رسید نامه ی دلدار دوشم از شیراز

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 186

در ستایش پادشاه جمجاه محمد شاه غازی طاب ثراه گوید

رسید نامه ی دلدار دوشم از شیراز

دوان گرفتم و بوسیدم و نمودم باز

نوشته بود مرا کای مقیم گشته به ری

چه روی داد که دل برگرفتی از شیراز

شنیده ام که به ری شاهدان شنگولند

همه شکاری و نخجیرگیر و صیدانداز

هلاک هستی قومی به چشمکان نژند

کمند خاطر خلقی به زلفکان دراز

گمان برم که بدان دلبران سپردی دل

دریغ از آن همه مهر و وفا و عجز و نیاز

هنوز غبغب سیمین من چو گوی سفید

معلق است در آن زلفکان چوگان باز

دو مژه دارم هر یک چو پنجه ی شاهین

دو طره دارم هر یک چو چنگل شهباز

هلا چه شکوه دهم شرح حال خود بنویس

که تا کجایی و چونی و با کیی دمساز

قلم گرفتم و بنوشتمش جواب که من

نه آن کسم که دل داده از تو گیرم باز

پس از فراق که کردم بسیج راه عراق

شدم سوار بر آن برق سیر گردون تاز

به نعل اسب نبشتم بسی تلال و وهاد

به کام رخش سپردم بسی نشیب و فراز

به ری رسیدم پیش از وصول موکب شاه

تبم گرفت و تنم زار شد چو تار طراز

چو خسرو آمد تب رفت و گرد غم بنشست

زمین سپردم و بردم به تخت شاه نیاز

قصیده خواندم و کرد آفرین و داد صله

به خانه آمدم و در گشوده بستم باز

دلم ز وجد تو گفتی که می زند ناقوس

تنم ز رقص تو گفتی که می کند پرواز

حریفکی دو سه جستم ظریف و نادره گوی

شدم به خلوت و در را به روی کرده فراز

به پهلوی صنمی ماه دلبران چگل

به مشکمویم قمری شاه شاهدان طراز

گهی به ساقی گفتم که خیز و می بگسار

گهی به مطرب گفتم تو نیز نی بنواز

دو چشمم از طرفی محو مانده در ساقی

دو گوشم از جهتی باز مانده در آواز

نداده حادثه ای رو ز هیچ سوی مگر

شب گذشته که کردیم ساز عشرت ساز

میان مطرب و ساقی فتاد عربده ای

چنانکه کار به سیلی کشید و ناخن و گاز

به فرق مطرب ساقی شکست شیشه ی می

به کتف ساقی مطرب نواخت دسته ی ساز

چه گفت ساقی گفتا کجا جمال من است

چه حاجت است که مطرب همی زند شهناز

چه گفت مطرب گفتا کجا نوای من است

چه لازم است که ساقی همی دهد بگماز

من از کرانه ی مجلس به هر دو بانگ زدم

بدان مثابه که سرهنگ ترک با سرباز

همی چه گفتم گفتم که با فضایل من

نه باده باید و ساقی نه رود و رودنواز

که ناگه آن یک دلقم گرفت و این یک حلق

کشانم از دو طرف کای حریف شاهدباز

تو آن کسی که به زشتی تو را زنند مثل

تو را چه شد که به هر نازنین فروشی ناز

تو را که گفت که با روی زشت رخ بفروز

تو را که گفت که با پشت گوژ قد بفراز

ز کبر نرمک نرمک به هر دو خندیدم

چنانکه خندد از ناز دلبری طناز

بگفتم ار بشناسید نام و کنیت من

به خاک مقدم من برنهید روی نیاز

ابوالفضایل قاآنی ار شنیدستید

منم که هستم مداح شاه بنده نواز

چو این بگفتم ساقی گرفت زلف به چنگ

که بهر خاطر من ای ادیب نکته طراز

بهار آمد و دی رفت و روز عید رسید

برای تهنیت شه یکی چکامه بساز

ببر نخست سوی خواجه ی بزرگ بخوان

اگر قبول وی افتد بگیر خط جواز

سپس به حضرت شاه جوان بخوان و بخواه

یکی نشان که به هر کشورت کند اعزاز

قلم گرفتم و بعد از سپاس بارخدای

به مدح شاه بدینسان شدم سخن پرداز

که فر خجسته بماناد روزگار دراز

خدایگان سلاطین خدیو خصم گداز

سپهر مجد محمد شه آفتاب ملوک

که چهر شاهد دولت ازو گرفته طراز

قضا به قبضه ی حکمش چو ناخن اندر مشت

قدر به چنگل قهرش چو آهن اندر گاز

به حزم گفته قوانین عقل را برهان

به جود کرده مواعید آزرا انجاز

به همرکابی جودش گدا شود پرویز

به همعنانی عزمش زمین کند پرواز

زهی به مرتبت از هر چه پادشا مخصوص

زهی به منزلت از هر چه حکمران ممتاز

به جای نقطه ز کلکش فرو چکد پروین

به جای نکته ز لفظش عیان شود اعجاز

سمند عزم تو را عون کردگار معین

عروس بخت تو را ملک روزگار جهاز

به از عدالت محض است بر عدوی تو ظلم

به از قناعت صرف است با ولای تو آز

مرا ز عدل تو شاها حکایتی است عجب

که کس ندیده و نشنیده در عراق و حجاز

شنیده ام که دد و دام و وحش و طیر همه

شکسته بال به کنجی نشسته اند فراز

فکنده مشورتی در میانه و گفتند

که عدل شاه در رزق ما ببست فراز

نه صید بیند یوز و نه میش یابد گرگ

نه غرم درّد شیر و نه کبک گیرد باز

تمام جانوریم و ز رزق ناگزریم

یکی بباید با یکدگر شدن انباز

به رسم آدمیان هر کدامی از طرفی

ز بهر رزق نماییم پیشه ای آغاز

ز بهر کسب یکی گوهر آرد از عمان

ز بهر سود یکی شکر آرد از اهواز

پلنگ از مژه سوزن کند شود خیاط

هژبر از مو دیبا کند شود بزاز

عقاب آرد خرمهره از سواحل و بحر

دکان گشاید و در شهرها شود خراز

به روزگار تو چون نظم جانوران این است

ز نظم آدمیان خسروا چه رانم راز

شها سکندر رومی به همعنانی خضر

نخورده آب بقا باز مانده از تک و تاز

تویی سکندر و خضریست پیشکار درت

که آب خضر به خاکش نهاده روی نیاز

فرشته ای است عیان گشته در لباس بشر

حقیقتی است برآورده سر ز جیب مجاز

به مدح او همه اطناب خوشترست ار چه

مثل بود که ز اطناب به بود ایجاز

شهنشها ملکا شرح حال معلوم است

از اینکه قافیه ی شعر کرده ام شیراز

به ری اقامت من سخت مشکل است ازآنک

نه مال دارم و منزل نه برگ دارم و ساز

کم از چارده ماه است تا ز رنج سفر

چو ماه یکشبه هستم قرین کرم و گداز

گر از تو عاقبت کار من شود محمود

ز غم به خویش نپیچم همی چو زلف ایاز

سزد که راتبه ی رتبه ام بیفزایی

به رغم اختر ناساز و حاسد غماز

ز مار گرزه همی تا بود سلیم الیم

ز شیر شرزه همی تازند گریز گراز

چنانکه سرو ببالد به باغ ملک ببال

چنانکه ماه بنازد به چرخ مجد بناز

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها