتا مکن خاطر خویش تنگ

ترازوی چرخت گران کرده سنگ

مرنج ار تنت را جفایی رسد

کزین کار، کارت به جایی رسد

هم اکنون، تراش تو گردد تمام

به رویت کند نیکبختی سلام

همین دم، فروزان و پاکت کنم

پسندیده و تابناکت کنم

دگر باره بگریست گوهر نهان

که آوخ! سیه شد به چشمم جهان

بدین خردیم، آسمان درشت

به دام بلای تو افکند و کشت

مرا هر رگ و هر پی و بند بود

بخشکید پاک، این چه پیوند بود

که این تیشه ی کین به دست تو داد

فتاد این وجود نزارم، فتاد

ببخشای لختی، نگهدار دست

شکست این سر دردمندم، شکست

نه آسایشی ماند اندر تنم

نه رونق به رخساره ی روشنم

بگفتا چو زین دخمه بیرون شوی

به زیبایی خویش، مفتون شوی

بشوییم از رویت این گرد را

به خوبان دهیم این ره آورد را

چو بردارد این پرده را پرده دار

سخنهای پنهان شود آشکار

در آن حال، دانی که نیکی نکوست

که بینی تو مغزی و رفتست پوست

سوم بار، برخاست بانگ چکش

به ناگاه برهم شد آن روی خوش

بگفت ای ستمکار، مشکن مرا

به بدرایی، از پا میفکن مرا

وفا داشتم چشم و دیدم جفا

بگشتم ز هر روی، خوردم قفا

بگفت ار صبوری کنی یک نفس

کشد بار جور تو بسیار کس

چو رفت این سیاهی و آلودگی

نماند زبونی و فرسودگی

دلت گر ز اندیشه خون کرده ام

بچهر، آب و رنگت فزون کرده ام

بریدم، ولی تیره و زشت را

شکستم، ولی سنگ و انگشت را

چو بینند روی دل آرای تو

چو آگه شوند از تجلای تو

چو پرسند از موج این آبها

ازین جلوه ها، رنگ ها، تاب ها

بتی چون به گردن در اندازدت

فراتر ز دل، جایگه سازدت

چو نقاد چرخ از تو کالا کند

چو هر روز، نرخ تو بالا کند

چو زین داستان گفتگوها رود

چو این آب حیوان به جوها رود

چو هر دم بیفزایدت خواستار

چو آیند سوی تو از هر کنار

چو بیدار بختی ببیند تو را

چو بر دیگران بر گزیند تو را

چو بر چهر خوبان تبسم کنی

چو این کوی تاریک را گم کنی

چو در مخزنت جا دهد گوهری

چو بنشاندت اندر انگشتری

چو در تیرگی، روشنایی شوی

چو آماده ی دلربایی شوی

چو بیرون کشی رخت زین تنگنای

چو اقبال گردد تو را رهنمای

چو آسودگی زاید این روز سخت

چو فرخنده گردی و پیروزبخت

چو پیرایه ها ماندت در گرو

چو بینی ره نیک و آیین نو

چو افتادی اندر ترازوی مهر

چو صد راه داد و گرفتت سپهر

رهایی دهندت چو زین رنج ها

چو ریزند بر پای تو گنج ها

چو بازارگانان خرندت به زر

برندت ز شهری به شهر دگر

چو دیهیم شاهت نشیمن شود

چو از دیدنت، دیده روشن شود

به یاد آر، زین دکه ی تنگ من

ز سنگینی آهن و سنگ من

چو نام تو خوانند دریای نور

درودیم بفرست زآن راه دور

تو را هر چه قیمت نهد روزگار

بدار از من و این چکش یادگار

چو مشاطه، رخسارت آراستم

فزودم دو صد، گر یکی کاستم

تو روزی که از حصن کان آمدی

بس آلوده و سرگران آمدی

بدین گونه روشن نبودی و پاک

به هم بود مخلوط، الماس و خاک

حدیث نهان چکش گوش دار

نگین سازدت چرخ یا گوشوار

نه مشت و قفایت به سر میزنم

بدین درگه نور، در میزنم

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها