بیم و حسرت، دگر این باره چنان آزردم

میرزاده عشقی – نمایشنامه ها – نمایشنامه کفن سیاه

تظاهر ملکه ی کفن پوشان

شماره 8

بیم و حسرت، دگر این باره چنان آزردم

که بپاشید قوایم ز هم و پژمردم

سست شد پایم و با سر به زمین برخوردم

مرده شد زنده و من زنده ز وحشت مردم

خویشتن خواب و یا مرده گمان می بردم

 

پس ازین هر چه به خاطر دارم

همه را خواب و گمان پندارم

 

گر چه آن حادثه نی خواب و نه بیداری بود

حالتی برزخ بیهوشی و هشیاری بود

نه چو در موقع عادی، نظرم کاری بود

نه جهان یکسره از منظره ام عاری بود

در همان حال مرا، در نظر این جاری بود

 

کان کفن تیره ز جا برجنبید

مر مرا با نظر خیره بدید

 

خاست از جای به پا اندک و واپس شد نیز

وانمود اینسان کو را بود از من پرهیز

با یکی ناله ی لرزنده ی وحشت انگیز

گفت ای خفته ی بیگانه از اینجا برخیز

چیست کار تو در این بقعه ی اسرارآمیز

 

که پر اسرار در و دیوار است

پایه ی خشت و گلش اسرار است

 

این طلسم است نه یک زمره ز آبادانی

این طلسمی است که در دهر ندارد ثانی

به طلسم است در آن روز و شب ایرانی

زین طلسم است دیار تو بدین ویرانی

جامه ی من کند این دعوی من برهانی

 

من هیولای سعادت هستم

که بر این تیره سرا دل بستم

 

مر مرا هیچ گنه نیست به جز آنکه زنم

زین گناه است که تا زنده ام اندر کفنم

من سیه پوشم و تا این سیه از تن نکنم

تو سیه بختی و بدبخت چو بخت تو منم

منم آن کس که بود بخت تو اسپید کنم

 

من اگر گریم، گریانی تو

من اگر خندم، خندانی تو

 

بکنم گر ز تن این جامه، گناه است مرا

نکنم، عمر در این جامه، تباه است مرا

چه کنم؟ بخت از این رخت، سیاه است مرا

حاصل عمر از این زندگی، آه است مرا

مرگ هر شام و سحر، چشم به راه است مرا

 

زحمت مردن من یک قدم است

تا لب گور کفن در تنم است

 

فقط از مردنم آیین مماتم باقیست

یعنی آن فاتحه خوانی وفاتم باقیست

اینکه بینی تو که باز این، رخ ماتم باقیست

یادگاری است، کز ایام حیاتم باقیست

گریه و ناله و آه، از حرکاتم باقیست

 

بهر گور است معطل ماندم

ورنه من فاتحه ی خود خواندم !

 

از همان دم که در این تیره دیار آمده ام

خود کفن کرده به بر، خود به مزار آمده ام

همچو موجود جمادی، نه به کار آمده ام

جوف این کیسه ی سربسته، به بار آمده ام

مردم از زندگی، از بس به فشار آمده ام

 

تا درین تیره کفن در شده ام

زنده نی، مرده ی ماتم زده ام

 

تا به اکنون که هزار و صد و اندی سال است

اندر این بقعه، درین جامه، مرا این حال است

غصب از آن، حق حیات من زشت اقبال است

(من) با تو این عمر شگفت آر تو بی امثال است

گویی این عمر دگر مرگش نه در دنبال است

 

پدر و مادرت آیا که بدند؟

تو چرا زنده ای، آنها چه شدند !

 

بر زبانم بر او، حرف پدر چون آمد

بر رخش وضعیت حال دگرگون آمد

گویی این حرف خراشیدش و دل خون آمد

چون ز بس آه از آن سینه ی محزون آمد

بوی خون، زان دل خونین شده بیرون آمد

 

هر چه گفتم: چه شدت؟ در پاسخ

ناله سر کرد که آوخ آوخ

 

“من به ویرانه ز ویران شدن ایرانم

من ملک زاده ی این مملکت ویرانم

آوخ از بخت من غمزده آوخ آوخ

 

دختر خسرو شاهنشه دیرین بودم

نازپرورده ی در دامن شیرین بودم

حالم این مقبره مسکن شده آوخ آوخ

 

خانه ی اول من، گوشه ی ویرانه نبود

چه حرمخانه ی اجداد من این خانه نبود

یاد از رفته ی این دهکده آوخ آوخ

 

دخت شاهی که زبم مملکتش تا قاف است

شده ویرانه نشین ای فلک این انصاف است؟

سرد شد آتش آتشکده آوخ آوخ

 

سپس او خیره بماند و من نیز

خیره زین قصه ی اسرارآمیز

 

فرط آن خیرگیم حال مجانین آورد

در و دیوار به چشمم همه رنگین آورد

خشت ها در نظرم، شکل شیاطین آورد

بر دماغم، اثر لطمه ی سنگین آورد

نظرم خیره شد آخر به سرم این آورد

 

پیش کز واهمه، از خود بروم

به کزین واهمه، از خود بروم

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها