تومان۳۰۰,۰۰۰

تومان۲۷۵,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۲۳۰,۰۰۰

حبذا زین جشن فرخ مرحبا زین عید عام

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 229

مطلع ثانی

حبذا زین جشن فرخ مرحبا زین عید عام

کاندرو شادی حلال است اندرو اندُه حرام

لوحش الله جان به وجد آید همی زین جشن خاص

بارک الله دل به رقص آید همی زین عید عام

مقدم این جشن فرخ باد یارب بر امم

غره ی این عید میمون باد یارب بر انام

نام این جشن همایون می بماند جاودان

رسم این عید مبارک می بپاید مستدام

از کجا این جشن دلکش را به چنگ آمد عنان

وز کجا این عید فرخ را به دست آمد زمام

عامی از یک سو به وجد و عارف از یک سو به رقص

عشرت این برقرار و شادی آن بر دوام

خصم نافر غم مسافر عیش وافر رنج کم

شادی افزون فال میمون ملک مأمون بخت رام

هر تنی از خوشدلی چون شاخ گل در اهتزاز

هر لبی از خرمی چون جام مل در ابتسام

هر کجا دلداده ای با دلبری گوید حدیث

هر کجا آزاده ای با بیدلی راند کلام

آن به نزد این نیاز آرد چو بلبل پیش گل

وین به نزد آن نماز آرد چو مینا پیش جام

از طرب هر بنده ای را خنده ای بینی به لب

وز فرح هر زاهدی را شاهدی یابی به کام

خرمی در هر دلی مضمر چو شادی در شراب

خوشدلی در هر تنی مدغم چو مستی از مدام

از نثار لعل و گوهر دشت چون دست کریم

وز بخور عود و عنبر کوی چون خوی کرام

نسپری جز فرش دیبا نشنوی جز بانگ چنگ

ننگری جز روی زیبا نشمری جز سیم خام

رنج ها شد جمله گنج و عسرها شد جمله یسر

جنگ ها شد جمله صلح و ننگ ها شد جمله نام

عشرت آمد جای عسرت تازه شد بخت کهن

رحمت آمد جای زحمت پخته گشت امید خام

در خروشندی وحوش و در سماعندی سباع

در حبروندی طیور و در سرودندی هوام

شیخ و شاهد شوخ و زاهد رند و واعظ مرد و زن

زشت و زیبا پیر و برنا میر و مولا خاص و عام

جمله را در سر سرور و جمله را در تن سماع

جمله را در دم درود و جمله را بر لب سلام

این اشارت گوید آن کامروز بختت شد جوان

آن بشارت را بدین کامروز کارت شد به کام

خیل ها چون سیل ها افکند در هر سو خروش

فوج ها چون موج ها آورده از هر سو زحام

سنج های سنجری هر سو ز شادی در خروش

پیل های هندوی هر سو ز عشرت در خرام

جام های خسروی در خنده چون برق از سحاب

کوس های کسروی در ناله چون رعد از غمام

از خروش چنگ و مزهر گوش گردون را صمم

وز شمیم عود و عنبر مغز کیوان را زکام

گویی از شادی به رقص آمد همی ایوان و کوه

گویی از عشرت به وجد آمد همی دیوار و بام

تا شهی را تهنیت گویند کز روی شرف

آسمان جوید به ذیل اصطناعش اعتصام

شاه فرخ رخ فریدون شاه شیر اوژن که هست

ملک هستی را ز حزم پیش بینش انتظام

تهنیت رانند او را بر همایون خلعتی

کش عنایت کرد شاهنشاه گردون احتشام

بارک الله از مبارک پیکرش کاینک بر او

خلعت شه طلعت مه را همی داند ظلام

خلعت دیبای او را اطلس چرخ آستر

طلعت زیبای او را خواجه ی گردون غلام

خلعتش شنعت فرستد بر که بر بدر منیر

طلعتش طیبت نماید بر که بر ماه تمام

هم همایون خلعتش را لازم آمد اعتزاز

هم مبارک طلعتش را واجب آمد احترام

ای فریدون فر خدیو راد کز اقبال تو

فارس شد دارالامان و دهر شد دارالسلام

شیر را در عهد تو بیم هزال است از غزال

باز را در عصر تو خوف جمام است از حمام

یازده ماه است شاها تا شهنشاه عجم

در هری از بدسگال خویش جوید انتقام

صارمش در خون اعدا چون هلال اندر شفق

اشهبش در گرد هیجا چون سهیل اندر ظلام

کفته دارد کتف گردان هر دم از خطی سنان

سفته دارد سفت نیوان هر دم از تو زی سهام

می نگوید ناله ی کوس است این یا بانگ چنگ

می نپرسد زلف دلدار است این یا خم خام

گه به یاد قامت شوخیش توصیف از سنان

گه به یاد ابروی ترکیش تعریف از حسام

بس که دشت از دود توپ باره کوبش تیره گون

بس که راغ از گرد خنگ ره نوردش قیرفام

ای بسا روزا که او را بازنشناسد ز شب

ای بسا صبحا که او را فرق نگذارد ز شام

با چنین حالت که شخص از نام خود غافل شود

نامت آرد بر زبان پیوسته شاه نیکنام

روز و شب چهر تو گردد در خیالش مرتسم

سال و مه مهر تو جوید در ضمیرش ارتسام

مر تو را بیند مشاهد هر کجا گردد مقیم

مر تو را بیند مقابل هر کجا سازد مقام

نیست ماهی کت به تشریفی نسازد کامران

نیست روزی کت به تعریفی ندارد شادکام

از هنرهای تو گوید هر چه می گوید حدیث

وز ظفرهای تو راند هر چه می راند کلام

هم تواش الا به طاعت می نبردستی سجود

هم تواش الا به خدمت می نکردستی قیام

صبح چون خیزی نیاری جز جمالش در ضمیر

شام چون خسبی نبینی جز خیالش در منام

گر نظام لشکری خواهد نمایی امتثال

ور خراج کشوری جوید فزایی اهتمام

گه امیر لشکری گه مرزبان کشوری

گاه لشکر را نظامی گاه کشور را قوام

گاه بی سعی وزیری ملک را سازی قویم

گاه بی عون امیری جیش را بخشی نظام

در بر پیلان به نوک تیغ بگسستی عروق

در بر شیران به زخم گرز بشکستی عظام

ای بسا دشتا که در وی شیر ننهادی قدم

ای بسا کوها که در وی بازنگرفتی کنام

رفتی و نیوان سرکش را گلو خستی به تیغ

رفتی و دیوان ناخوش را فروبستی به دام

ترکمانان سپاهت ترکمانان را ز بیم

کرده پیکر همچو دال و کرده قامت همچو لام

تا صفت باشد خدای لاینام و لایزال

باد ملک لایزال و باد بختت لاینام

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها