غزلیات شمس تبریزی-د

حرف د :

 

غزل شماره ۵۲۳ : ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

غزل شماره ۵۲۴ : بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

غزل شماره ۵۲۵ : بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

غزل شماره ۵۲۶ : ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

غزل شماره ۵۲۷ : گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

غزل شماره ۵۲۸ : آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند

غزل شماره ۵۲۹ : خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

غزل شماره ۵۳۰ : امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می‌رسد

غزل شماره ۵۳۱ : صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی‌کار شد

غزل شماره ۵۳۲ : مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند

غزل شماره ۵۳۳ : رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

غزل شماره ۵۳۴ : رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند

غزل شماره ۵۳۵ : سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می‌رود

غزل شماره ۵۳۶ : آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود

غزل شماره ۵۳۷ : کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود

غزل شماره ۵۳۸ : گر آتش دل برزند بر مومن و کافر زند

غزل شماره ۵۳۹ : مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند

غزل شماره ۵۴۰ : مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند

غزل شماره ۵۴۱ : صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود

غزل شماره ۵۴۲ : بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

غزل شماره ۵۴۳ : یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خود

غزل شماره ۵۴۴ : ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود

غزل شماره ۵۴۵ : بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود

غزل شماره ۵۴۶ : هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

غزل شماره ۵۴۷ : سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود

غزل شماره ۵۴۸ : چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد

غزل شماره ۵۴۹ : آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

غزل شماره ۵۵۰ : پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد

غزل شماره ۵۵۱ : جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود

غزل شماره ۵۵۲ : چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود

غزل شماره ۵۵۳ : بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

غزل شماره ۵۵۴ : این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود

غزل شماره ۵۵۵ : چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

غزل شماره ۵۵۶ : جور و جفا و دوریی کان کنکار می‌کند

غزل شماره ۵۵۷ : دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود

غزل شماره ۵۵۸ : یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد

غزل شماره ۵۵۹ : زهره عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند

غزل شماره ۵۶۰ : عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود

غزل شماره ۵۶۱ : طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود

غزل شماره ۵۶۲ : خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد

غزل شماره ۵۶۳ : دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

غزل شماره ۵۶۴ : همی‌بینیم ساقی را که گرد جام می‌گردد

غزل شماره ۵۶۵ : اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد

غزل شماره ۵۶۶ : بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

غزل شماره ۵۶۷ : نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

غزل شماره ۵۶۸ : چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد

غزل شماره ۵۶۹ : بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

غزل شماره ۵۷۰ : بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

غزل شماره ۵۷۱ : بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می‌ماند

غزل شماره ۵۷۲ : ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند

غزل شماره ۵۷۳ : برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید

غزل شماره ۵۷۴ : مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

غزل شماره ۵۷۵ : ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد

غزل شماره ۵۷۶ : دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد

غزل شماره ۵۷۷ : چو برقی می‌جهد چیزی عجب آن دلستان باشد

غزل شماره ۵۷۸ : مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

غزل شماره ۵۷۹ : دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد

غزل شماره ۵۸۰ : صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد

غزل شماره ۵۸۱ : مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد

غزل شماره ۵۸۲ : اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند

غزل شماره ۵۸۳ : رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید

غزل شماره ۵۸۴ : یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد

غزل شماره ۵۸۵ : مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد

غزل شماره ۵۸۶ : سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد

غزل شماره ۵۸۷ : صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد

غزل شماره ۵۸۸ : صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد

غزل شماره ۵۸۹ : شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد

غزل شماره ۵۹۰ : سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود

غزل شماره ۵۹۱ : چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید

غزل شماره ۵۹۲ : اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند

غزل شماره ۵۹۳ : برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

غزل شماره ۵۹۴ : امروز جمال تو سیمای دگر دارد

غزل شماره ۵۹۵ : آن را که درون دل عشق و طلبی باشد

غزل شماره ۵۹۶ : آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

غزل شماره ۵۹۷ : امروز جمال تو بر دیده مبارک باد

غزل شماره ۵۹۸ : یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد

غزل شماره ۵۹۹ : امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد

غزل شماره ۶۰۰ : جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد

غزل شماره ۶۰۱ : آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد

غزل شماره ۶۰۲ : آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد

غزل شماره ۶۰۳ : گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد

غزل شماره ۶۰۴ : هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد

غزل شماره ۶۰۵ : ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد

غزل شماره ۶۰۶ : با تلخی معزولی میری بنمی ارزد

غزل شماره ۶۰۷ : ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد

غزل شماره ۶۰۸ : ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد

غزل شماره ۶۰۹ : در خانه غم بودن از همت دون باشد

غزل شماره ۶۱۰ : نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

غزل شماره ۶۱۱ : ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد

غزل شماره ۶۱۲ : بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد

غزل شماره ۶۱۳ : ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد

غزل شماره ۶۱۴ : آن بنده آواره بازآمد و بازآمد

غزل شماره ۶۱۵ : خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند

غزل شماره ۶۱۶ : چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند

غزل شماره ۶۱۷ : چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند

غزل شماره ۶۱۸ : چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید

غزل شماره ۶۱۹ : آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید

غزل شماره ۶۲۰ : از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید

غزل شماره ۶۲۱ : در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید

غزل شماره ۶۲۲ : جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید

غزل شماره ۶۲۳ : عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

غزل شماره ۶۲۴ : هر ذره که بر بالا می‌نوشد و پا کوبد

غزل شماره ۶۲۵ : گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد

غزل شماره ۶۲۶ : هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد

غزل شماره ۶۲۷ : عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد

غزل شماره ۶۲۸ : ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد

غزل شماره ۶۲۹ : عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد

غزل شماره ۶۳۰ : گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد

غزل شماره ۶۳۱ : نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

غزل شماره ۶۳۲ : عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

غزل شماره ۶۳۳ : شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

غزل شماره ۶۳۴ : نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند

غزل شماره ۶۳۵ : مستان می ما را هم ساقی ما باید

غزل شماره ۶۳۶ : بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

غزل شماره ۶۳۷ : برانید برانید که تا بازنمانید

غزل شماره ۶۳۸ : ملولان همه رفتند در خانه ببندید

غزل شماره ۶۳۹ : آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

غزل شماره ۶۴۰ : تا باد سعادت ز محمد خبر افکند

غزل شماره ۶۴۱ : در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد

غزل شماره ۶۴۲ : در خانه نشسته بت عیار کی دارد

غزل شماره ۶۴۳ : در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد

غزل شماره ۶۴۴ : تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد

غزل شماره ۶۴۵ : بار دگر آن آب به دولاب درآمد

غزل شماره ۶۴۶ : بار دگر آن مست به بازار درآمد

غزل شماره ۶۴۷ : تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

غزل شماره ۶۴۸ : ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

غزل شماره ۶۴۹ : بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

غزل شماره ۶۵۰ : آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

غزل شماره ۶۵۱ : مهتاب برآمد کلک از گور برآمد

غزل شماره ۶۵۲ : تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

غزل شماره ۶۵۳ : چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید

غزل شماره ۶۵۴ : هر نکته که از زهر اجل تلختر آید

غزل شماره ۶۵۵ : از بهر خدا عشق دگر یار مدارید

غزل شماره ۶۵۶ : مرغان که کنون از قفس خویش جدایید

غزل شماره ۶۵۷ : گر یک سر موی از رخ تو روی نماید

غزل شماره ۶۵۸ : بگو دل را که گرد غم نگردد

غزل شماره ۶۵۹ : دلم امروز خوی یار دارد

غزل شماره ۶۶۰ : نثرنا فی ربیع الوصل بالورد

غزل شماره ۶۶۱ : بیا ای زیرک و بر گول می‌خند

غزل شماره ۶۶۲ : اگر عالم همه پرخار باشد

غزل شماره ۶۶۳ : تویی نقشی که جان‌ها برنتابد

غزل شماره ۶۶۴ : دلی دارم که گرد غم نگردد

غزل شماره ۶۶۵ : خنک جانی که او یاری پسندد

غزل شماره ۶۶۶ : چمن جز عشق تو کاری ندارد

غزل شماره ۶۶۷ : سماع صوفیان می درنگیرد

غزل شماره ۶۶۸ : رجب بیرون شد و شعبان درآمد

غزل شماره ۶۶۹ : چو شب شد جملگان در خواب رفتند

غزل شماره ۶۷۰ : پریر آن چهره یارم چه خوش بود

غزل شماره ۶۷۱ : دلم را ناله سرنای باید

غزل شماره ۶۷۲ : بگویم خفیه تا خواجه نرنجد

غزل شماره ۶۷۳ : کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد

غزل شماره ۶۷۴ : چنان کز غم دل دانا گریزد

غزل شماره ۶۷۵ : هر آن دل‌ها که بی‌تو شاد باشد

غزل شماره ۶۷۶ : سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد

غزل شماره ۶۷۷ : عجب آن دلبر زیبا کجا شد

غزل شماره ۶۷۸ : به صورت یار من چون خشمگین شد

غزل شماره ۶۷۹ : چو دیوم عاشق آن یک پری شد

غزل شماره ۶۸۰ : نگارا مردگان از جان چه دانند

غزل شماره ۶۸۱ : کسی که غیر این سوداش نبود

غزل شماره ۶۸۲ : یکی لحظه از او دوری نباید

غزل شماره ۶۸۳ : ز خاک من اگر گندم برآید

غزل شماره ۶۸۴ : ز رویت دسته گل می‌توان کرد

غزل شماره ۶۸۵ : دل با دل دوست در حنین باشد

غزل شماره ۶۸۶ : ای مطرب جان چو دف به دست آمد

غزل شماره ۶۸۷ : کی باشد کاین قفس چمن گردد

غزل شماره ۶۸۸ : روی تو به رنگریز کان ماند

غزل شماره ۶۸۹ : دوش از بت من جهان چه می‌شد

غزل شماره ۶۹۰ : ای عشق که جمله از تو شادند

غزل شماره ۶۹۱ : هر چند که بلبلان گزینند

غزل شماره ۶۹۲ : رفتیم بقیه را بقا باد

غزل شماره ۶۹۳ : جانی که ز نور مصطفی زاد

غزل شماره ۶۹۴ : آن کز دهن تو رنگ دارد

غزل شماره ۶۹۵ : این قافله بار ما ندارد

غزل شماره ۶۹۶ : بیچاره کسی که زر ندارد

غزل شماره ۶۹۷ : دل بی‌لطف تو جان ندارد

غزل شماره ۶۹۸ : آن کس که ز تو نشان ندارد

غزل شماره ۶۹۹ : بیچاره کسی که می ندارد

غزل شماره ۷۰۰ : آن خواجه خوش لقا چه دارد

غزل شماره ۷۰۱ : آن خواجه خوش لقا چه دارد

غزل شماره ۷۰۲ : پرکندگی از نفاق خیزد

غزل شماره ۷۰۳ : آن کس که ز جان خود نترسد

غزل شماره ۷۰۴ : آن جا که چو تو نگار باشد

غزل شماره ۷۰۵ : ای کز تو همه جفا وفا شد

غزل شماره ۷۰۶ : روزم به عیادت شب آمد

غزل شماره ۷۰۷ : آن یوسف خوش عذار آمد

غزل شماره ۷۰۸ : برخیز که ساقی اندرآمد

غزل شماره ۷۰۹ : جان از سفر دراز آمد

غزل شماره ۷۱۰ : آن شعله نور می‌خرامد

غزل شماره ۷۱۱ : امروز نگار ما نیامد

غزل شماره ۷۱۲ : خوش باش که هر که راز داند

غزل شماره ۷۱۳ : ساقی زان می که می‌چریدند

غزل شماره ۷۱۴ : اول نظر ار چه سرسری بود

غزل شماره ۷۱۵ : اول نظر ار چه سرسری بود

غزل شماره ۷۱۶ : دیر آمده‌ای سفر مکن زود

غزل شماره ۷۱۷ : آن کس که به بندگیت آید

غزل شماره ۷۱۸ : آخر گهر وفا ببارید

غزل شماره ۷۱۹ : ای اهل صبوح در چه کارید

غزل شماره ۷۲۰ : از بهر چه در غم و زحیرید

غزل شماره ۷۲۱ : هر سینه که سیمبر ندارد

غزل شماره ۷۲۲ : ما مست شدیم و دل جدا شد

غزل شماره ۷۲۳ : ساقی برخیز کان مه آمد

غزل شماره ۷۲۴ : گرمابه دهر جان فزا بود

غزل شماره ۷۲۵ : کس با چو تو یار راز گوید

غزل شماره ۷۲۶ : شب رفت حریفکان کجایید

غزل شماره ۷۲۷ : از دلبر ما نشان کی دارد

غزل شماره ۷۲۸ : دشمن خویشیم و یار آنک ما را می‌کشد

غزل شماره ۷۲۹ : اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند

غزل شماره ۷۳۰ : اینک آن مرغان که ایشان بیضه‌ها زرین کنند

غزل شماره ۷۳۱ : پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود

غزل شماره ۷۳۲ : دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

غزل شماره ۷۳۳ : ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد

غزل شماره ۷۳۴ : مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد

غزل شماره ۷۳۵ : دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد

غزل شماره ۷۳۶ : گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد

غزل شماره ۷۳۷ : نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد

غزل شماره ۷۳۸ : مطربم سرمست شد انگشت بر رق می‌زند

غزل شماره ۷۳۹ : قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند

غزل شماره ۷۴۰ : مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند

غزل شماره ۷۴۱ : پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند

غزل شماره ۷۴۲ : عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند

غزل شماره ۷۴۳ : آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود

غزل شماره ۷۴۴ : رو ترش کردی مگر دی باده‌ات گیرا نبود

غزل شماره ۷۴۵ : آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

غزل شماره ۷۴۶ : برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید

غزل شماره ۷۴۷ : ای طربناکان ز مطرب التماس می‌کنید

غزل شماره ۷۴۸ : فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد

غزل شماره ۷۴۹ : مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد

غزل شماره ۷۵۰ : شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

غزل شماره ۷۵۱ : هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد

غزل شماره ۷۵۲ : هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند

غزل شماره ۷۵۳ : هم لبان می فروشت باده را ارزان کند

غزل شماره ۷۵۴ : می‌خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید

غزل شماره ۷۵۵ : شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود

غزل شماره ۷۵۶ : علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود

غزل شماره ۷۵۷ : وصف آن مخدوم می‌کن گر چه می‌رنجد حسود

غزل شماره ۷۵۸ : دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد

غزل شماره ۷۵۹ : دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

غزل شماره ۷۶۰ : خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد

غزل شماره ۷۶۱ : چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد

غزل شماره ۷۶۲ : بدرد مرده کفن را به سر گور برآید

غزل شماره ۷۶۳ : خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد

غزل شماره ۷۶۴ : مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند

غزل شماره ۷۶۵ : هله نومید نباشی که تو را یار براند

غزل شماره ۷۶۶ : خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد

غزل شماره ۷۶۷ : صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد

غزل شماره ۷۶۸ : چمنی که جمله گل‌ها به پناه او گریزد

غزل شماره ۷۶۹ : چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد

غزل شماره ۷۷۰ : همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

غزل شماره ۷۷۱ : هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند

غزل شماره ۷۷۲ : صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

غزل شماره ۷۷۳ : سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد

غزل شماره ۷۷۴ : به میان دل خیال مه دلگشا درآمد

غزل شماره ۷۷۵ : هله هش دار که در شهر دو سه طرارند

غزل شماره ۷۷۶ : عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

غزل شماره ۷۷۷ : ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند

غزل شماره ۷۷۸ : از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

غزل شماره ۷۷۹ : همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

غزل شماره ۷۸۰ : بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد

غزل شماره ۷۸۱ : در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد

غزل شماره ۷۸۲ : خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد

غزل شماره ۷۸۳ : ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند

غزل شماره ۷۸۴ : عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

غزل شماره ۷۸۵ : ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

غزل شماره ۷۸۶ : آنک عکس رخ او راه ثریا بزند

غزل شماره ۷۸۷ : آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند

غزل شماره ۷۸۸ : آه کان طوطی دل بی‌شکرستان چه کند

غزل شماره ۷۸۹ : از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

غزل شماره ۷۹۰ : واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود

غزل شماره ۷۹۱ : این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید

غزل شماره ۷۹۲ : هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

غزل شماره ۷۹۳ : هست مستی که مرا جانب میخانه برد

غزل شماره ۷۹۴ : هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد

غزل شماره ۷۹۵ : وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد

غزل شماره ۷۹۶ : وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد

غزل شماره ۷۹۷ : ز اول روز که مخموری مستان باشد

غزل شماره ۷۹۸ : ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود

غزل شماره ۷۹۹ : سفره کهنه کجا درخور نان تو بود

غزل شماره ۸۰۰ : گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود

غزل شماره ۸۰۱ : عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید

غزل شماره ۸۰۲ : می‌رسد یوسف مصری همه اقرار دهید

غزل شماره ۸۰۳ : بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

غزل شماره ۸۰۴ : صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند

غزل شماره ۸۰۵ : یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید

غزل شماره ۸۰۶ : یا رب این بوی خوش از روضه جان می‌آید

غزل شماره ۸۰۷ : لحظه‌ای قصه کنان قصه تبریز کنید

غزل شماره ۸۰۸ : عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

غزل شماره ۸۰۹ : طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید

غزل شماره ۸۱۰ : باز شیری با شکر آمیختند

غزل شماره ۸۱۱ : آن شکرپاسخ نباتم می‌دهد

غزل شماره ۸۱۲ : خنب‌های لایزالی جوش باد

غزل شماره ۸۱۳ : موشکی صندوق را سوراخ کرد

غزل شماره ۸۱۴ : بار دیگر یار ما هنباز کرد

غزل شماره ۸۱۵ : شهر پر شد لولیان عقل دزد

غزل شماره ۸۱۶ : خلق می‌جنبند مانا روز شد

غزل شماره ۸۱۷ : چون مرا جمعی خریدار آمدند

غزل شماره ۸۱۸ : ساقیان سرمست در کار آمدند

غزل شماره ۸۱۹ : اندک اندک جمع مستان می‌رسند

غزل شماره ۸۲۰ : هر چه آن خسرو کند شیرین کند

غزل شماره ۸۲۱ : خنده از لطفت حکایت می‌کند

غزل شماره ۸۲۲ : عشق اکنون مهربانی می‌کند

غزل شماره ۸۲۳ : عمر بر اومید فردا می‌رود

غزل شماره ۸۲۴ : عاشقان پیدا و دلبر ناپدید

غزل شماره ۸۲۵ : برنشین ای عزم و منشین ای امید

غزل شماره ۸۲۶ : ای خدا از عاشقان خشنود باد

غزل شماره ۸۲۷ : نه فلک مر عاشقان را بنده باد

