تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۲۳۰,۰۰۰

تومان۴۵۰,۰۰۰

تومان۱۷۵,۰۰۰

اگر هر کس نماید میش را در عید قربانی

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 338

وله فی المدیحة

اگر هر کس نماید میش را در عید قربانی

منت قربان نمایم خویش را ای عید روحانی

نه کی قربان کنم خویشت همان قربان کنم میشت

ازین معنی که در پیشت کم از میشم به نادانی

نه مپذیر از من ای جانان که جانداری کنم بیجان

بهل خود را کنم قربان که بر هم زین گران جانی

به گیسویت که از سویت به دیگر سو نتابم رخ

گرم صد بار چون گیسو به گرد سر بگردانی

مرا چشمیست اشک افشان بر او سا زلف مشک افشان

که من اشکی بیفشانم تو هم مشکی بیفشانی

شبی پرسیدم از دلبر چه فن در عاشقی خوشتر

فشاند آن زلف چون عنبر به رخ یعنی پریشانی

به خاموشی زبان ها هست رندان قلندر را

سراپا چون صدف شو گوش تا بینی درافشانی

قلم در دست‌ کاتب‌ گر نماید ناله حق دارد

که خلقش لال می دانند با آن نطق پنهانی

اگر خواهد دلت از ذوق گمنامی خبر یابد

چو عارف داغ بر دل نه نه چون زاهد به پیشانی

مرا پیری خراباتی شبی گفت از نکوذاتی

که ای طفل مناجاتی چه می گویی چه می خوانی

همی الله می گویی مگر گمگشته می جویی

منم مقصد چه می پویی منم منزل چه می رانی

تو را کی گفت پیغمبرکه یا الله کن از بر

تو را گفت از همه بگذر که یا الله را دانی

نگفتت‌کل شی‌ء هالک الا وجهه یزدان

تو تازی خوانی آخر از چه فهم لفظ نتوانی

تو سر تا پا همه بیمی ‌گرفتار زر و سیمی

ز شوق سیم تسلیمی به نزد عالم فانی

به ذیل قدرت داور تشبث جوی چون حیدر

که نتوان‌ کند از خیبر در از نیروی جسمانی

دلی آور به ‌کف صافی ‌کت آید در زمان‌ کافی

چو دونان چند می لافی به حکمت های یونانی

روان یک آرزو دارد زبان آن را دو پندارد

نه بل یک را دو انگارد به عبرانی و سریانی

اگر لب تشنه ای رو آب پیدا کن تو را زین چه

که ترکش سو همی خواند عجم او هندیان پانی

همین خاک است کاو را طبع هر دم رنگ رنگ آرد

گهی رمّان لعلی سازد و گه لعل رمّانی

همن خاک است ‌کز وی قوت سازد باز از آن نطفه

وزان انسان وزانسان اینهمه تسویل نفسانی

گل و بلبل ز یک خاکند کاو دلبر شد آن عاشق

شوند ار خاک باز از یکدگرشان فرق نتوانی

همه آیینه رویان جمله از خاکند سرتاسر

هم از رندی بود کاین‌ خاک خود را خوانده ظلمانی

بود آب حیات این نقش و صورت های جان پرور

که در ظلمات خاکی‌ کرده پنهان صنع سبحانی

مرا زین حقه بازی همت آن پیرکرد آگه

که چون طفلان نگردم ‌گرد سالوسات لامانی

دریغا دیر دانستم که دانایی زیان دارد

پریشان خاطرم تا روز محشر زین پشیمانی

چو سوسن پیش ازین از ذکر سر تا پا زبان بودم

کنون از فکر چون نرگس همه چشمم ز حیرانی

به رشته آه چون غم راز دل بیرون کشم گویی

که بیژن را برون آرد ز چه گرد سجستانی

مرا زین تندرستی هر زمان سستی پدید آید

ازین ارکان ترکیبی وزین طبع هیولانی

چو باشد میل دستارم که پر گردد پرستارم

بهل دردی به دست آرم که برهم زین تن آسانی

چو از دستار سنگینم نگردد کار رنگینم

چرا بر سر گذارم گنبد قابوس جرجانی

گر این هشیاری و مستی بود مقصود ازین هستی

خود این هستی بدین پستی به مستی باد ارزانی

شوم زین پس مگر چاه زنخدانی به دست آرم

که در وی چون علی گویم بسی اسرار پنهانی

کس این اسرار را گوید اگر با خواجه ی اعظم

به شکر خنده گوید تنگدل گشته است قاآنی

بلی چون سینه تنگ آید جنون با دل به جنگ آید

سخن ها رنگ رنگ آید ز حکمت های لقمانی

به حمدالله به دارالضرب جان بس نقدها دارم

که ضراب ازلشان سکه زد ز القاب سلطانی

اگر نه طفل ابجد خوان چو حزم او بود گردون

چرا خم گشته می جنبد چو طفلان دبستانی

شفاعت گر کند ابلیس را روز جزا عفوش

گمان دارم که برهاندش از آن آلوده دامانی

حدیث از فتنه در عهدش نمی گویند دانایان

مگر گاهی که بستایند نرگس را به فتانی

هزاران در هزاران توپ دارد اژدها پیکر

که دوزخ از دهان بارند گاه آتش افشانی

سیه موران خورند و سرخ ماران افکنند از دم

شهودی بین هلا علم تناسخ را نه برهانی

تو پنداری که از نسل عصای موسیند آنان

که دفع سحر را ظاهر کنند اشکال ثعبانی

اساس قورخانه ی او بود چندان که در دنیا

شد آمد وهم را مشکل شدست از تنگ میدانی

الا شاه ملک طینت که می بتوانی از قدرت

دو گیتی را بدین وسعت به یک ارزن بگنجانی

هر آن دهقان که جو کارد اگر جودت به یاد آرد

ز هر یک دانه بردارد دو صد لؤلؤی عمانی

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها