دید موری در رهی پیلی سترگ

پروین اعتصامی

مثنوی شماره 26

پایمال آز

دید موری در رهی پیلی سترگ

گفت: باید بود چون پیلان بزرگ

من چنین خرد و نزارم زان سبب

که نه روز آسایشی دارم، نه شب

بار بردم، کار کردم هر نفس

نه گرفتم مزد، نه گفتند بس

ره سپردم روزها و ماه ها

اوفتادم بارها در راه ها

خاک را کندیم با جان کندنی

ساختیم آرامگاه و مامنی

دانه آوردیم از جوی و جری

لانه پر کردیم با خشک و تری

خوی کردم با بد و نیک سپهر

نیکیم را بد شمرد آن سست مهر

فیل با این جثه دارد فیلبان

من بدین خردی، زبون آسمان

نان فیل آماده هر شام و سحر

آب و دان مور اندر جوی و جر

فیل را شد زین اطلس زیب پشت

بردباری، مور را افکند و کشت

فیل می بالد به خرطوم دراز

مور می سوزد برای برگ و ساز

کارم از پرهیزکاری به نشد

جز به نان حرص، کس فربه نشد

اوفتادستیم زیر چرخ جور

بر سر ما میزند این چرخ دور

آسیای دهر را چون گندمیم

گر چه پیدائیم، پنهان و گمیم

به کزین پس ترک گویم لانه را

بهر موران واگذارم دانه را

از چه گیتی کرد بر من کار تنگ؟

از چه رو در راه من افکند سنگ؟

باید این سنگ از میان برداشتن

راه روشن در برابر داشتن

من از این ساعت شدم پیل دمان

نیست اینجا جای پیل و پیلبان

لانه ی موران کجا و پیل مست؟

باید اندر خانه ی دیگر نشست

حامی زور است چرخ زورمند

زورمندم من! نترسم از گزند

بعد از این بازست ما را چشم و گوش

کم نخواهد داد چرخ کم فروش

فیل گفت: این راه مشکل واگذار

کار خود میکن، تو را با ما چه کار؟

گر شوی یک لحظه با من همسفر

هم در آن یک لحظه پیش آید خطر

گر بیایی یک سفر ما را ز پی

در سر و ساقت نه رگ ماند، نه پی

من به هر گامی که بنهادم به خاک

صد هزاران چون تو را کردم هلاک

من چه می دانم ملخ یا مور بود؟

هر چه بود، از آتش ما گشت دود

هم عنان من شدن، کار تو نیست

توشه ی این راه در بار تو نیست

در خیال آنکه کاری می کنی

خویش را گرد و غباری می کنی

ضعف خود گر سنجی و نیروی من

نگروی تا پای داری سوی من

لانه نزدیک است، از من دور شو

پیلی از موران نیاید، مور شو

حلقه بهر دام خودبینی مساز

آنچه بردستی، به نادانی مباز

من نمی بینم تو را در زیر پای

تا توانی زیر پای من میای

فیل را آن مور از دنبال رفت

هر که رفت از ره، بدین منوال رفت

ناگهان افتاد زیر پای پیل

هم کثیر از دست داد و هم قلیل

روح بی پندار، زر بی غش است

آتشست این خودپسندی، آتش است

پنبه ی این شعله ی سوزان شدیم

آتش پندار را دامان زدیم

جملگی همسایه ی این اخگریم

پیش از آن کآبی رسد خاکستریم

حاصلی کش آبیار، اهریمنست

سوزد ار یک خوشه، گر صد خرمنست

بار هر کس، درخور یارای اوست

موزه ی هر کس برای پای اوست

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ح
میهمان
ح
اردیبهشت 8, 1402 2:30 ب.ظ

خیلی عالی بود ممنون