ورود-ثبت نام

در شهر ری امسال به هر سو که نهم گام

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 235

در ستایش پادشاه رضوان جایگاه محمد شاه غازی طاب الله ثراه گوید

در شهر ری امسال به هر سو که نهم گام

هر کس صنمی دارد گلچهر و گل اندام

هر شام کشد تنگ در آغوشش تا صبح

هر صبح زند چنگ به گیسویش تا شام

من یار ندارم چه کنم جز که خورم غم

یارب چه کنم کاش نمی زاد مرا مام

دانند حسودان که من از رشک به جوشم

هر گه که دلارام شود با دگری رام

آیند و برآرند ز دل آهی و گویند

کایا خبرت هست ز بد عهدی ایام

آن ترک خطا را که ز ما می نکند یاد

وان ماه ختن را که ز ما می نبرد نام

دوشینه یکی مردک قلاش ببوسید

بوسی که از آن پر ز شکر گشت در و بام

وین نیز عجب تر که فلان شوخ ز باده

بیخود شد و بر خاک نهاد آن رخ گلفام

پاشیده شد از زلفش در هر طرفی مشک

گسترده شد از جعدش در هر قدمی دام

رخشان دو رخش همچو پر از زهره یکی چرخ

رنگین دو لبش همچو پر از باده یکی جام

مجلس همه چون دامن اطفال به نوروز

از چشم و لبش پر شده از پسته و بادام

او خفت و حریفان به کنارش بغنودند

زآغاز توان یافت که چون بود سرانجام

چون من شنوم این سخنان را بخروشم

وز خشم مرا تیغ زند موی بر اندام

نه قدرت و زوری که بریزم همه را خون

نه تاب و توانی که بدوزم همه را کام

آوخ که شدم پیر به هنگام جوانی

از هجر جوانان جفاپیشه و خودکام

نه حاصلم از عشق به غیر از الم دل

نه واصلم از دوست به غیر از طمع خام

شب نیست که از غصه به دندان نگزم لب

دور از لب و دندان جوانان دلارام

قانع نبود غیر من از یار به بوسه

چون است که من راضی ام از دوست به دشنام

نه هست مرا طلعت زیبا که نگاری

در بزم من از میل طبیعت بنهد گام

نه عربده دانم که چو ترکان سپاهی

با لاله رخی ساده شوم رام به ابرام

نه پیشه ورم تا که زر و سیم کنم کسب

نه پیله ورم تا که زر و سیم کنم وام

یک چاره همی دانم و آن چاره همین است

کامشب نزنم چشم به هم تا به گه شام

مدحی به سزا گویم و فردا به گه بار

خوانم بر دادار جهان داور اسلام

جمجاه محمد شه غازی که ز سهمش

سهراب گریزد ز صف جنگ چو رهام

از عیب هنر آرد بی منت اعجاز

از غیب خبر دارد بی زحمت الهام

ای خشم تو گیرنده تر از پنجه ی شاهین

وی تیغ تو درنده تر از ناخن ضرغام

نام تو پرستند چه در هند و چه در چین

مدح تو فرستند چه از مصر و چه از شام

رخت ظفر آنجاست که بخت تو نهد تخت

سلک گهر آنجاست که کلک تو نهد گام

جاسوس تو هستند در آفاق شب و روز

مهمان تو هستند به پیکار دد و دام

نشگفت که دریا نزند موج ازین پس

از بس که جهان یافته از عدل تو آرام

اصنام مگر رخ به کف پای تو سودند

کز فخر زیارتگه خلقی شده اصنام

آلام اگر تقویت از مهر تو جویند

تا حشر همه رامش جان خیزد از آلام

اجسام اگر تربیت از قدر تو جویند

والاتر از ارواح بود پایه ی اجسام

اقلام نه گر نامه ی فتح تو نگارند

هرگز نبود فایده در فطرت اقلام

اسقام نه گر پیکر خصم تو گدازند

بیهوده نماید به نظر خلقت اسقام

اجرام ز امر تو مگر خلق شدستند

ورنه چه بود این همه تأثیر در اجرام

اوهام به عزم تو مگر چنگ زدستند

ورنه چه بود این همه تعجیل در اوهام

اَعدام مگر سیرت خصم تو گرفتند

کاندر دو جهان هیچ اثر نیست ز اعدام

چون نیزه ی تو روید از آجام همی نی

تب دارد ازین روی به تن شیر در آجام

گر مقسم ارزاق کسان جود تو بودی

درویش و غنی را همه یکسان بد اقسام

اجرام فلک با تو همه متفق آیند

هر روز که عزم تو به کاری کند اقدام

افراد جهان سر به سر اقرار نویسند

هر وقت که رای تو به رازی دهد اعلام

تا از ادب و جاه تو خاموش نشینند

برداشت قضا قوت گفتار ز انعام

تا جانوران بر در جاه تو گرایند

بگذاشت قدر قوت رفتار در اقدام

شمشیر تو شیری که ز تن دارد بیشه

پیکان تو پیکی که ز مرگ آرد پیغام

چرخ است کمان تو ازین روی بود خم

رزق است عطای تو ازین روی بود عام

جامی بود از بزم ندیمان تو خورشید

ترکی بود از خیل غلامان تو بهرام

قاآنی اگر مدح تو تا حشر نگارد

هرگز نرسد دفتر مدح تو به اتمام

تا زخم زند بر رگ جان نشتر فصاد

تا موج زند از نم خون شیشه ی حجام

چون نشتر فصاد به تن خصم تو را موی

چون شیشه ی حجام به کف خصم تو را جام

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها