تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۱۷۵,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۱۱۰,۰۰۰

به زندان تاریک، در بند سخت

پروین اعتصامی

مثنوی شماره 3

شکنج روح

به زندان تاریک، در بند سخت

به خود گفت زندانی ئی تیره بخت

که: شب گشت و راه نظر بسته شد

به رویم دگر باره، در بسته شد

زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ

فضا و دل و فرصت و کار، تنگ

سرانجام کردار بد، نیک نیست

جز این سهمگین جای تاریک نیست

چنین است فرجام خون ریختن

رسد فتنه، از فتنه انگیختن

در آن لحظه، دیگر نمی دید چشم

به جز خون نبودی به چشمم، ز خشم

نبخشودم، از من چو زنهار خواست

نبخشاید ار چرخ بر من، رواست

پشیمانم از کرده، اما چه سود

چو آتش برافروختم، داد دود

اگر دیده لختی گراید به خواب

گهی دار بینم، زمانی طناب

شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج

سحرگاه، آن آتش و آن شکنج

چرا خیرگی با جهان می کنم؟

حدیث عیان را نهان می کنم؟

نخستین دم، از کرده ی پست من

خبر داد، خونین شده دست من

مرا بازگشت، اول کار مشت

همی گفت هر قطره ی خون، که کشت

من آن تیغ آلوده، کردم به خاک

پدیدار کردش خداوند پاک

نهفتم من و ایزدش باز یافت

چو من بافتم دام، او نیز بافت

همانا که ما را در آن تنگنای

در آن لحظه می دید چشم خدای

نه بر خیره، گردون تباهی کند

سیاهی چو بیند، سیاهی کند

کسانی که بر ما گواهی دهند

سزای تباهی، تباهی دهند

پی کیفر روزگارم برند

بدین پای، تا پای دارم برند

ببندند این چشم بی باک را

که آلوده کرد این دل پاک را

بدین دست، دژخیم پیشم کشد

به نزدیکی دست خویشم کشد

به دست از قفا، دست بندم زنند

کشند و به جایی بلندم زنند

بدانم، در آن جایگاه بلند

که بیند گزند، آنکه خواهد گزند

به جز پستی، از آن بلندی نزاد

کسی را چنین سربلندی مباد

بدِ من که اکنون شریک من است

پس از مرگ هم، مرده ریگ من است

به هر جا نهم پا، درین تیره جای

فتاده است آن کشت ‌ام پیش پای

ز وحشت بگردانم ار سر دمی

ز دنبالم آهسته آید همی

شبی، آن تن بی روان جان گرفت

مرا ناگهان از گریبان گرفت

چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش

عیان بود آن زخم بر گردنش

نشستم به هر سوی، با من نشست

اشارت همی کرد با چشم و دست

چو راه اوفتادم، به راه افتاد

چو باز ایستادم، به جای ایستاد

در بسته را از کجا کرد باز

چو رفت، از کجا باز گردید باز

سرانجام این کار دشوار چیست

درین تیرگی، با منش کار چیست

نگاهش، هزارم سخن گفت دوش

دل آگاه شد، گر چه نشنید گوش

شبی گفت آهسته در گوش من

که چو من، تو را نیز باید کفن

چنین است فرجام بد کارها

چو خاری بکاری، دمد خارها

چنین است مرد سیاه اندرون

خطایش ره و ظلمتش رهنمون

رفیقی چو کردار بد، پست نیست

که جز در بدی، با تو همدست نیست

چنین است مزدوری نفس دون

بریزند خونت، بریزی چو خون

مرو زین ره سخت با پای سست

مکش چون که خون را به جز خون نشست

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها