غزلی از حبیب شوکتی نیا،شاعر دزفولی

غزلی از حبیب شوکتی نیا،شاعر دزفولی
به این پست امتیاز بدهید

در وحشتِ  قرنِ  يخی انسان به پايان می رسد

يا جنتی ، يا دوزخی انسان به پايان می رسد

بي اعتماد و عاطفه  يک روز با بمبی مهيب

از پايگاهی برزخی انسان به پايان مي رسد

اين بمب ، اين بمبِ قوی دارد درونِ سينه اش

بردی هزاران فرسخی ، انسان به پايان می رسد

از  پاكتِ  سيگارِ  دل ،بي فرصتِ  آخر  شدن

تا دود كردی یک نخی ، انسان به پايان  می رسد

با اين مصيبت وارگی هر چند هم باشد خدا

در موردِ آدم سخی ، انسان به پايان می رسد

در نوخزانی اين چنين ، ديگر نداری نازنين !

حتی مجالِ آوخی ، انسان به پايان می رسد

اين  بند بازِ  آرزو هرگز نفهميده ،عجب

بسته است عمرت به نخی ، انسان به پايان می رسد


 واژگان کلیدی: اشعار حبیب شوکتی نیا،نمونه شعر حبیب شوکتی نیا،یک شعر از حبیب شوکتی نیا،شعری از حبیب شوکتی نیا،غزل حبیب شوکتی نیا،غزل های حبیب شوکتی نیا،غزلیات حبیب شوکتی نیا،شاعر حبیب شوکتی نیا،شعرهای حبیب شوکتی نیا،شعر دزفول،شاعر دزفول.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0