غزل شماره ۸۲۸ : هر که را اسرار عشق اظهار شد

غزل شماره ۸۲۹ : هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود

غزل شماره ۸۳۰ : صاف جان‌ها سوی گردون می‌رود

غزل شماره ۸۳۱ : هر زمان لطفت همی در پی رسد

غزل شماره ۸۳۲ : شب شد و هنگام خلوتگاه شد

غزل شماره ۸۳۳ : مرگ ما هست عروسی ابد

غزل شماره ۸۳۴ : از دل رفته نشان می‌آید

غزل شماره ۸۳۵ : گل خندان که نخندد چه کند

غزل شماره ۸۳۶ : گر نخسپی شبکی جان چه شود

غزل شماره ۸۳۷ : هر کجا بوی خدا می‌آید

غزل شماره ۸۳۸ : گر نخسپی شبکی جان چه شود

غزل شماره ۸۳۹ : خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد

غزل شماره ۸۴۰ : بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد

غزل شماره ۸۴۱ : باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد

غزل شماره ۸۴۲ : آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند

غزل شماره ۸۴۳ : در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

غزل شماره ۸۴۴ : گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد

غزل شماره ۸۴۵ : مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد

غزل شماره ۸۴۶ : بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند

غزل شماره ۸۴۷ : پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند

غزل شماره ۸۴۸ : از چشم پرخمارت دل را قرار ماند

غزل شماره ۸۴۹ : ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند

غزل شماره ۸۵۰ : یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند

غزل شماره ۸۵۱ : ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید

غزل شماره ۸۵۲ : جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید

غزل شماره ۸۵۳ : مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

غزل شماره ۸۵۴ : گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد

غزل شماره ۸۵۵ : عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد

غزل شماره ۸۵۶ : برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد

غزل شماره ۸۵۷ : گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند

غزل شماره ۸۵۸ : وقتی خوشست ما را لابد نبید باید

غزل شماره ۸۵۹ : نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید

غزل شماره ۸۶۰ : ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد

غزل شماره ۸۶۱ : لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد

غزل شماره ۸۶۲ : قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

غزل شماره ۸۶۳ : آتش پریر گفت نهانی به گوش دود

غزل شماره ۸۶۴ : بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود

غزل شماره ۸۶۵ : جانا بیار باده که ایام می‌رود

غزل شماره ۸۶۶ : چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد

غزل شماره ۸۶۷ : چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد

غزل شماره ۸۶۸ : بحرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد

غزل شماره ۸۶۹ : خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

غزل شماره ۸۷۰ : چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد

غزل شماره ۸۷۱ : آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

غزل شماره ۸۷۲ : این عشق جمله عاقل و بیدار می‌کشد

غزل شماره ۸۷۳ : خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

غزل شماره ۸۷۴ : امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود

غزل شماره ۸۷۵ : گر عید وصل تست منم خود غلام عید

غزل شماره ۸۷۶ : تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید

غزل شماره ۸۷۷ : امسال بلبلان چه خبرها همی‌دهند

غزل شماره ۸۷۸ : صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

غزل شماره ۸۷۹ : صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید

غزل شماره ۸۸۰ : صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد

غزل شماره ۸۸۱ : آه که بار دگر آتش در من فتاد

غزل شماره ۸۸۲ : جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید

غزل شماره ۸۸۳ : جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد

غزل شماره ۸۸۴ : پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد

غزل شماره ۸۸۵ : بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد

