قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار محمد ارثی زاد

اشعار محمد ارثی زاد

به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست :

 

ز اهل کوچه زخم زبان جمع می کنم

اسم تو را دهان به دهان جمع می کنم

من از تقابل لبم و گونه های تو

شعری برای کل جهان جمع می کنم

قلبم گرفته است، تکان می دهم تو را

از روی سینه ات ضربان جمع می کنم

حالا که دُور، دورِ کلاغ است و برف پیر

از پای کاج، سار جوان جمع می کنم

می ترسم از اتاق تو وقتی که نیستی

بی تو لحاف را نگران جمع می کنم

از لحظه ای که قصد سفر کرده ام درست

یک سال می شود چمدان جمع می کنم

من خاطرات خوب تو را چند وقتی است

از لحن ناز و گرم بنان جمع می کنم

 


شعر دوم :

 

تتق …  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت،بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید،آینه جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: حالا شد

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟

 


شعر سوم :

 

بوسه درد سرپایی است که من می دانم

لب بر آن درد دوایی است که من می دانم

مرگ از زندگی و زندگی از مرگ پر است

در بَرش روز جزایی است که من می دانم

دورتر می روم و پیش ترش می بینم

وصل ِ در هجر لقایی است که من می دانم

بی دعا دست برآر و دو سه آمینی گو

این دعا بهر خدایی است که من می دانم

سیب ناچیدنی اش آدم زارم کرده است

سر حوا به هوایی است که من می دانم

بوسه هر جا بزنی بوسه بگویند ولی

دل من با دو سه جایی است که من می دانم

رخ ماهش چو عروسی است که من می بینم

گیسوانش به عزایی است که من می دانم

لب بزن بر رخ معشوق و ببین مطلب را

گونه بی کاسه گدایی است که من می دانم

پلک می زد که بیا ، پلک نمی زد که برو

پلک دارای صدایی است که من می دانم

بیت بیت غزلم هوش بَرد خلقی را

شعر باران بلایی است که من می دانم


واژگان کلیدی:اشعار محمد ارثی زاد،نمونه شعر محمد ارثی زاد،شاعر محمد ارثی زاد،شعرهای محمد ارثی زاد،شعری از محمد ارثی زاد،یک شعر از محمد ارثی زاد،غزل غزلیات غزل های غزلی از محمد ارثی زاد،محمد ارثي زاد.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*