داستان کوتاه همسر مهربان

مردی ثروتمند با وجود مال فراوان، بسیار نامهربان و خسیس بود. برعکس، زنش بسیار مهربان و خوش قلب بود و همه او را دوست داشتند. زن با خود اندیشید و گفت:” خداوند این مرد را به من داده است، حتی اگر به او علاقه نداشته باشم، باز باید به او مهر بورزم” ! . بنابراین با وی رفتار خوبی داشت.

سال قحطی فرا رسید و بسیاری از روستاییان از مرد و زن کمک خواستند. زن با محبت فراوان به همه ی آن ها کمک کرد، ولی مرد چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد:” تا وقتی از پول های من کم نشود برایم مهم نیست که دارایی چه کسی به باد می رود” ! مردم از زن تشکر کردند و گفتند که پول ها را بعد از مدتی به او پس خواهند داد. زن نپذیرفت، اما مردم اصرار می کردند که پول او را بازگردانند.زن گفت:” اگر می خواهید پول را پس بدهید در روز مرگ شوهرم این کار را بکنید” ! این حرف زن به گوش یکی از دخترانش رسید و او بسیار ناراحت شد. بی درنگ پیش پدر رفت و گفت:” می دانی مادر چی گفته؟ او از مردم خواسته تا پول هایشان را روز مرگ تو پس بدهند”!. مرد به فکر فرو رفت. سپس از همسرش پرسید:” چرا از مردم خواستی پولت را بعد از مرگ من به تو بازگردانند”؟ زن جواب داد:” مردم تو را دوست ندارند و همه آرزو می کنند که زودتر بمیری اما حالا به جای آن که مرگ تو را آرزو کنند، از خداوند می خواهند که تو را زنده نگه دارد تا پول را دیرتر برگردانند. من هم از خداوند می خواهم که سال های زیادی زنده بمانی. کسی چه می داند؟ شاید تو هم روزی مهربان شوی”!

مرد از تیزهوشی و محبت همسرش در شگفت ماند و به او قول داد که در آینده با مردم مهربان باشد .


واژگان کلیدی : داستان کوتاه،داستانک درباره،قصه در مورد،داستانی،توضیح،دوست داشتن همسر،شوهر،محبت به همسر،علاقه،محبت،توجه کردن داستان کوتاه عاشقانه برای همسر

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها