بامدادان که زمین و آسمان

نعیم فراشری – تخیلات  شماره 9

فلسفه

بامدادان که زمین و آسمان

خرمند و شادمان و دلستان

یا به وقت چاشتگاهان بهار

کز حرارت هر کسی گیرد کنار

نغمه ی خود را کند گنجشک ترک

خواب و آسایش گزیند زیر برگ

یا به هنگامی که نجم آتشین

از افق غمزه کند پیش زمین

یا دمی کز برد و سرمای شدید

بارد از ابر سیه برف سفید

یا دمی دیگر که باران بر زمین

بارد و باشد پر از عنبر زمین

با خصوص آن وقت، کز لطف بهار

پیر فانی جهان گردد نگار

رنگ و بوی و نغمه و زیب است دهر

خوب و خندان است ‌و روشندل سپهر

زندگان را جان و دل پر آرزوست

هر چه دارد این زمین در گفتگوست

فام ناب آسمان فرخ فزاست

چهره ی دلجوی دنیا دلگشاست

هوش بی‌آرام من در جستجوست

در نبرد و پرسش و در گفتگوست

چه، کجا، کی، که، ز چه و چون و چند

لیک از هر سو ببیند ریشخند

این طبیعت را کند زیر و زبر

تا بیابد یک نشان و یک اثر

این همه اجسام و اين احکام چیست؟

کاینات بی سر و انجام چیست؟

می‌کند تفتیش حال این صحوف

راز حکمت آزمای این حروف

اين همه اجرام و اين انوار چیست؟

این همه ادوار و اين اسرار چیست؟

هر چه می‌تانیم دانستن نمیست

وین طبیعت بی‌کنار و بن یمیست

مرغ هوش من بدین بحر عظیم

اوفتد در ورطه ی پر باک و بیم

می‌شود سست و بماند بی‌پناه

در میان عجز و ریب و اشتباه

می رود با وجد و عشق و سوز و فر

لیک می آید فرو بی پال و پر

ای طبیعت! کُنهِ تو مردم نیافت

گر چه بسیار اندرین وادی شتافت

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها