مگر باز برفروخت گل از هر کنار نار

قاآنی شیرازی – سایر اشعار شماره 9

مسمط

در ستایش علیقلی میرزا گوید

مگر باز برفروخت گل از هر کنار نار

که هر دم ز سوز دل بگرید هزار زار

نسیمی که در چمن شدی رهسپار پار

هم امسال یافته است بر جویبار بار

که گویدش تهنیت به هر شاخسار سار

 

ز فراشی صبا ره باغ رفته بین

چو روی سمنبران سمن ها شکفته بین

گل نوشکفته را مه نو گرفته بین

پس از هفته ی دگرش چو ماهی دو هفته بین

که جرمش پس از خسوف شود یکسر آشکار

 

چو پیچنده اژدریست گرایان ز کوه سیل

ز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میل

به نظاره اش ز شهر دوان خلق خیل خیل

زبان پر ز های و هوی روان پر ز وای و ویل

که این مار گرزه چیست که آید ز کوهسار

 

چو رعد از میان ابر دمادم بفردا

دل و زهره ی هزبر ز سهمش بدردا

به شمشیر صاعقه رگ که ببردا

سپس چون شراره خون از آن رگ بپردا

مگر خون آن رگ است که خوانیش لاله زار

 

به طفل شکوفه بین که برنامده ز شخ

دمد مویش از عذار به رنگ سپید نخ

چو پیران به کودکی سپیدش شود زنخ

وز آن موی همچو برف دلش بفسرد چو یخ

که زودش سپید کرد سپهر سیاهکار

 

کنون شکوفه ام شک افتاده در ضمیر

که گر شیرخواره است به صورت چراست پیر

و گر شیرخواره نیست چو طفلان شیر گیر

دمادم چرا خورد ز پستان ابر شیر

شگفتا که نادر است همه صنع کردگار

 

ز هر سو به طرف دشت گروهی زده کرنگ

ز مه طلعتان شوخ ز گلچهرگان شنگ

نه در فکر اسم و رسم نه در بند نام و ننگ

به سر شور نای و به دل شور جام و چنگ

همه مست و می پرست همه رند و باده خوار

 

بده باده کز بهار جهان گلستان شده

گلستان ز سرخ گل همه ملستان شده

یکی بین به شاخ سرو که صلصلستان شده

نه صلصلستان شده که غلغلستان شده

ز بس بانگ رعد و برق که پیچد به شاخسار

 

چو آبستن کند همی ابر ناله ها

که تا خرد بچگان بزاید ز ژاله ها

پس آن ژالها چکد بر آن سرخ لاله ها

چو در دانه های خرد به لعلین پیاله ها

و یا قطره های خون به گلگون رخ نگار

 

الا یا پریوشا الا یا سمنبرا

سمن سر زد از چمن چه خسبی به بسترا

به نظاره ی بهار برون آ ز منظرا

همه راغ مشکبوست ز مشکو درآ درا

بشو چهر و شانه کن سر زلف مشکبار

 

شبستان چه می کنی به بستان خرام کن

به گل تهنیت فرست به گلبن سلام کن

به گل از زبان مل پس آنگه پیام کن

که زخم فراق را به وصل التیام کن

که چون عارضت شده دلم خون ز انتظار

 

همیدون من و تو را فزونتر شدست داغ

من اینجا اسیر خم تو آنجا مقیم باغ

مگر بهر چاره را کنی حیله ای چو زاغ

که مستان شهر را به هر جا کنی سراغ

پس وصل من بری مرآن حیله را به کار

 

ببوی از ره مشام به رنگ از ره بصر

به مغز و دماغشان چو دانش کنی مقر

که منهم ز کامشان دوم زود در جگر

وز آنجا دوان دوان درآیم به مغز سر

در آنجا بگیرمت چو جان تنگ در کنار

 

الا ای که قوت تو شب و روز هست می

گل آمد به شاخ هان چه خسبی به کاخ هی

به سالوس و زرق و مکر مکن عمر خویش طی

بزن جام یک منی به آواز چنگ و نی

دو رخ کن دو گلستان دو عارض دو نوبهار

 

پس آنگه نظاره کن ز اعجاز ذوالمنن

پر از چشم شرزه شیر ز لاله همه دمن

پر از گوش زنده پیل ز زنبق همه چمن

هم از سرخ رنگ آن دمن تالی یمن

هم از نغز بوی این چمن تالی تتار

 

هلا ابر فرودین شب و روز دم به دم

بنشکیبد از عطا نیاساید از کرم

ببارد همی گهر بپاشد همی درم

چنان چون به صبح عید ملکزاده ی عجم

مه برج احتشام در درج افتخار

 

فلک فر علیقلی که گیتی به کام اوست

خداوند اختران کهین تر غلام اوست

بهر نامه نامها همه زیر نام اوست

زمین شرق تا به غرب پر از احتشام اوست

جهانیست باثبات سپهریست با وقار

 

