تومان۱۷۵,۰۰۰

تومان۳۵۰,۰۰۰

انجمن پر انجم است از مهر چهر ماه من

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 245

در مدح امیرالامراء العظام شاهرخ خان قاجار می فرماید

انجمن پر انجم است از مهر چهر ماه من

خیز ای خادم برون بر شمع را از انجمن

الله لله چیست انجم آفتاب آمد برون

شمع را بگذار تا بیهوده سوزد همچو من

می نسوزد شمع را کس زود برخیز ای ندیم

جمع را گردن فراز و شمع را گردن بزن

جمع را آشفته دارد شمع موم از دمع شوم

خیز و این گردنکش ناکام را گردن فکن

از شبستان شو به بستان ای تو را بستان غلام

تا سمن پیشت نماز آرد چو پیش بت شمن

ماه می گفتم تو را گر ماه بودی مشکبوی

سرو می خواندم تو را گر سرو بودی سیمتن

ماه را کی ریشه سرو سرو در سیمین قبا

سرو را کی میوه ماه و ماه در مشکین رسن

نخل آرد خار و خرما نحل آرد نیش و نوش

از چه این هر چار دارد آن لب چون بهر من

نوش و خرما از تبسم خار و نیش از سر زنش

آن دو دایم بهر غیر و این دو دایم بهر من

شهد می ریزد به جای خنده زان شیرین لبان

قند می بارد به جای حرف زان نوشین دهن

می خراشد سینه ام را ناخن از عشق لبت

چون ز بهر نقش شیرین بیستون را کوهکن

تو لبی داری چو لعل و من سرشکی چون عقیق

نه تو را باید بدخشان نه مرا باید یمن

خال و رخسار تو باهم چیست دانی زاغ و باغ

زاغ یک خروار عنبر باغ یک دامان سمن

خنده یک بنگاله شکر لعل یک عمان گهر

زلف یک اهواز عقرب طره یک عالم شکن

عشوه یک کابل سماع و غمزه یک بابل فسون

ناز یک شیراز شوخی چهره یک کشمیر فن

آن زنخدان یک سپاهان سیب سیمین است و هست

صدهزار آسیب از آن سیبم نصیب جان و تن

یک بیابان سنبل است آن زلفکان مشکبار

یک خراسان فتنه است آن چشمکان راهزن

همچو نار کفته ام دل زان لب چون ناردان

پر ز نار تفته ام جان زان قد چون نارون

خال مشکینت به رخ یا هندویی آتش پرست

خط سبزت گرد لب یا طوطیی شکرشکن

صورت و خط خال و عارض زلف و چشمت پیش هم

ماه و هاله داغ و لاله مشک و آهوی ختن

تا شدستی ای پری پیدا پری پنهان شدست

ور شوی پیدا شود پنهان ز طعن مرد و زن

مهرچهر روشنت در موی همچون جوشنت

نور یزدان است در تاریک جان اهرمن

سجده آرد پیش رویت هر دم آن زلف سیاه

چون بر خورشید هندو چون بر بت برهمن

ماه نخشب چاه نخشب گر ندیدستی ببین

ماه نخشب زان عذار و چاه نخشب زان ذقن

بذله ی شیرین ز قاآنی به گوش آید غریب

چون نوای خارکن از بینوای خارکن

می کند گه دل چکار افغان چرا از غم چسان

همچو قمری کی بهاران بر چه بر سرو چمن

ترک من کوه از چه آویزی به مو کاینم سرین

آنچنان کوهی که در ایران نگنجد از سمن

چشم و گیسوی تو چون بینم به یاد آید مرا

حالت افراسیاب اندر کمند تهمتن

چهره ات فردوسی از حسنت و مژگانت در او

راست مانند سنان گیو در جنگ پشن

زلف تو چون پشت من شد پشت من چون زلف تو

وین دو چون چرخ از پی تعظیم خورشید زمن

شاهرخ خان کش رود گردون پیاده در رکاب

با فر فرزین نشیند چون بر اسب پیلتن

صدر و قدر او جلیل و طول و نول او جزیل

رای و روی او جمیل و خلق و خوی او حسن

از هراس بأس او گوی زمین را ارتعاش

از نهیب گرز او چرخ مهین را بومهن

در نیام نیلگون شمشیر گوهربار او

یا نهان در ظلمت شب موج دریای عدن

جوهرش در تیغ و تیغش در نیام گوهرین

آن پرن اندر هلال است این هلال اندر پرن

تیر در شستش عقابی مانده چون ماهی به شست

تیغ در دستش نهنگی کرده در عمان وطن

مهر لامع نزد رایش کوکبی در احتراق

نسر واقع بر سنانش صعوه ای بر بابزن

خنجر رخشنده اش از کوهه ی توسن عیان

یا روان از قله ی کهسار سیل موج زن

ای چو جنت خلقت اندر جانفروزی مشتهر

ای چو دوزخ خشمت اندر کفر سوزی ممتحن

کلک لاغر در بنانت ماهی و بحر محیط

شکل جوهر بر سنانت گوهر و بحر عدن

با رخی پرچین زنی چون زین به رخش از بهر کین

تاختن از چین کند رخشت به یک دم تاختن

جامه ی جاه تو و معمار ایوان تو را

عرش اطلش پروزست و چرخ هشتم پروزن

روی تو مهریست رخشان کش زمین آمد سپهر

رای تو شمعیست تابان کش جهان آمد لگن

همچو معماری مهندس هر سحرگه آفتاب

با شعاع خود ز بام قصرت آویزد رسن

پیش تیغت چون بود یکسان چه آهن چه حریر

لاجرم بر پیکر خصمت چه خفتان چه کفن

بر هلاکت مرگ قادر نیست لیک از فرط جود

خود نثار مرگ سازی نقد جان خویشتن

زانکه چون جان از تو او خواهد ز فرط مکرمت

ننگ داری در جواب او ز گفت لا و لن

الله لله مرحبا قاآنیا زین فکر تو

کز سماع آن به رقص آید روان اندر بدن

صاحبا صدرا خداوندا روا داری که چرخ

ماه بخت چون منی با کید دارد مقترن

چشم آن دارم که با فرمانروای اصفهان

بازگویی کای ملک خصلت امیر مؤتمن

ای خداوندی که دارد از عطای عام تو

منتی بر هر که در گیتی خدای ذوالمنن

این همان قاآنی دانا که از گفتار او

سنگ آید در سماع و کوه آید در سخن

این همان قاآنی بخرد که ماند جاودان

مدح او اندر زمان و قدح او اندر زمن

مدح او زنده است تا هر زنده  ای گردد هلاک

قدح او تازه است تا هر تازه ای گردد کهن

تو عزیز مصر احسانی و او یوسف صفت

خسته ی گرگ شجون و بسته ی سجن شجن

چند چون ایوب باشد همدم رنج و عنا

چند چون یعقوب ماند ساکن بیت الحزن

نی بود ننگ سلیمان گر سخن گوید به مور

یا چه از سیمرغ کاهد گر نشیند با زغن

مدح او چون درپذیرفتی عطایی لازم است

اینچنین بودست تا بودست میران را سنن

رفتگان را نام نیکو زنده دارد ورنه هست

سالیان تا از جهان رفته است سیف ذوالیزن

تا به کی قاآنیا زین عجز کردن شرم دار

عجز در نزد کریمان نیک دورست از فطن

عجز چون تو کهتری در نزد چون او مهتری

راستی گویم دلیل ضنت است و سوظن

هر که را طول و نوالی ننگش از طول نوال

هر که را فضل و سخایی شرمش از فضل سخن

ابر نیسان را نگوید هیچکس گوهر فشان

مهر رخشان را نگوید هیچکس پرتو فکن

تا قیامت باد خصمت یار لیکن با ملال

تا به محشر باد یارت خصم لیکن با محن

هان بیا قاآنیا ترک طمع کن از مهان

تیشه ی همت بیار و ریشه ی ذلت بکن

یاد آور داستان گربه ای کز بهر عیش

سوی قصر تیرزن شد از سرای پیرزن

عزت ار خواهی قناعت کن که نقد آبرو

جنس عزت را شود از بی نیازی مرتهن

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها