ورود-ثبت نام

ای زلف یار من از بس معنبری

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 331

در مدح جناب شریعتمدار حجة الاسلام آقا محمد مهدی کلباسی گوید

ای زلف یار من از بس معنبری

یک توده نافه ای یک طبله عنبری

همسایه ی چهی پیرایه بر مهی

آذین گلشنی زیب صنوبری

گر چه در آتشی پیوسته سرخوشی

مانا سیاوشی یا پور آزری

مرغ مطوّقی مشک مخلّقی

شام معلّقی دود مدوّری

جان معظمی روح مکرمی

رزق مجسمی مکر مصوری

یازی به روشنی گویی که کژدمی

جنبی فراز گنج مانا که اژدری

بندی به هر دمی دلها به هر خمی

زلفا به موی تو نیکو دلاوری

از اشک و چهر من بس سیم و زر تراست

جعدا به جان تو بیحد توانگری

چون چهره ی بخیل چون ساقه ی نخیل

پر عقده و خمی پر چین و چنبری

پیرامن قمر از مشک هاله ای

بر گردن پری از نافه پرگری

غایب بود غمم تا در مقابلی

حاضر بود دلم تا در برابری

گویی نه کافرم گویی نه ظالمم

والله که ظالمی بالله که کافری

ظالم نه ای چرا مردم به خون کشی

کافر نه ای چرا ایمان ز کف بری

طوفان اشک من عالم خراب کرد

تو سالمی مگر نوح پیمبری

با اینکه از گناه داری رخی سیاه

در باغ جنتی بر گرد کوثری

بر مو فسون دمند افسونگران و تو

هم مایه ی فسون هم خود فسونگری

گر دیو راهزن ور دزد خانه کن

با آن پسر عمی با این برادری

بال فرشته ای زان رو مکرمی

لام نوشته ای زان رو مدوری

در موی پرشکن شیطان کند وطن

مو یا تو خود به فن شیطان دیگری

آن چهره آتش است تو دود آتشی

وان روی مجمر است تو عود مجمری

گاهی به شکل میم برگشته حلقه ای

گاهی چو نقش لام خمیده چنبری

این خود ضرور نیست کز وصف تو قلم

خود عطسه می زند از بس معطری

تو درخور منی من درخور تو زانک

تو نادری به حسن من در سخنوری

هم من به حسن شِعر مقبول عالمم

هم تو به حسن شَعر مشهور کشوری

زلفا ستایشت زان رو کنم که تو

چون خلق صدر دین نیک و معنبری

مهدی هادی آنک نو کرده عدل او

آیین احمدی قانون حیدری

هر جا که قهر او فردوس دوزخی

هر جا که مهر او غسلین کوثری

با قدر و جاه او گر دم زند عدو

گو روبها مزن لاف غضنفری

با جسم و چشم خصم با قهر تو کند

هم موی ناچخی هم مژه خنجری

ای مفتخر زمین از روی و رای تو

چونان که آسمان از ماه و مشتری

اخیار کاینات خارند و تو گلی

ابرار ممکنات برگند و تو بری

طبعت ز فرط جود ناکرده هیچ فرق

خاک سیاه را از زر جعفری

با تو اگر حسود دعوی کند چه سود

بی شعله کی کند انگشت اخگری

زادی گر از جهان خود برتری از آن

او کم بها خزف تو پاک گوهری

صفر است اگر چه هیچ لیکن ز رسم او

افزون شود عدد هر گه که بشمری

صفری بود جهان لیکن تو را در آن

بفزاید از عمل آیین سروری

به هر عمل خدای دادت به دهر جای

تا خود به یاد گنج ویرانه بسپری

یک نکته گویمت از بنده گوش دار

اما به شرط آنک ز انصاف نگذری

تو در لباس خود گویی ز من سخن

پس تو ز لعل خویش همچون سکندری

القا کنی ز دل اصغا کنی به سمع

بستانی آشکار در خفیه بسپری

طرزی دگر شنو تا گویمت عیان

از سلک شعر نه از راه ساحری

تو یک تنی به ذات لیک از ره صفات

افزونی از هزار چون نیک بنگری

هست آن هزار یک وین نیست جای شک

الفاظ مشترک آن به که بستری

من نیز یک تنم لیکن همی کنم

گاهی سخنوری گاهی قلندری

یک تن به صد لباس یک فن به صد اساس

گه همسر اناس گه همدم پری

قاآنیا خموش بسرا سخن به هوش

هم اینت ساحری هم اینت شاعری

اسرار خاصگان در محضر عوام

زین به کسی نگفت در منطق دری

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها