قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / حکایت و ضرب المثل / حکایت / حکایت عالم و راهزن

حکایت عالم و راهزن

روزی عالمی پر آوازه، سوار بر مرکب از بیابانی عبور می کرد. فردی را دید نالان، علت را پرسید. گفت: من علیلم توان راه رفتن ندارم. گرسنه ام نای ایستادن ندارم. راه را گم کرده ام، درمانده ام.

عالم از اسب پایین آمد و راه مانده را سوار بر اسب کرد تا با خود به شهر ببرد، فرد نالان، یک باره مهار اسب را به دست گرفت از آنجا دور شد. راکب که دارایی خود را از دست داده می دید با فریاد گفت:

ای مرد جوان لحظه ای بایست و اسب و هر آنچه در خورجین آن است از آن تو باد.

راه مانده گفت:چه می گویی؟

عالم گفت:این ماجرا را هرگز در جایی نقل نکن.

راه مانده گفت:چرا؟

عالم گفت:چون دیگر هیچ سواره ای به پیاده ای و هیچ فرد سالم و توانایی به ناتوانی کمک نخواهد کرد.

راه مانده از اسب پیاده شد و گفت: درس بزرگی که امروز از تو آموختم، از همه ثروت هایی که می خواستم به دست آورم با ارزش تر است. تو به واقع عالم و عارف بزرگی هستی .


واژگان کلیدی : حکایت درباره در مورد با موضوع،مقاله متن نوشته،داستان کوتاه،کوتاهی از،حکایتی،کمک کردن مردی مردانگی رحم و مروت جوانمردی کمک به نیازمند فقیر مستضعف در راه مانده ابن سبیل نیازمند نقل و قول بدی خیانت پرهیز از بازگویی بدی ها و خیانت ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code