نوبهارا! دلکش و جانپروری

نعیم فراشری – تخیلات – شماره 3

نوبهار

 نوبهارا! دلکش و جانپروری

دختر نازک تن و سیمین بری

روی خندان طبیعت روی توست

بوی باغ و بوی گلشن بوی توست

بر زمین ما فرستادت خدا

دستگیرت کرد بهر هر گدا

بوی یار آید مرا از بوی تو

خوی او باشد پدید از خوی تو

لطف تو گشته یتیمان را پدر

بیوگان را ههمتت گشته پسر

دست تو کرده جهان را سر به‌ سر

پر ز بوی و رنگ و زیب و نور و فر

نشئه یاب است از تو جمله کائنات

مور و مرغ و جویبار و هر نبات

این زمین مرده از تو یافت جان

زان همی بینم جهان را شادمان

از سماوات آمدی، ای نوبهار

تا کنی این خاکدان را لاله‌زار

نعمتی از عرش و کرس آورده‌ ای

جمله عالم را گلستان کرده ای

آسمان آسا زمین خندان شده است

جویبار اندر میان گریان شده است

هر درخت و هر نهال و هر نبات

یافته از تو فر و تاب و حیات

آن یکی را تاج زربن بر سر است

وان دگر را دامنی پر گوهر است

روی عالم صحن عود و عنبر است

پر ز لعل و گوهر و سیم و زر است

باد و مرغ و سبزه‌زار و آب جوی

پر ز آهنگند و پر از گفت وگوی

نوبهارا؛ چون که  تو از کردگار

بر زمین گشتی بشر را یادگار

یک نگه کن بر مزار یار من

تا بروید سنبل و گل از کفن

نرگسی زان چشم مست دلنواز

سنبلی از  زلف دلجوی دراز

باز چون عودت کنی باری دگر

گر نی ام من، بر مزارم برگذر

نزد خاک گور من بنشین دمی

وز سرشک خود بریزم شبنمی

تا بروید از گِلم تازه گُلی

تا برآید زاستخوانم سنبلی

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها