اشعار غلامحسین درویشی

شعر نخست :

ترانه های مرا آسمان ترنّم کرد

شنید غنچه و شادان شد و تبسّم  کرد

به دوش ابر نشاند و به دست باد سپرد

به رنگ بارش باران نثار مردم کرد

ترانه های عزیزم به دشت و کوه رسید

بهار خنده زد و راه غصه را گم کرد

رسید قطره ای از آن به ساحل دریا

وجود دریا را غرق در تلاطم کرد

نسیم زمزمه هایم به کشتزار  وزید

هوای دامنه را غرق بوی گندم کرد

ترانه هایم را آسمان شبی پوشید

به روی پیرهنش نقش ماه و انجم کرد


شعر دوم :

 

یک جرعه عطش روی کف زورقم انداز

از بحر کرم شبنمکی در حقم انداز

هرچند که از جام ازل بی خودم از خویش

یک جرعه جنون از قدحت در سقم انداز

بر بام بیا قطره ی آبیم بنوشان

چون کفتر بی خود شده در بق بقم انداز

فرصت چو بخار  نفسی محو هوا شد

بازار کسادم به سر رونقم انداز

از تنگ عقیق دهنت باده ی یاقوت

سیماب صفت در قدح مفرغم انداز

دیوانگی ام تا بشود شهره به هر شهر

چون شایعه سازان به دهان لقم انداز

تا سر بکشد سوی سما چرخ سماعم

ای شمس طلوعی کن و در هو حقم انداز

ذرات مرا جمع کن و پیش طلوعت

شبنم کن و بر اطلسی و ذنبقم انداز

از پوست من دف کن و در شهر بگردان

بر کف، کفی از دف دفه و دق دقم انداز


شعر سوم :

 

هزار قهقهه شوق است در نگاه غم ام

چکامه می چکد از چشمخانه ی قلم ام

سماع دلشده فواره می زند به سما

به نیم پرده نسیم از نوای سیمِ غم ام

خرابْخانه ی خواب و سراب بیداری ست

نمی ز میکده ی نغمه های زیر و بم ام

دلم به طرح غزل رنگ نور و شور کشید

که نغمه خوان الستم، طلوع صبحدم ام

درون خلوتِ گلرنگِ جانِ باران پوش

شکفت غنچه ی هستی به شاخه ی عدم ام

پریش مثل خزان می شود دلِ باغم

خشی اگر به خسی افتد از خطِ قدم ام

سیاه مستی جاوید آرزو داری

بنوش جرعه ی نوری ز فیضِ جامِ جم ام

به لحن روشن آیات نور، معجزه کرد

کتاب آینه با لهجه خوش عجم ام


شعر چهارم : 

برو به خانه که بیرون هوا زمستانی‌ست

نمان که پایۀ این شهر رو به ویرانی‌ست

ز هیچ دست نگیر و به هیچ دست نده

که امتداد همه دست‌ها پریشانی‌ست

در این زمانه که دار از دروغ می‌بافند

به راستی که درستی ت از گرانجانی‌ست

نخوان که حنجره را تهمت فریب زنند

زمانه غرق لجنزارهای بهتانی‌ست

صدای وحشت جان می‌رسد به گوشِ فلک

در آن نفس که رفیق از رفیق زندانی‌ست

به غیر  خانۀ خاموش دم فرو بستن

اساس هرچه هیاهو ست بر پشیمانی‌ست

کجاست پنجره تا وارهم به پروازی

از این اتاق که دیوارهاش سیمانی‌ست

گرفته راه گلویم ز سرمه‌نوش رقیب

سکوت سهرۀ جانم نشان حیرانی‌ست

 


شعر پنجم :

 

باران که می‌بارد تو می‌آیی به یادم

می‌بارد آه و اشک بر قلبم دمادم

رو می‌کنم به آسمان مه گرفته

آن جا که تصویر تو می‌بارد به یادم

آن جا که بار آخری از چشم‌هایت

در قاب چشمم عکس آخر را نهادم

یک عکس باران خورده، شطرنجی، مه آلود

بی عشق، بی دلداده، بی همراه و همدم

در خشکسالی یاد تو باران من بود

می‌کرد در اوج غمم یاد تو شادم

در خشکسالی خیره در چشم افق بود

رد نگاه گمشده در گردبادم

لب‌ها ترک‌های زمین را بوسه می‌زد

آن‌جا که اول بار دنبالت فتادم

آن‌جا که خط چشم تو از یاد من برد

هوشم، حواسم، دانشم، خطم، سوادم

تو ماندی و چشمم به چشم تو گره خورد

گفتم رسیده دولت‌ عشقت به دادم

افسوس… بودم آشیان آرزوها

افسوس… تو با رفتنت، دادی به بادم

باران نمی بارید و چون آتشفشان ها

فواره می‌زد دم به دم، آه از نهادم

حالا که در باران یادت خیس خیسم

حالا که عمری دل به دنیای تو دادم

بی تو برای شعرهایم مشتری نیست

برگرد و رونق ده به بازار کسادم

خورشید من! بی تو، بهشتم دوزخ، …اما سرد..

بی تابش حوا، زمستانی ست آدم


شعر ششم :

سرود زاگرس

ما
زاگرس نشین پهنه ی افلاکیم
در عاشقی زلال و عطشناک
در عرصه ی حماسه و هیجا
نستوه و آزموده و بی باکیم.

ما
ایل ما
در زیر افتاب امرداد
یا برف و صاعقه و باد
همواره رو به قله ی تاریخ
در کوچ بوده ایم.

در کوه و دشت مان
ما سرو سر فکنده نداریم
شب، بید های مجنون
و روز
سرو بلند گردن، اما
همواره مثل بلوط
جان سخت
بر اسب کوه، سواریم.

ما عشق هایمان
چون چشمه های زاگرس
و قلب هایمان
یاد آورنده ی دل آلاله های ماست.
تصویر چشم آهوی کهسار
و نقش شیر سنگی بیدار
در قصه های پر تپش دایه های ماست.

ما نسل ایلیاتی
در سرزمین کهن
مفهوم توامان درخت و پرنده ایم.
هم قامت دنا و ساوالان
همواره زنده ایم
هم رنگ سیمره و آب کوهرنگ
رود رونده ایم.

ما درس عشق را
در محضر نوای نی و
چوپان مهربان
آموخته
و علم رزم را
بر پشت زین کهر هامان
اندوخته.

ما،
همچون زلال آب گهر
پاکیم.
ما مثل اشتران کوه
مغرور و
سر بلند و
آیینه ی تواضع این خاکیم.


 

 

واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از غلامحسين درويشي بختياري

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
امضا محفوظ
میهمان
امضا محفوظ
شهریور 20, 1401 7:01 ق.ظ

درود خدا بر این مرد بزرگ باد
اشعار بسیار زیبایی سروده است
ای کاش آثار او منتشر شود

کاربران ناشناس
میهمان
کاربران ناشناس
دی 9, 1401 3:33 ب.ظ
پاسخ به  امضا محفوظ

نسبتا مفاخره

جان پرور است عطر کلام معطرم
درمانگر است شهد سخن های دل برم

پوشیده نیست بر همه ارباب معرفت
قدر بلند و لطف معانی مضمرم

باشد کمینه شان من از دانش و هنر
این پایه ی رفیع که مرد سخنورم

این را نه روزگار به من داده نه قضا
این را نموده بار خدایم مقدرم

در آسمان دین و زمین هنروری
همچون خلیل، بت شکن، بت گر چو آزرم

«پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال»
دل می تراشم از سخنان چو مرمرم

سحر حلال می چکد از ابر طبع من
عطشان اگرچه در ربذه چون ابوذرم

بر خستگان راه کشم سایه چون درخت
بر تشنگان بادیه چون ابر آذرم

از بس کتاب خواندن شب ها و روز ها
چشمم سپید گشته چو اوراق دفترم

بسیار بیت و شعر سرودم ولی نشد
سودی نصیب جیب، ز اشعار بی مرم

در حرفه ی معلمی عمرم به سر رسید
افسوس، گشت این هنر افسوس دیگرم

بسیار سیر کردم و، فی الارض، دیده است
آن کیف کان عاقبة.. دیده ی ترم

همواره بوده قلب من عاشق، اگرچه نیست
همواره غیر رنج نصیبی ز دلبرم

«همواره عشق بی خبر از راه می رسد»
گفته است منزوی به حق من _به باورم_

بااین همه فضایل پنهان و آشکار
جز حیرت و سوال نمانده ست در سرم

من در محیط دایره سرگشته مانده ام
هرچند هست بال ملک بالش پرم

هرگز ولی نگفته ام از شاه کمترم
یا از گدای کوچه و بازار برترم.

غلامحسین درویشی

بهمن
میهمان
بهمن
اسفند 11, 1402 1:03 ق.ظ

برای فرهیخته فرزانه
احمد پیری
در اوج سروری و چنین ذره پروری؟ا
این فخر بس مرا که تو نامم بیاوری

من آن سها که دیده ی مردم نبیندش
تو رشک چشم شهر چو خورشید خاوری

در غزنه ی هنروری و دین شاعری
محمود گر منم تویی احمد به برتری

پیران سخن به تجربه گویند، گفتمت
پیری در این جوانیت، پیر سخنوری

از بس حواریون که به گرد تو حلقه اند
داری نگین سلطنت، تاج پیمبری

بیهوده است، _وصف تو و این زبان لال؟_
این زعفران قلب به قائن چه می بری ؟

در وصف پیری و دل و طبع جوان او
ای کاش زنده میشد و می‌گفت “انوری”

مخلص شما _ غلامحسین درویشی

بهمن
میهمان
بهمن
اسفند 11, 1402 12:58 ق.ظ
پاسخ به  امضا محفوظ

*چشم های تو*

کاشف راز دیدگان تو ام
باز کن در که میهمان توام

در شب سرد غربتم ای دوست
لرزلرزان در آستان توام

بغض باران شکسته در چشمم
در پی چتر آسمان توام

جادوی چشم‌های تو شب و روز
می فریبد مرا که: آنِ توام

اختیار از کفم در آمده‌ است
بسته ی جبر امتحان توام

با لبی یخ زده دلی تب دار
تشنه ی آتش لبان توام

گر فقیرم به چشم خلق، چه باک
کاشف گنج شایگان توام…

غلامحسین درویشی