
قاآنی شیرازی – قصیده شماره 174
در ستایش امیرالامراءالعظام نظام لدوله حسین خان حکمران فارس فرماید
همتی مردانه میخواهم که اسمعیل وار
بر خلیل خویشتن امروز جان سازم نثار
عید قربان است و من قربان آن عیدی که هست
کوی او دایم بهشت و روی او دایم بهار
زان سبب قربان اسمعیل باید شد که او
گشت قربان کسی کاو را ز قربانیست عار
عار دارد آری از قربانی آن یاری که هست
نور هستی از فروغ ذات پاکش مستعار
در چنین روزی که اسمعیل شد قربان دوست
بهتر از امروز روزی نبود اندر روزگار
من به حق قربان اسمعیل خواهم شد که او
عاشق حق بود و عاشق راست قربانی شعار
کشته ی کوی محبت را دعا نفرین بود
زین دعا بالله کز اسمعیل هستم شرمسار
من چه حد دارم شوم قربان قربانیکه او
بس امام پاک زاد و بس خلیفه ی نامدار
همچو اسمعیل من هم جانکنم قربان دوست
گو مرا دشمن در آذر افکن ابراهیم وار
مردم اسمعیلیم خوانند و حق دارند از آنک
نام اسمعیل رانم بر زبان بیاختیار
اختیاری نیست عاشق را به ذکر نام دوست
عشق اول اختیارست عشق آخر اضطرار
تا نپنداری که اسمعیل جان قربان نکرد
کاو گذشت از جال شیرین در حقیقت چند بار
وقت گفتن وقت رفتن وقت خفتن زیر تیغ
کرد جان تسلیم و در سر باختن بد پایدار
ور دلش را رای آن بودی که بهراسد ز مرگ
هفت ره ابلیس را در ره نکردی سنگسار
کار عاشق این بود کز جان شیرین بگذرد
وان دگر معشوق داند کشتنش یا زینهار
همچو اسمعیل کاو جان داد اگر یارش نکشت
می نباید کشت اسمعیل را بر رغم یار
او بهمعنی جان فدا کرد ارچه در صورت خدا
کرد میش او را فدا کاین کیش ماند برقرار
حرمت او راست کاندر عید قربان تا به حشر
این همه قربان کنند از بهر قرب کردگار
راستی را عید قربان بهترین عیدست از آنک
در نشاط آیند جانبازان عشق از هر کنار
میش را عامی کند قربان و مقصودش ریا
خویش را عارف کند قربان و عزمش انکسار
آن به بیع کشته ی خود خونبها خواهد ز دوست
آن به ریع کشته ی خود برخورد از کشتزار
راستی گویم کسی تا سر نبازد پیش دوست
دشمن یارست اگر خود را شمارد دوستدار
عشق طغیان کرد باز ای دل فروکش سر به جیب
یا اگر بر صدق دعوی حجتی داری بیار
یا بیا چون شیر مردان سر بنه در پیش تیغ
یا برو چون نوعروسان یا بکش از نیش خار
رستم کاموس بند اشکبوس افکن رسید
جنگ را گر مرد جنگی زاستین دستی برآر
عشق سهراب است بر وی حمله کم کن ای هجیر
رود غرقاب است در وی باره کم ران ای سوار
پشه ای در کاهدان خز خرطم پیلان مگز
روبهی در لانه بنشین گردن شیران مخار
راستی گر عاشقی جان آشکارا ده به دوست
پیش از آن کت مرگ موعود از کمین سازد شکار
گر نه مفتی جهولی پیش از استفتا بگو
ورنه ابر خشک سالی پیش از استسقا ببار
عقل را بنیان بکن چون عشق شد فرمانروا
شمع را گردن بزن چون صبح گردید آشکار
رنج و راحت هر دو همسنگند در میزان عشق
شیر و قطران هر دو همرنگند در شبهای تار
پشک را عنبر شمر چون گشت با مغز آشنا
زهر را شکر شمر چون گشت با تن سازگار
مرد افیون خوار مینندیشد از افیون تلخ
شخص افسونکار می نهراسد از دندان مار
زشت و زیبا هر دو مطبوع است نزد حقپرست
شور و شیرین هر دو ممدوحند نزد حق گزار
عیب مردم پیش ازین میگفتم اندر چشم خلق
وقتیم آیینه گفتا آخر از خود شرم دار
با چنین پستی که داری لاف رعنایی مزن
با چنین زشتی که داری تخم زیبایی مکار
