قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار هومن کوچک پور

اشعار هومن کوچک پور

شعر نخست :

من لباس تو را پوشیدم

جامه مندرس مرا تو

میخواستی از چروک های زندگی

شعری بسرایی برایم

و من با قایقی شکسته

وقتی دریا نوازش می کرد

قدم های آهسته مرا به سوی مرگ

می خواستم قهرمان ،دریا بشوم برایت

ملال زیستن میان تلاطم خطوط دریا

درد م را کم می کند

اینجا نه چشمانم برق می زند

نه لبانم شیرین میسازد کلمات را

اینجا نه از بید کج خبری هست

نه دعوای فردا

و اما تو

وسط شعر هایت در فراق من

انگور های پاییز را دق می دهی

رسوای زمانشان کردی در پیری شرابشان می کنی

برای داشتنت

عطش فردا را با

باد معامله می کنم

شاید مرا به تو برساند

من در این آبی بی منتها

هنگام غروب دریده شده توسط آفتاب

غرق در مکاشفه بستری نرم

هنگام نزولم به کف دریا هستم

قلبم داشت می پوسید

کبوترگیج انگور های پیر را آورد

تمام مغزم درگیر جاده بی ابریشم

وسط دریا شده بود

انگورهای پیر تا نیم رخ ژولیده ام را

برای صد آیین هنوز نرسیده

برای لحظه های هرگز

سرخ نگه داشته اند

و در واپسین تماس موج با قایقم

دیگر نگران درختان توت نرک بی میوه نیستم

جواب نگاهم را می خواهم از خدا

 


شعر دوم :

 

در این دنیای سرشار از تهی

باران می بارد

ثانیه های عمر زیر این باران

از نبود فردا ،افسرده اند

رود ها جاریست

سنگ ریزه های وحشی زیر آب شفاف

از سکوت فردا ها،دیوانه اند

کوه ها استوارند بر قامت سفت زمین

و

دیدار ما و خاک نزذیک

صدای پای اسب،مست می کند

خفقان خاک را

باد می رقصاند غبار روی سنک را

من هنگام وصال یار

دو چشمم نیل را فتح می کند

روحم

رنگین کمانی از ۷ رنگ می تند

لحظه ها

میان آسمان حریر و لالایی مادرم

آیینه می شود

عریان می کند تمامت را،هنگام هجرت

 


شعر سوم :

 

صبح که بیدار شدم

خاطراتم را موریانه خورده بود

رد نگاهم به فنجان خالی از چای تو نبود

آسمان را مهربان دیدم

محکم

خودم را در آغوش گرفتم

از سر دلسوزی ،چشم هایم

برایم تر نمی شدند

مثل گربه کز کرده کنار راه رو

مثل گنجشک شیطان رو درخت نارون حیاط روبرو

آزاد بودم

بدون داغ عاشقی رو پیشانی ام

با پایی لرزان سوی اندام کاغذ رفتم

انگشتانم

رقصان،رقصان ندا سر دادند از شیپور قلم

تنهای،تنهایی،تنهاییی

دیگر دلواپس گره کور خاطراتم نیستم

کلاف سردر گمی بودم میان این شهر شلوغ

فریاد می زنم

نگران من نباش،دیگر

دلم برایت تنگ نمی شود

 


شعر چهارم :

 

 

زبان پاییز فرق می کند

صبح

نه با رقص باد

نه تشعشع لیمویی آسمان

بلکه با صدای باران بیدار می شوی

اما از درد های دیشب

چشمانت هنوز خیس باران است .


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،هومن كوچک پور.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code