قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار مرتضی قلی زاده بابک

اشعار مرتضی قلی زاده بابک

شعر نخست :

 

دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد

هر چه به سرم آمده را عشق رقم زد

تن خانه نشین ، روح من اما سر کوچه

بر پنجره ای خیره شد و مست قدم زد

شاعر شدم آن شاعر دیوانه که بی تو

هرشب جگرش سوخت و تا صبح قلم زد

بی خوابی شب ها همه تقصیر دلم بود

در قهوه ی خود چشم تو را ریخت و هم زد

آن روز که گفتم به خدا نیستم عاشق

خوردم قسم کذب و خدا بر کمرم زد

در پای تو افتاده ام ای دوست نظر کن

مجنون شده ام عشق تو آخر به سرم زد

 


شعر دوم :

 

دلم باز میل خطر کرده است

هوای غم و درد سر کرده است

گرفته ست بغضی گلوی مرا

سرم را کسی شعله ور کرده است

همانند دریای طوفانی ام

مرا عشق زیر و زبر کرده است

گرفته دل آسمان مثل من

چه کس ابرها را خبر کرده است؟

نصیحت ندارد اثر عاشقم

نگاهی مرا کور و کر کرده است

اگر رفته در سنگ میخی فرو

به من هم نصیحت اثر کرده است

خدایا به من رحم کن عاشقم

دلم باز میل خطر کرده است

 


شعر سوم :

 

عشق یعنی پدر شوی شب ها ، آمدی بوی خوب نان بدهی

دخترت از تو ماه میخواهد تو به او قول آسمان بدهی

عشق یعنی که پاره ی تن تو نذر آزادی وطن باشد

مادری پیر باشی و تنها ، پسر خویش را جوان بدهی

عشق یعنی اگر گرسنه شدی یاد چشم انتظار ها باشی

گاه گاهی گذر کنی از خویش سهم خود را به دیگران بدهی

عشق یعنی همیشه مثل خدا مهربان باشی و سخاوتمند

هر کسی کار اشتباهی کرد با محبت به او امان بدهی

عشق یعنی اگر شکست دلت ، صبر کن عهد خویش را نشکن

راهش این است مهربان باشی به عزیز دلت زمان بدهی

ای که چشمت معلم عشق است عشق را از تو یاد می گیرم

منتظر مانده ام که برگردی عاشقی را به من نشان بدهی

 


شعر چهارم :

 

هرچه آمد به سرم تا به ابد پای شماست

چون دلم عاشق و درگیر معمای شماست

مستی روز و شبم را به شما مدیونم

فکر من یکسره پیش قد و بالای شماست

خوب من هیچ کسی مثل تو در دنیا نیست

ماه شاید فقط اینجاست که همتای شماست

آنقدر خوب تو را خلق نموده است خدا

که خودش خیره شده غرق تماشای شماست

رودم از پیچ و خم دره گذر خواهم کرد

شوق من بوسه زدن بر لب دریای شماست

 


شعر پنجم :

 

غمگینی ای دل شادها کارت ندارند

ویرانه ای ، آبادها کارت ندارند

ای شمع روشن از چه می لرزی همه عمر

خاموش باشی بادها کارت ندارند

وقتی کلاغی بد صدا باشی و بد ذات

آسوده ای ، صیادها کارت ندارند

مثل همه زندانیان درد تو این است

در بندی و آزادها کارت ندارند

وقتی شکنجه می شوی یعنی که هستی

مُردی دگر جلادها کارت ندارند

آه ای تبر دست از سر این باغ بردار

بی معرفت شمشاد ها کارت ندارند


واژگان کلیدی: اشعار مرتضی قلی زاده بابک،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل،غزلیات،غزل های،غزلی از،مرتضي قلي زاده بابك.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code