غزل شماره ۸۸۶ : از رسن زلف تو خلق به جان آمدند

غزل شماره ۸۸۷ : روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود

غزل شماره ۸۸۸ : زهره من بر فلک شکل دگر می‌رود

غزل شماره ۸۸۹ : روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید

غزل شماره ۸۹۰ : صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید

غزل شماره ۸۹۱ : دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

غزل شماره ۸۹۲ : آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید

غزل شماره ۸۹۳ : نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد

غزل شماره ۸۹۴ : نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید

غزل شماره ۸۹۵ : وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید

غزل شماره ۸۹۶ : غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

غزل شماره ۸۹۷ : شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود

غزل شماره ۸۹۸ : بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود

غزل شماره ۸۹۹ : یار مرا عارض و عذار نه این بود

غزل شماره ۹۰۰ : بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد

غزل شماره ۹۰۱ : اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد

غزل شماره ۹۰۲ : ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد

غزل شماره ۹۰۳ : اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد

غزل شماره ۹۰۴ : ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می‌شد

غزل شماره ۹۰۵ : شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند

غزل شماره ۹۰۶ : گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد

غزل شماره ۹۰۷ : مده به دست فراقت دل مرا که نشاید

غزل شماره ۹۰۸ : چو درد گیرد دندان تو عدو گردد

غزل شماره ۹۰۹ : چه پادشاست که از خاک پادشا سازد

غزل شماره ۹۱۰ : بر آستانه اسرار آسمان نرسد

غزل شماره ۹۱۱ : به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

غزل شماره ۹۱۲ : نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند

غزل شماره ۹۱۳ : بگو به گوش کسانی که نور چشم منند

غزل شماره ۹۱۴ : ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود

غزل شماره ۹۱۵ : بیا که ساقی عشق شراب باره رسید

غزل شماره ۹۱۶ : درخت و برگ برآید ز خاک این گوید

غزل شماره ۹۱۷ : به یارکان صفا جز می صفا مدهید

غزل شماره ۹۱۸ : چو کارزار کند شاه روم با شمشاد

غزل شماره ۹۱۹ : ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد

غزل شماره ۹۲۰ : کسی که عاشق آن رونق چمن باشد

غزل شماره ۹۲۱ : سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند

غزل شماره ۹۲۲ : چو عشق را هوس بوسه و کنار بود

غزل شماره ۹۲۳ : رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود

غزل شماره ۹۲۴ : به روح‌های مقدس ز من سلام برید

غزل شماره ۹۲۵ : دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید

غزل شماره ۹۲۶ : حبیب کعبه جانست اگر نمی‌دانید

غزل شماره ۹۲۷ : به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید

غزل شماره ۹۲۸ : هزار جان مقدس فدای روی تو باد

غزل شماره ۹۲۹ : ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد

غزل شماره ۹۳۰ : سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد

غزل شماره ۹۳۱ : مها به دل نظری کن که دل تو را دارد

غزل شماره ۹۳۲ : مها به دل نظری کن که دل تو را دارد

غزل شماره ۹۳۳ : میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

غزل شماره ۹۳۴ : میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

غزل شماره ۹۳۵ : مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد

غزل شماره ۹۳۶ : مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند

غزل شماره ۹۳۷ : فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند

غزل شماره ۹۳۸ : سخن به نزد سخندان بزرگوار بود

غزل شماره ۹۳۹ : به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود

غزل شماره ۹۴۰ : ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

غزل شماره ۹۴۱ : ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود

غزل شماره ۹۴۲ : اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد

غزل شماره ۹۴۳ : نماز شام چو خورشید در غروب آید

غزل شماره ۹۴۴ : به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید

غزل شماره ۹۴۵ : ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید

غزل شماره ۹۴۶ : میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

غزل شماره ۹۴۷ : مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد

غزل شماره ۹۴۸ : کسی خراب خرابات و مست می‌باشد

غزل شماره ۹۴۹ : مرا وصال تو باید صبا چه سود کند

غزل شماره ۹۵۰ : سپاس آن عدمی را که هست ما بربود

غزل شماره ۹۵۱ : هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود

غزل شماره ۹۵۲ : ز شمس دین طرب نوبهار بازآید

غزل شماره ۹۵۳ : سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

غزل شماره ۹۵۴ : فزود آتش من آب را خبر ببرید

غزل شماره ۹۵۵ : سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید

غزل شماره ۹۵۶ : ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید

غزل شماره ۹۵۷ : هزار جان مقدس فدای روی تو باد

غزل شماره ۹۵۸ : کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید

غزل شماره ۹۵۹ : اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد

غزل شماره ۹۶۰ : به حارسان نکوروی من خطاب کنید

غزل شماره ۹۶۱ : جهان را بدیدم وفایی ندارد

غزل شماره ۹۶۲ : سحر این دل من ز سودا چه می‌شد

غزل شماره ۹۶۳ : دل من که باشد که تو را نباشد

غزل شماره ۹۶۴ : گفتم که ای جان خود جان چه باشد

غزل شماره ۹۶۵ : دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود

غزل شماره ۹۶۶ : دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد

غزل شماره ۹۶۷ : رسم نو بین که شهریار نهاد

غزل شماره ۹۶۸ : سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

غزل شماره ۹۶۹ : سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

غزل شماره ۹۷۰ : دیده‌ها شب فراز باید کرد

غزل شماره ۹۷۱ : عشق تو مست و کف زنانم کرد

غزل شماره ۹۷۲ : عاشقانی که باخبر میرند

غزل شماره ۹۷۳ : صوفیان در دمی دو عید کنند

غزل شماره ۹۷۴ : گر تو را بخت یار خواهد بود

غزل شماره ۹۷۵ : آتش افکند در جهان جمشید

غزل شماره ۹۷۶ : خسروانی که فتنه‌ای چینید

غزل شماره ۹۷۷ : عید بر عاشقان مبارک باد

غزل شماره ۹۷۸ : زندگانی صدر عالی باد

غزل شماره ۹۷۹ : شاهدی بین که در زمانه بزاد

غزل شماره ۹۸۰ : مادر عشق طفل عاشق را

غزل شماره ۹۸۱ : شعر من نان مصر را ماند

غزل شماره ۹۸۲ : یوسف آخرزمان خرامان شد

غزل شماره ۹۸۳ : هر کی در ذوق عشق دنگ آمد

غزل شماره ۹۸۴ : هین که هنگام صابران آمد

غزل شماره ۹۸۵ : هر که بهر تو انتظار کند

غزل شماره ۹۸۶ : عشق را جان بی‌قرار بود

غزل شماره ۹۸۷ : هر که را ذوق دین پدید آید

غزل شماره ۹۸۸ : بوی دلدار ما نمی‌آید

غزل شماره ۹۸۹ : صبر با عشق بس نمی‌آید

غزل شماره ۹۹۰ : من بسازم ولیک کی شاید

غزل شماره ۹۹۱ : عشق جانان مرا ز جان ببرید

غزل شماره ۹۹۲ : خسروانی که فتنه‌ای چینید

غزل شماره ۹۹۳ : زان ازلی نور که پرورده‌اند

غزل شماره ۹۹۴ : دوست همان به که بلاکش بود

غزل شماره ۹۹۵ : دیدن روی تو هم از بامداد

غزل شماره ۹۹۶ : گفت کسی خواجه سنایی بمرد

غزل شماره ۹۹۷ : پیرهن یوسف و بو می‌رسد

غزل شماره ۹۹۸ : آتش عشق تو قلاووز شد

غزل شماره ۹۹۹ : از سوی دل لشکر جان آمدند

غزل شماره ۱۰۰۰ : آنچ گل سرخ قبا می‌کند

غزل شماره ۱۰۰۱ : آه در آن شمع منور چه بود

غزل شماره ۱۰۰۲ : چونک کمند تو دلم را کشید

غزل شماره ۱۰۰۳ : شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد

غزل شماره ۱۰۰۴ : دوش دل عربده گر با کی بود

غزل شماره ۱۰۰۵ : هر که ز عشاق گریزان شود

غزل شماره ۱۰۰۶ : عشق مرا بر همگان برگزید

غزل شماره ۱۰۰۷ : گفت کسی خواجه سنایی بمرد

غزل شماره ۱۰۰۸ : یا من نعماه غیر معدود

غزل شماره ۱۰۰۹ : طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد

غزل شماره ۱۰۱۰ : من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد

غزل شماره ۱۰۱۱ : میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید

غزل شماره ۱۰۱۲ : یا شبه الطیف لی انت قریب بعید

غزل شماره ۱۰۱۳ : اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود

غزل شماره ۱۰۱۴ : حکم البین بموتی و عمد

 

پایان اشعار این بخش

.....
  • امین پیرانی
  • هیچ
  • 68 views
  • ۰۴ مهر ۹۷
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0