قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / شعری از معصومه داودآبادی

شعری از معصومه داودآبادی

خدای آتشفشانها !

با این روپوش خاکستری تنهایم نگذار

اتاق را بو کن

ببین چگونه مرا تو کشیده است

با زبانی که تو برایش آفریده ای

و از من فقط خون زنانه ای

پشت شیشه ی پنجره ها

راه می رود

بو بکش ای متعال !

و انتقامم را از این آبی بدرنگ بگیر

همین خیره به دیواری که هر روز

از نقاشی هایت بیرون می زند

و انگشتان قطع شده اش

از لای در پیداست

کجا گم شده بودی

وقتی که کمرگاهم کمک می خواست

و هرچه می چرخیدم

پاهایم به رقص نمی آمد

چنگ می زدم

و گودی چشمانم بالغ می شد

از ضخامت دیوار

پشت سر ملافه است

و صدایی که خونریزی کرده بود

قلبی که رطوبت کشیده

دری که چارتاق باز می شود به گریه

به مدرسه ای که کم کم

هفت ساله است

و برف ای خداوند !

که از پله ها پایینم انداخت

میان آن صبح تیر باران

و این که خم شده تا خیابان را خط کشی کند

پیشانی سوراخ من است

ناخن کشید روی عکس ها

گذاشت سردم شود

و از من که تمام نقاطم گردنه است

گذشت .


واژگان کلیدی : اشعار،معصومه داودآبادي،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،معصومه داوودآبادی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code