ورود-ثبت نام

رساند باد صبا مژده ی بهار امروز

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 190

در منقبت مظهرالعجائب اسدالله الغالب علی بن ابیطالب گوید

رساند باد صبا مژده ی بهار امروز

ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز

هوا بساط زمرد فکند در صحرا

بیا که وقت نشاط است و روز کار امروز

سحاب بر سر اطفال بوستان بارد

به جای قطره همی دُر شاهوار امروز

ز نکهت گل سوری و اعتدال هوا

چمن معاینه ماند به کوی یار امروز

ز بوی سنبل و طیب بنفشه خطه ی خاک

شدست بوم ختا ساحت تتار امروز

هم از ترشح باران هم از تبسم گل

خوش است وقت حریفان باده خوار امروز

بگیر جام ز ساقی که چرخ مینایی

ز فیض نامیه دارد به سر خمار امروز

به بوی آنکه برآرد ز خاک تیره عقیق

شدست ابر شبه رنگ در نثار امروز

شدست نطع زمرد ز ابر روی زمین

که تا به سبزه خورد باده میگسار امروز

بدیع نیست دلا گر جهانیان مستند

بدیع آنکه نشستست هوشیار امروز

ز عکس طلعت ساقی و باده ی گلگون

شدست مجلس ما رشک لاله زار امروز

به یادگار عزیزان بود بهار عزیز

چو دوست هست چه حاجت به یادگار امروز

بتی ربود دل من که پیش اهل نظر

مسلم است به خوبی درین دیار امروز

بتان اگر به مثل گلبن شکفته رخند

بود به حسن و جمال او چو نوبهار امروز

یکی به طرف دمن درگذر که برنگری

ز شرم طلعت او لاله داغدار امروز

تو گویی آنکه ز عکس رخش بسیط زمین

چون تنگ مانی گردیده پرنگار امروز

به هر چه کام دل آمد مظفر آیی اگر

ز دست او بکشی دُر شاهوار امروز

بنوش باده و بگذار تا بگوید شیخ

که نیست همچون روشن سیاهکار امروز

به زندگانی فردا چو اعتمادت نیست

به عیش کوش و میندیش زینهار امروز

به صیقل می روشن خدای را ساقی

ببر ز آینه ی خاطرم غبار امروز

ز ناله تا ببری آب بلبلان مطرب

یکی به زخمه رنگ تار را بخار امروز

به فرق مجلسیان آستین باد بهار

بگیر ساقی گلچهره و ببار امروز

که رخت برد ز آفاق رنج و کدرت و غم

به طبع عالم شد عیش سازگار امروز

ز شهر بند بقا مژده ی حیات رساند

صبا به قاطبه ی اهل روزگار امروز

به کاخ اهل سعادت دمید گل از شاخ

به چشم اهل شقاوت خلید خار امروز

رسد به گوش دل این مژده ام ز هاتف غیب

که گشت شیر خداوند شهریار امروز

به جای خاتم پیغمبران به استحقاق

گرفت خواجه ی کروبیان قرار امروز

به رغم دشمن ابلیس خو پدید آمد

ز آستین خفا دست کردگار امروز

به انکسار جنود خلاف و لشکر کفر

بگشت رایت اسلام آشکار امروز

هر آنچه در سپس پرده بود کرد عیان

به پرده داری اسلام پرده دار امروز

نمود از پس عمری که بود بیهده گرد

یکی مسیر به حق چرخ بیقرار امروز

نشست صاحب مسند فراز مسند حق

شکفت فخر و بپژمرد عیب و عار امروز

به گرد نقطه ی ایمان کشید بار دگر

مهندس ازلی آهنین حصار امروز

ز کار بندی معمار کارخانه ی غیب

بنای دین خدا گشت استوار امروز

سپهر نقطه ی تثلیث نقش کفر سترد

به گرد نقطه ی ایمان کند مدار امروز

به قیر طعنه زند از سواد چهره و دل

کسی که دم زند از مهر یار غار امروز

