ورود-ثبت نام

چو زرین بال عنقای سرافراز

عبید زاکانی – عشاقنامه – شماره 23

آمدن معشوق به خانه ی عشق

چو زرین بال عنقای سرافراز

ز مشرق سوی مغرب کرد پرواز

نهان گردید شمع گیتی افروز

سپاه شام شد بر روز پیروز

عروس مهر رفت اندر عماری

مقرر گشت بر شب پرده داری

هیون کوه را در سایه بستند

ز گوهر بر فلک پیرایه بستند

فرو شد شاه خاور در سیاهی

برآمد ماه بر اورنگ شاهی

در آن گلشن که ماوا جای من بود

بدان صورت که رسم و رای من بود

به آیین جایگاهی ساز کردم

به روی دوستان در باز کردم

مقامی همچو جنت جانفزایی

چو گلزار ارم بستان سرایی

ز خاکش عنبر تر رشک برده

ز آبش حوض کوثر غوطه خورده

نشستم گوش بر در دیده بر راه

به یمن دولت بیدار ناگاه

خور خرم خرام و حور مهوش

گل نازک مزاج و سرو سرکش

چو گنج از دیده ی مردم نهانی

بدان رونق بدان آیین که دانی

درآمد ناگهان سرمست و دلشاد

نقاب از روی چون خورشید بگشاد

مبارک ساعتی فرخنده روزی

که باز آید ز در مجلس فروزی

بدیدم رویش و دیوانه گشتم

بر شمع رخش پروانه گشتم

به دستی چادر از رخ باز می کرد

به دستی زلف مشکین ساز می کرد

چو زد خورشید رویش در سرا تیغ

برون آمد گل از غنچه مه از میغ

ز زیبایی گلش در پای می مرد

صنوبر پیش قدش سجده می برد

کمند زلف مشکین تاب داده

ز سنبل خرمنی بر گل نهاده

لب از باد نفس افکار گشته

خمارین نرگسش بیمار گشته

دهانش ز آب حیوان آب برده

عقیقش رونق عناب برده

صبا زلفش پریشان کرده در راه

گلاب انگیز گشته گوشه ی ماه

بهشت آیین شد از وی خانه ی ما

منور گشت از او کاشانه ی ما

ز عزت بر سر و چشمش نشاندم

زرش بر سر، سرش در پا فشاندم

ز رویش خانه بستانی دگر شد

سرای ما گلستانی دگر شد

کسی کامی که می جوید همه سال

چو با دست آیدش چون باشد احوال

نشسته او و من استاده خاموش

در او بگشاده چشم و رفته از هوش

چو بیماری که درمان باز یابد

چو درمان مرده ای جان باز یابد

ز دل آتش فروزان پیش رویش

چو شمع از دور سوزان پیش رویش

نظر بر شمع رخسارش نهاده

چو شمعم آتشی بر جان فتاده

رمیده صبر و دل از جای رفته

زبان از کار و زور از پای رفته

چو چشم فتنه جویان رفته در خواب

مسلط گشته بر آفاق مهتاب

نشاط انگیز بزمی ساز کردیم

ز هر سو مطربان آواز کردیم

درآمد ساقی از در خرم و شاد

می آورد و صلای عیش در داد

گرفتم از رخش فالی مبارک

زهی وقت خوش و حال مبارک

زبانگ نی فلک را گوش بگرفت

جهان آواز نوشانوش بگرفت

بخار می خرد را خانه پرداز

بخور عود و عنبر گشته غماز

پیاپی جام زرین دور می کرد

دو چشمش ناز و ساقی جور می کرد

جهان بر عشرت ما رشگ می برد

بر آن شب زهره شب ها رشگ می برد

خرد را چون دماغ از می سبک شد

حیا را شیشه ی دعوی تنک شد

چو خلخال زرش در پا فتادم

به عزت بوسه بر پایش نهادم

نشستم پیشش از گستاخ رویی

شدم گستاخ در بیهوده گویی

حدیث تن بر جان عرضه کردم

شکایت های هجران عرضه کردم

وز آن اندوه بی اندازه خوردن

وز آن هر لحظه زخمی تازه خوردن

وز آن آب سرشگ و آه دلسوز

وز آن نالیدن شب های بی روز

وز آن رندی وز آن بی آب و رنگی

وز آن مستی وز آن بی نام و ننگی

وز آن عجز غلام و دایه بردن

حمایت بر در همسایه بردن

چو از حال خودش آگاه کردم

خجل گشتم سخن کوتاه کردم

مرا چون آن چنان بی خویشتن دید

به چشم مرحمت در حال من دید

پریشان گشت و با دل داوری کرد

زبان بگشاد و مسکین پروری کرد

حکایت های عذرآمیز می گفت

شکایت های شوق انگیز می گفت

به هر لطفی که با این بنده می کرد

تو گویی مرده ای را زنده می کرد

چو خوش باشد سخن با یار گفتن

غم دیرینه با غمخوار گفتن

مرا چون وصل او امیدگاهی

شبی چون سالی و روزی چو ماهی

چه خوش سالی چه خوش ماهی که آن بود

چه خوش وقتی چه خوش حالی که آن بود

جوانی بود و عیش و شادمانی

خوشا آن دولت و آن کامرانی

که یابد آن چنان دوران دیگر

که بیند مثل آن دوران، دیگر

خوشا آن دور و آن تیمار و آن سوز

خوشا آن موسم و آن وقت و آن روز

گرفتم دولتم دمساز گردد

کجا روز جوانی باز گردد

اگر روزی نشاط و ناز بینم

شب قدری چنان کی باز بینم

همه شب تا سحر می نوش می کرد

مرا از شوق خود مدهوش می کرد

سحرگاهی صبوحی کرد برخاست

به زیبا روی خود گلشن بیاراست

چمن از مقدمش در شادی آمد

ز قدش سرو در آزادی آمد

چمان چون شاخ ریحان می خرامید

چو گل بر طرف بستان می خرامید

گل از شوق رخ رعناش می مرد

صنوبر پیش سر تا پاش می مرد

ز لعلش تنگ مانده غنچه را دل

ز قدش سروبن را پای در گل

صبا هر گه که رخسارش بدیدی

بخواندی آیتی بر وی دمیدی

چو بگذشتی چنان بالا بلندی

فشاندی لاله بر آتش سپندی

چو گل پیش خودش می دید در خود

به صد افسوس می خندید بر خود

نظر چون بر رخ زیباش می کرد

به دامان زر نثار پاش می کرد

شقایق جامه بر تن چاک می زد

ز شوق او کله بر خاک می زد

صنوبر بنده ی بالاش می شد

بساط سبزه خاک پاش می شد

بدین رونق چو گامی چند پیمود

نشاط افزود و عزم باده فرمود

کنار آب دید و سایه ی سرو

دمی از لطف شد همسایه ی سرو

به هر دم کز شراب ناب می زد

رخش رنگی دگر بر آب می زد

چنین زیبا نگاری دل ستانی

به رعنایی و خوبی داستانی

گهی بر یاد گل می نوش می کرد

گهی آواز بلبل گوش می کرد

نسیم نوبهار و نکهت گل

نوای قمری و گلبانگ بلبل

دل غنچه چو طبع تنگ دستان

شده نرگس چو چشم نیم مستان

چکاوک بی قراری پیشه کرده

چو من فریاد و زاری پیشه کرده

چو گبران لاله در آتش فشانی

مقرر بر عنادل زنده خوانی

برید سبز پوشان گشته بلبل

ز جوش گل خروشان گشته بلبل

ز هر مستی سرود آغاز کرده

به هر برگی نوایی ساز کرده

دمادم ناله ی دلسوز می کرد

نوا در پرده ی نوروز می کرد

به آواز بلند از شاخ شمشاد

سحرگاه این ندا در باغ در داد

بیاور ساقیا می در ده امروز

که بختم فرخ است و روز پیروز

از این خوشتر سر و کاری که دارد

چنین باغی چنین یاری که دارد

زهی موسم زهی جنت زهی حور

از این مجلس خدایا چشم بد دور

بده ساغر که یاران می پرستند

ز بوی جرعه گل ها نیم مستند

مباش ار عاقلی یک لحظه هشیار

که هشیاری فلاکت آورد بار

مخور غم تا به شادی می توان خورد

غم دور فلک تا کی توان خورد

غم بیهوده پایانی ندارد

به غیر از باده درمانی ندارد

در این ده روز عمر سست بنیاد

میاور تا توان جز خرمی یاد

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها