برسیدم به یکی قلعه ی کهسان و کهن

میرزاده عشقی – نمایشنامه ها – نمایشنامه کفن سیاه

شماره 6

در قلعه خرابه

برسیدم به یکی قلعه ی کهسان و کهن

که در و بامش به هم ریخته، دامن دامن

زیر هر دامنه، غاری شده بگشوده دهن

سر شب هر چه سخن گفته بُد، آن پیر به من

آن دهن ها همه بنموده، به تصدیق سخن

 

باری آن قلعه، حکایت ها داشت

ز آفت دهر، شکایت ها داشت

 

چه سرایی؟ که سر و روش سراسر خاک است

چه سرایی؟ که سرش همسر با افلاک است

چه سرایی؟ که حساب فلک آنجا پاک است

بس که معظم بود، اما در و پیکر چاک است

زین عیان است که تاریخ در آن غمناک است

 

هیئتش تپه ی انبوهی بود

روی هم رفته تو گو، کوهی بود

 

یک بناییش که از خاک، برون پیدا بود

سطح بامش، سر یک دسته ستون پیدا بود

زآن ستون ها، چه بسی راز درون پیدا بود

هر ستونی چو یکی بیرق خون پیدا بود

گو تو یک صفحه ز تاریخ قرون پیدا بود

 

رفتم اندرش که تا جای کنم

هم ز نزدیک تماشای کنم

 

دیدم آن مهد بسی سلسله شاهان عجم

بامش بس خورده لگد، طاقش برآورده شکم

بالش خسرو و آرامگه کله ی جم

دست ایام فرو ریختشان بر سر هم

ز آن میان حجره ی آکنده به آثار قدم

 

وندر آن جایگه تاج عیان

سر آن جایگه، تاج کیان

 

جای پای عرب برهنه پایی دیدم

نسبت تاج شه و پای عرب سنجیدم

آنچه بایست بفهمم، ز جهان فهمیدم !

بعد از آن هر چه که دیدم ز فلک خندیدم

باری اینگونه بنا هر چه که بُد گردیدم

 

خسته از گشتن، دیگر گشتم

پای از قلعه به بیرون هشتم

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها