قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / غزلی از محمد حسن لقمانی بهابادی

غزلی از محمد حسن لقمانی بهابادی

 

من نشستم به سر کوی تو بیدار امشب

چشم بر هم نزدم جان تو یکبار امشب

یاد شب‌های درازی که کنار تو گذشت

همچنان کرده مرا طالب دیدار امشب

شب مهتاب و دل سوخته حالی دارم

گر دعایی بکنی بر من بیمار امشب

اشک چشمم چکد از دیده بر این دامن شب

دوریت کرده مرا بیخود و بیزار امشب

باز چون شمع سحر رفتی و خاموش شدی

سوختم از غم هجرت سر بازار امشب

تو کجایی که به دور تو بگردیم بسی

من و شمع و گل و پروانه چو پرگار امشب

ماه دیدست که چشمم همه شب بیدار است

او تو را خواهد از این گنبد دوار امشب

شب عشاق صفا دارد اگر باز کنی

دیده‌ی دل بدرد پرده‌ی اسرار امشب

سیر کردیم به سر در دل صحرای وجود

تا بیابیم تو در خانه‌ی خمار امشب

هاتفی گفت برو در پی ” سیمرغ ” و بگو

رو برون کن ز سرت پرده‌ی پندار امشب


واژگان کلیدی:محمد حسن لقمانی بهابادی،اشعار محمد حسن لقمانی بهابادی،نمونه شعر محمد حسن لقمانی بهابادی،شاعر محمد حسن لقمانی بهابادی،شعرهای محمد حسن لقمانی بهابادی،شعری از محمد حسن لقمانی بهابادی،غزل غزلیات غزل های غزلی از محمد حسن لقمانی بهابادی،محمدحسن لقمانی بهابادی،محمد حسن لقماني بهابادي،محمد حسن لقمانی بهابادی متخلص به سیمرغ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code