عیب جویی را بهل هیچ ار هنر داری بگو
غیب گویی را بنه هیچ ار خبر داری بیار
یک خبر دارم بلی یزدان بود پوزش پذیر
یک هنر دارم بلی هستم به حق امیدوار
ای دل از سر باختن گردن مکش در پیش دوست
کانکه بر جانان سپارد جان عوض گیرد هزار
میش قربانی کش اینک کشته بینی هر طرف
باز هر لقمه از آن گردد روانی هوشیار
لقمه ی او سنگ را ماند کز اول تیره است
چون گدازد آینه ی روشن شود انجام کار
قدر سربازی شناسد آنکسیکز روی شوق
جانفشاند همچو میرملک جم بر شهریار
میر دریا دل حسین خان آسمان مکرمت
صدر دین بدر هدی بحر کرم کوه وقار
دست گوهربخش او هرگه که بنشیند به رخش
بحر عمان است گویی بر فراز کوهسار
شش جهت از ساحت جاهش یکیکوته ارش
نه سپهر از کشتی جودش یکی تاری بخار
با سر پیکان تیرش چون بود اندک شبیه
رم کند از تکمه ی پستان مادر شیرخوار
چهر او تن را توان و مهر او دل را نوان
جود او جان را امان و تیغ او دین را حصار
کوه با فکرش بود در دانه ی ارزن نهان
چرخ با حزمش کند در چشمه ی سوزن مدار
گر خیال عزم او گیرد محاسب در ضمیر
جمع و خرج هر دو گیتی یک دم آرد در شمار
قدرش ار گشتی مجسم جا در او کردی جهان
جودش ار بودی مصور موج او بودی بحار
روزی اندر باغ گفتم بخت او پاینده باد
دانه زیر خاک آمین گفت و برگ از شاخسار
وقتی آمد بر زبانم از سخای او سخن
ماهی از دریا ستایش کرد و مرغ از مرغزار
نام قهر او تو پنداری که باد صرصر است
تا برم بر لب زمین و آسمان گیرد غبار
دوش دیدم ساحری را بر کنار جوی خشک
خواند چیزی کآب جاری گشت اندر جویبار
گفتم این افسون که بر خواندی چه بود ای بوالحیل
کآب جاری گشت و طغیان کرد سیل از هر کنار
گفت حکم میر ملک جم ز بس جاری بود
چون حدیثش بر لب آرم آب جوشد از قفار
گفتم افسون دگر دانی که بخشد این اثر
گفت آری شعر قاآنی ز بس هست آبدار
چون فرو خوانی همانا شعر او بر کوه و دشت
راست گویی سیلخیز آمد مدرگاه مدار
گفتمش جوی روان را هم توانی کرد خشک
گفت میسوزم مپرس این حرفکلاً زینهار
عجز کردم لابه کردم کاین سخن سهل است سهل
این عمل را نیز خواهم کز تو ماند یادگار
عجزمن چون دید حرزی خواند و از هر سو دمید
رو به گردون کرد کم حافظ شو ای پروردگار
وانگهی آهسته چون موری کز او خیزد نفس
گفت در گوشم که نام تیغ میر کامگار
هر کجا نهریست بیپایان و بحری بیکران
چون بری این نام آبش سر به سر گردد بخار
ای کهین سرباز خسرو ای مهین سالار دهر
ای ز تو دولت قویم وای ز تو دین پایدار
با رشاد حزم تو هشیاری آرد جام می
با سهاد بخت تو بیداری آرد کوکنار
بس که از هرسو گریزد مرگ بیند پیش روی
شاید از میدان کینت خصم ننماید فرار
دربیابان دی نوشتم نام حلمت بر زمین
ناگهم از پیش رو برجست کوهی استوار
دوش گفتم وضعی از جودت نمایم مختصر
عقل گفتا شرمی آخر جودش آنگه اختصار
چون به حشر اعمال نیکوی تو را نتوان شمرد
پس چرا خواند عجم آن روز را روز شمار
هر کجا نامی ز نطقت قند و شکر تنگ تنگ
هر کجا یادی ز خلقت مشک و عنبر باربار
وصف جودت زان کنم پیش از همه اوصاف تو
تا به وصفش نیز سامع را نماند انتظار
حیلتی کردم که تا شد صیت فضلم مشتهر
نامی از جود تو بردم یافت فضلم اشتهار
تا بود رمحت نزار و تا بود گرزت سمین
دین ازین بادا سمین و کفر از آن بادا نزار
شعر قاآنی برین نسبت اگر بالا رود
یا بهکرسی مینشیند یا به عرش کردگار