به کین توزی آسمان به دیو افکنی شهاب

به رخشندگی سهیل به بخشندگی سحاب

گه حزم با درنگ گه عزم با شتاب

کرمهاش بی شمر هنرهاش بی حساب

چو ادوار آسمان چو اطوار روزگار

 

بر حکم نافذش اگر چرخ دم زند

سرانجام دست غم بسر از ندم زند

همان پیک وهم کیست که با او قدم زند

نزیبد حدوث را که لاف از قدم زند

ندارد ستور لنگ دو اسب راهوار

 

چه صدیق متقی چه زندیق متهم

چه خواننده ی صمد چه خواهنده ی صنم

به هر یک کند عطا به هر یک دهد درم

بلی نور آفتاب به هنگام صبحدم

بتابد به برگ گل چنان چون به نوک خار

 

ز سر تا قدم چو عقل کمال مجرد است

جمال مجسم است جلال مجرد است

عطای مصور است نوال مجرد است

چو تسنیم و سلسبیل زلال مجرد است

بدانگه که سر کند سخن های آبدار

 

به هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقال

کند طی هر سخن کند حل هر سؤال

گرفتست و یافته به تأیید ذوالجلال

ریاضی ازو رواج طبیعی ازو کمال

همان پایه ی علوم ازو جسته انتشار

 

بیان بدیع او معانی چو سر کند

سخن گر مطول است چنان مختصر کند

که هر کس که بشنود تواند ز بر کند

همان حل مشکلات در اول نظر کند

اگر ده اگر صد است اگر پانصد ار هزار

 

به هر علم بی بدل به هر کار بی بدیل

بر دانشش عقول چو نزد علی عقیل

نه در زمره ی عدول توان جستنش عدیل

نه در فرقه ی قبول تنی بوده زین قبیل

سخن سنج و پاک مغز گران سنگ و هوشیار

 

زهی ای به ملک فضل خداوند راستین

سپهرت بر آستان محیطت در آستین

امیران شه نشان به خاک تو ره نشین

مهانت به هر زمان ثناگو به هر زمین

به نزدست سما حقیر چو نزد هما حقار

 

تویی دستگیر خلق به هنگام پای لغز

تنت همچو جان پاک سراپا لطیف و نغز

همه جان خلق پوست همه پیکر تو مغز

حسد در دل عدوت چو چرک اندرون چغز

به جوش آردش همی دمادم ز خار خار

 

چو هنگام کارزار به چهر افکنی گره

چو گیسوی گلرخان بپوشی به تن زره

چو ابروی مهوشان کمان را کنی بزه

همی چرخ گویدت که احسنت باد و زه

ازین یال و بال و برز و زین فر و گیر و دار

 

بدانگه که از زمین همی خون بجوشدا

تن چرخ را غبار با کسون بپوشدا

ز تف سنان و تیغ به یم نم بخوشدا

ستاره به زیر گرد دمادم بکوشدا

که بیرون برد به جهد تن خویش از غبار

 

زمین زیر پای اسب چو گردون بجنبدا

تکاور به میخ نعل زمین را بسنبدا

شخ و کوه را به سُم چو رنده برنددا

مخالف بگریدا مؤالف بخنددا

سنان ها روان شکر اجل ها امل شکار

 

چو ساز جدل کنند قوی بال و برزها

کتفها ورم کند ز آسیب گرزها

بیاماسد از هراس به پهلو سپرزها

چو اطراف مرزها چو اکناف کرزها

که برجسته و بلند نماید به کشتزار

 

تو چون با کمان و گرز برون آیی از کمین

مه نو درون چنگ زمانه به زیر زین

همی چون ستارگان عرق ریزی از جبین

به چرخ آفتاب و ماه نمایندت آفرین

که بخ بخ ازین دلیر که هی هی ازین سوار

 

چو روز و شب جهان که گردند بیش و کم

کنی جیش خصم را کم و بیش دم به دم

دو را گاه یکی کنی بدان تیر راست چم

سه را گاه شش کنی بدان تیغ پشت خم

وزینسان برآوری از آن بیش و کم دمار

 

از آنجا که هست رسم به جبر و مقابله

که گر جذر با عدد نماید معادله

عدد را کنند بخش برو بی مساهله

چو تیر دو شاخ تو دو جذرند یکدله

ز هر هشت تیغ زن به هر یک رسد چهار

 

الا تا به روی بحر نشاید کشید پل

الا تا به کتف باد نشاید نهاد غل

الا تا به هر بهار برآید ز خاک گل

الا تا درون خم شود خون تاک مل

مُلت باد در قدح گلت باد در کنار

 

نشستنگهت مدام دلفروز قصر باد

کمالات بی شمر به ذات تو حصر باد

به هر کار ناصرت شنهنشاه عصر باد

ز اقبال ناصری نصیب تو نصر باد

که جاوید در جهان بماناد روزگار

 

چو قاآنیت به بزم ثناگو هزار باد

گهرهای نظمشان همه آبدار باد

ز جودت به جیبشان گهرها نثار باد

چو تیغ تو جمله را گهر در کنار باد

بماناد نظمشان ز مدح تو یادگار

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها