غزلی از قدرت ملکی

غزلی از قدرت ملکی
به این پست امتیاز بدهید

 

درد داد می زد در پیرمرد گاریچی

خسته بود و بی یاور پیرمرد گاریچی

صبح زود قسمت شد حمل بار سیمانی

شادمان و ناباور پیرمرد گاریچی

کیسه های سنگین را چید یک به یک بر هم

آن شکسته لاغر پیرمرد گاریچی

نبض او کمی شد کند، داد زد سرش معمار

یک ردیف بالاتر پیرمرد گاریچی

دست برد تا قلبش چشم او سیاهی رفت

مثل یاس شد پرپر پیرمرد گاریچی

بعد مرگ او دیدم رو به روی هر بنگاه

یک ردیف سر تاسر پیرمرد گاریچی

سرگذشت شومش را هرجوان بیکاری

تلخ می شنید از هر پیرمرد گاریچی

یاد او نخواهد رفت از ضمیرمان هرگز

آن شهید نان آور پیرمرد گاریچی


واژگان کلیدی:اشعار قدرت ملکی،نمونه شعر قدرت ملکی،شاعر قدرت ملکی،شعرهای قدرت ملکی،شعری از قدرت ملکی،یک شعر از قدرت ملکی،غزل غزلیات غزل های غزلی از قدرت ملکی،قدرت ملكي،شاعر استان ایلام،شعر شاعر شهرستان دهلران،شاعر دهلرانی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0