به جان تو که از این دلشده کرانه مکن

به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
به این پست امتیاز بدهید

به جان تو که از این دلشده کرانه مکن

بساز با من مسکین و عزم خانه مکن

بهانه‌ها بمیندیش و عذر را بگذار

مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن

شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی

بده شراب و دغل‌های ساقیانه مکن

نظر به روی حریفان بکن که مست تواند

نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن

بجز به حلقه عشاق روزگار مبر

بجز به کوی خرابات آشیانه مکن

ببین که عالم دام است و آرزو دانه

به دام او مشتاب و هوای دانه مکن

ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ

به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن

به آفتاب و به مهتاب التفات مکن

یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن

مکن قرار تو بی‌او چو کاسه بر سر آب

مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن

زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود

مقام جز به سرچشمه زمانه مکن

مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش

مده قطایف و آن سیر در میانه مکن

ولی چه سود که کار بتان همین باشد

مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن

بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق

روا نباشد و این یک ستم روانه مکن

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0