
رهی معیری – غزلیات
شماره 53
دوستان ( 1 )
عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد
درآ درآ، که ز تو کار ما به جان آمد
مبر مبر، خور و خوابم ز داغ هجران بیش
مکن مکن، که غمت سود و دل، زیان آمد
چه می کنی، به چه مشغولی و چه می طلبی؟
چه گفتمت، چه شنیدی، چه در گمان آمد؟
مزن مزن، پس از اين در دل آتشم، که ز تو
بسا بسا، که بدین خسته دل غمان آمد
چنان که بود گمان رهی، به بدعهدی
به عاقبت، همه عهد تو هم چنان آمد
واژگان دشوار : 1- این شعر سروده ی انوری است که دو بیت پایانی آن حذف شده است ! گویا اشتباه گرد آورندگان دیوان رهی معیری و توجه به واژه ی ” رهی ” در بیت آخر موجب شده که این شعر را سروده ی رهی بدانند !