به نفی هستی اعدا به دست قدرت حق

گرفت صورت از شکل ذوالفقار امروز

سزد که شبهه قوی گردد آفرینش را

میان ذات وی و آفریدگار امروز

به کف گرفت چو میزان عدل خادم او

به یک عیار رود لیل با نهار امروز

ز بیم شحنه ی انصاف او نماند دگر

سپاه حادثه را چاره جز فرار امروز

فتاد زلزله در کاخ باژگونه ی کفر

از او چو خانه ی دین گشت پایدار امروز

شهنشها ملکا گنج خانه ی هستی

کند به گوهر ذات تو افتخار امروز

هر آن ذخیره که گنجور آفرینش راست

به پیشگاه جلالت کند نثار امروز

رسید با خطر موج کشتی اسلام

به بادبانی لطف تو بر کنار امروز

در آن مصاف که گردد سپهر دشت غزا

که شد محول ذات تو گیر و دار امروز

پی محاربه اسپهبد سپاه تویی

بتاز در صف هیجا به اقتدار امروز

عنان منطقه تنگ مجرّه زین هلال

بگیر و برزن بر خنگ راهوار امروز

ورت سلاح به کارست دشت چالش را

منت سلاح سپارم به مستعار امروز

سنان رامح و تیر شهاب و رایت مهر

ز من بخواه اگر باشدت به کار امروز

بمان که گاو زمین را شکسته بینی شاخ

همی ز سطوت کوپال گاوسار امروز

بمان که شیر فلک را دریده بینی ناف

همی ز ناوک دلدوز جانشکار امروز

ز بانگ هلهله ی پردلان دشت نبرد

سزد که زلزله افتد به کوهسار امروز

به ممکنات ز آغاز دهر تا انجام

جلال بارخدا گردد آشکار امروز

تو تیغ یازی و تازی برون ز مکمن رخش

که مرد کیست به میدان کارزار امروز

سپهر پاسخت آرد که من غلام توام

مرا مخواه ازین تیغ زخمدار امروز

قضا به مویه دهد پاسخت که خواهی بست

ز خون نایژه ی من به کف نگار امروز

کفن به گردن کیوان زیاره ی برجیس

که هست از تو مرا چشم زینهار امروز

حمل چو شعله ی تیغ تو را نظاره کند

کباب گوید گردم ازین شرار امروز

کند مشاهده خصمت چو قبضه ی تیغت

به مرگ گوید دردا شدم دوچار امروز

ز بیم تیر تو گوید عدو به موی مژه

به چشم از چه زنی بیشمار خار امروز

به روز رزم تو چرخ برین خیال کند

که آشکار شود شورش شمار امروز

سزد که حکم تو بر رغم روبهان دغل

به فرق شیران آون کند مهار امروز

بر آن سمند جلالت چنانکه می دانی

که در معارک هستی تویی سوار امروز

شها منم که ز کید زمانه ی غدار

شدم به دیده ی ابنای دهر خوار امروز

هزار دیبه ی الوان ز طبع بافم و نیست

مرا به تن ز عطای تنی دثار امروز

بود نشانه ی تیر ملامت دونان

هر آنکه شاعری او را بود شعار امروز

کسی که شیر جگر خاید از مهابت او

شدست سخره ی طفلان شیرخوار امروز

تهمتنی که پیل شکارش بدی شغالان را

شدست از در طیبت همی شکار امروز

به فضل گردن چرخ برین بپیچانم

ولی نیارم با سفله گیر و دار امروز

عزیز مصر وجودی ازین فزون مپسند

که مدح گوی تو گردد به دهر خوار امروز

نمی ز بحر عطای تو خواهد افزودن

هزار همچو منی را به اعتبار امروز

هوای مدح توام بود عمری و آمد

فلک مساعد و اقبال سازگار امروز

همیشه تا نستاند نصیبه ی فردا

کسی به قوت بازوی اختیار امروز

بود به جام حسود سیاه کاسه ی تو

به کام خاطر احباب زهر مار امروز

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها